فريدريش نيچه در سال ۱۸۸۸، درست يك سال پيش از فروپاشي روانياش، سه اثر مهم را به پايان رساند؛ اما در ژانويه ۱۸۸۹ در تورين دچار بحراني شد كه تا پايان عمر او را از فعاليت فكري بازداشت. سايمون ليا، دكتراي فلسفه، در مقاله «سالهاي تراژيك پاياني فريدريش نيچه» در نشريه «كالكتور» به اين پرسش ميپردازد كه بيماري جسمي و رواني نيچه تا چه اندازه بايد در خوانش آثار او دخالت داده شود. او همچنين روايت مشهور اسب شلاقخورده در تورين، تشخيصهاي پزشكي درباره نيچه و نقش خواهرش در انتشار «اراده معطوف به قدرت» را بررسي ميكند.
فريدريش نيچه تقريبا در تمام دوران فعاليت فكري خود با بيماري دستوپنجه نرم كرد؛ سردردهاي شديد، ميگرن و مشكلات معده بخشي از زندگي روزمره او بودند. با اين حال، بيماري جسمي نتوانست فعاليت فلسفي او را متوقف كند. حتي زماني كه وضعيت جسمانياش آنقدر وخيم شد كه ناچار شد شغل دانشگاهي خود را ترك كند، نوشتن را كنار نگذاشت و در سالهاي بعد يكي از پربارترين دورههاي فكري خود را پشت سر گذاشت.
سايمون ليا، نويسنده مقاله، دكتراي فلسفه دارد و از بنيانگذاران انجمن آلبر كامو است. او بيش از 20 سال در زمينه گسترش علاقه عمومي به فلسفه، ادبيات فلسفي و تئاتر فعاليت كرده و از حوزههاي اصلي علاقهاش ميتوان به كامو، نيچه، اگزيستانسياليسم، ابزورديسم و اسطورهپردازي اشاره كرد. او در مقاله «سالهاي تراژيك پاياني فريدريش نيچه» كه ۱۸ آگوست ۲۰۲۶ در نشريه «كالكتور» منتشر شده، به جاي آنكه صرفا زندگينامه نيچه را مرور كند، مساله دشوارتري را پيش ميكشد: وقتي ميدانيم يك فيلسوف در سالهاي پاياني زندگياش دچار فروپاشي رواني شده، اين دانستن تا چه اندازه بايد بر برداشت ما از فلسفه او اثر بگذارد؟ ليا مقاله را با سال ۱۸۸۸ آغاز ميكند؛ سالي كه از نظر فعاليت فكري، يكي از پربارترين سالهاي زندگي نيچه بود. او در اين سال «غروب بتها»، «ضد مسيح» و «اينك انسان» را به پايان رساند. نويسنده مينويسد نيچه هميشه «نويسندهاي معماگونه» بود، اما اين آثار «بهخصوص نامتعارف» بودند. تنها يك سال بعد، فروپاشي رواني اتفاق افتاد و نيچه براي درمان در دو مركز روانپزشكي بستري شد. اين همزماني، يكي از دشوارترين مسائل را براي خوانندگان نيچه ايجاد ميكند: آيا عجيب بودن نوشتههاي او در سالهاي پاياني را بايد نشانهاي از بيماري دانست يا اين ويژگي اساسا بخشي از سبك فكري و فلسفي او بود؟
بيماري جسمي و ترك دانشگاه
نيچه در سال ۱۸۶۹، زماني كه تنها ۲۴ سال داشت، به استادي زبانشناسي در دانشگاه بازل سويیس منصوب شد. اين انتصاب براي فردي با چنين سن كمي، اتفاقي استثنايي بود.يك سال پيش از آن نيز با ريچارد واگنر و همسرش كوزيما آشنا شده بود و دوستي نزديكي ميان آنها شكل گرفته بود. نيچه در سال ۱۸۷۰ دستنوشتهاي را به كوزيما هديه داد كه بعدها با تشويق واگنر به شكل كتاب «زايش تراژدي» منتشر شد. «زايش تراژدي» در سال ۱۸۷۲ منتشر شد، اما واكنش دانشگاهيان به آن چندان مثبت نبود. ليا آن را اثري ميداند كه امروز در ميان پژوهشگران نيچه و فيلسوفان جايگاه مهمي دارد، اما در زمان خود «اثري عجيب در حوزه زبانشناسي