مائو و چين، قدرت و پيكار
مرتضي ميرحسيني
قطعا نام بزرگي است و نميشود تاريخ قرن بيستم را بدون اشاره به او مرور كرد. نه ميشود نقشش را انكار كرد و نه ميراثش را كوچك و كماهميت شمرد. هم در كارزاري فرساينده و طولاني، انقلابي بزرگ را در كشورش تا پيروزي پيش برد و هم در رسيدن به هدفي كه در سر داشت – يعني تصاحب قدرت – ميليونها چيني را قرباني كرد. مائو تسهتونگ را با تصميمها و سياستهاي عجيب و پرهزينهاش، با قدرتي كه ميپرستيد و با سركوبهاي گسترده در سالهاي حكومتش به ياد ميآورند.
نيز با شايعاتي كه از عادتها و زندگي خصوصياش سر زبانها بود؛ «او تا پايان عمر از آب لولهكشي كه آن را رهاورد غرب ميدانست استفاده نكرد و در مقام رهبري ميليونها چيني، محافظانش را مامور كرد تا يك آبريز براي حمامكردنش در زمين حفر كنند. پزشك خصوصي مائو كه بيش از بيست سال در دربار خدمت ميكرد بعدها گفت او هيچگاه حاضر نشد بيماري مقاربتياش را درمان كند.» اما داستان زندگيش اينقدرها هم ساده و خطي نيست. مدتي در ارتش خدمت كرد و دورهاي هم براي معلمي آموزش ديد. بعدتر كاري در دانشگاه پكن گرفت. در كتابخانه آنجا مشغول به كار شد. همانجا ماركس را شناخت. از كنفسيوس دل كند و مليگرايي را بيمعني ديد. با چندتايي از همفكرانش حزب كمونيست چين را تأسيس كرد. دستكم زماني با آنان همفكر بود. فهم متفاوتي از مبارزه طبقاتي، از انقلاب و از كساني كه بايد در اين مبارزه و انقلاب نقش اصلي را ايفا ميكردند داشت. به نظرش نميشد از كارگران شهري، سربازان خوبي ساخت. از تجربه قحطي اواخر دهه 1930 ميلادي، روستاييان گرسنه را انتخاب بهتري ميديد؛ «تا شعاع سه كيلومتري دِه ما، تنه بعضي از درختها تا بلندي چهار متر به كلي از پوست برهنه بود: گرسنهها آنها را خورده بودند. با مردم محتاج به خوردن پوست درخت، ميتوانستيم جنگجوياني بهتر از رانندگان شانگهاي و حتي باربران بندر فراهم كنيم.» چندي با مليگرايان در ائتلاف بود. بعد از آنان بريد. كار به جنگ، آنهم جنگي طولاني و تمامعيار كشيد و با همه تلفات و بيرحميهايش به بخشي از پسزمينه زندگي چينيها، تقريبا در سراسر چين تبديل شد. تا مدتي برتري با مليگراها بود و زور كمونيستها به آنان نميرسيد. البته هيچ نشانهاي از پايان احتمالي جنگ، از پيروزي يكي از طرفها ديده نميشد. درگيريها به درازا كشيد.
جنگ دوم جهاني شروع شد، تمام شد، اما جنگ داخلي چين گاهي با شدت و گاهي با ضعف، تقريبا بيتوقف ادامه داشت. مائو به هر بهايي كه بود از آن سالها، از آن پيكار گذشت. سرسختي نشان داد، چشم به روي تلفات نيروهايش بست و حتي در بدترين شكستها و عقبنشينيها، از صحنه پيكار بيرون نرفت. ميگفت «فن جنگ كردن را بايد ياد گرفت، اما جنگ سادهتر از سياست است: در محل جنگ بايد افراد بيشتر يا شجاعت بيشتر داشت. گاه گاه چارهاي جز شكست خوردن نيست. فقط ميزان پيروزيها بايد بيشتر از شكستها باشد.» سرانجام به پيروزي رسيد. پاييز 1949 پكن را گرفت و حكومتي را كه جمهوري خلق چين ناميده شد شكل داد.
آن زمان پنجاهوشش سال داشت. نزديك به سه دهه بعد از آن، تا سپتامبر 1976 در قدرت ماند. سياستهايي را به كار بست كه بيشترشان به ناكامي ختم شدند و تصميمهايي گرفت كه نتايج فاجعهباري داشتند. ميليونها چيني با جانشان بهاي اين تصميمها و سياستها را پرداختند.
اما داوري درباره مائو، آنچه در سالهاي انقلاب و حكومت كرد و آنچه از خودش براي چين باقي گذاشت، نه آسان است و نه در گزارههاي كلي جاي ميگيرد. كنت ديويس در كتاب «ابرمرد» مينويسد «امروز پيكر سكاندار بزرگ همچنان مورد احترام ملت چين است. بناي يادبود رييس مائو عاليمقام، در ميدان تيانآنمن، مركز نمادين كشوري است كه بيش از يكوسهدهم ميليارد نفر جمعيت دارد. همه ساله، صدها هزار چيني ساعتها در صف ميايستند تا براي چند ثانيه هم كه شده، پيكر مومياييشده مردي را ببينند كه اگرچه همچنان مورد احترام چينيهاست، اما براي اجراي سياست يك گام به جلو و در ادامه، انقلاب فرهنگي، بسياري از هموطنانش را به كام مرگ كشيد. مائو باوجود آنهمه هزينه و خشونت بسيار كه در تاريخ به نام خود ثبت كرد، همچون استالين، ميراثي بس درهمتنيده براي مردم چين به يادگار گذاشت. استالين و مائو، در اقدامي مشابه، كشورشان را با اتحاد و انسجام تمام، وارد قرن بيستم كردند و سرزمين مادريشان را كه بيش از پيش منزلگه كشاورزان فقير و تهيدست شده بود به قدرتهاي صنعتي مدرني تبديل نمودند كه به تكنولوژي بمب اتم و برنامههاي فضايي مجهز شده بود.»