كلاسيك» محسوب ميشد. پس از آن، نيچه «تأملات نابهنگام» را منتشر كرد و در سال ۱۸۷۸ نيز «انساني، زياده انساني» را به چاپ رساند؛ مجموعهاي از گزينگويهها كه آخرين اثر مهم او در دوره استادي دانشگاه بازل بود. مشكلات جسمي نيچه در همين دوره شدت بيشتري پيدا كرد. او سالها از سردرد و مشكلات معده رنج برده بود، اما در اواخر دههي۱۸۷۰ وضعيت به جايي رسيد كه ديگر قادر نبود كار دانشگاهي خود را ادامه بدهد. با اين حال، اين پايان فعاليت فكري او نبود. ليا تأكيد ميكند: «او نوشتن را متوقف نكرد.» نيچه از سال ۱۸۷۹ تا ۱۸۸۸ تقريبا هر سال يك كتاب منتشر كرد؛ از «سپيدهدم» و «دانش شاد» گرفته تا «چنين گفت زرتشت»، «فراسوي نيك و بد»، «تبارشناسي اخلاق»، «غروب بتها»، «ضد مسيح» و «اينك انسان». بنابراين، بيماري جسمي در زندگي نيچه پديدهاي حاشيهاي نبود، اما الزاما به معناي كاهش توانايي فكري او هم نبود. اتفاقا بخش بزرگي از مهمترين فلسفه نيچه در دورهاي نوشته شد كه او از نظر جسماني وضعيت مساعدي نداشت. اما در سال ۱۸۸۹ اتفاقي رخ داد كه با همه مشكلات پيشين تفاوت داشت. ليا مينويسد: «در سال ۱۸۸۹، نيچه دچار يك فروپاشي كامل رواني شد كه هرگز از آن بهبود نيافت.» او 10 سال ديگر زنده ماند، اما ديگر به فعاليت فكري سابق بازنگشت و تحت مراقبت روانپزشكان و سپس خواهرش قرار گرفت.
اسب تورين؛ روايتي كه شايد هرگز اتفاق نيفتاده باشد
نيچه در سال ۱۸۸۸ به تورين رفت و ظاهرا اقامت خوشايندي در اين شهر داشت. حتي ميگرنهاي هميشگي او نيز در اين دوره كاهش يافته بودند. در همين زمان روي دستنوشتههاي «غروب بتها»، «ضد مسيح» و «اينك انسان» كار ميكرد. اما در سوم ژانويه ۱۸۸۹، بنا بر روايت مشهور، همه چيز تغيير كرد. گفته ميشود نيچه در يكي از پيادهرويهايش مردي را ديد كه اسبي را به شدت شلاق ميزد. او با ديدن اين صحنه خود را ميان مرد و حيوان انداخت، دستهايش را دور گردن اسب حلقه كرد و در حالي كه به شدت گريه ميكرد، فرو ريخت. بر اساس همين روايت، نيچه پس از آن مدام ميگفت: «ريچارد، دوست من» و بعد از انتقال به خانه، ۴۸ ساعت در حالت كاتاتونيك روي كاناپه ماند. اين صحنه بعدها به يكي از مشهورترين تصاوير مربوط به زندگي نيچه تبديل شد؛ فيلسوفي كه در برابر رنج يك حيوان فرو ميريزد و پس از آن ديگر هرگز به وضعيت عادي بازنميگردد. اما ليا از خواننده ميخواهد در اين روايت ترديد كند. او ميپرسد: «اين داستان اكنون مشهور است، اما واقعا چه مقدار از آن حقيقت دارد؟» اصل فروپاشي رواني نيچه، از نظر نويسنده، ترديدي ندارد. اما درباره اسب، شواهد تاريخي بسيار ضعيفتر است. فرانتس اووربك، دوست نزديك نيچه، پس از دريافت نامههايي عجيب از او راهي تورين شد. اين نامهها آنقدر نامتعارف بودند كه اووربك احساس كرد بايد شخصا وضعيت دوستش را بررسي كند. او براي انتقال نيچه به يك مركز روانپزشكي در بازل اقدام كرد. با اين حال، هيچ اشارهاي به ماجراي اسب شلاقخورده در گزارشهاي همزمان وجود نداشت. ليا تأكيد ميكند: «در آن زمان هيچ اشارهاي به حادثه اسب شلاق خورده وجود نداشت.» از اين مهمتر، نخستين روايتهايي كه نيچه را در حال تلاش براي نجات اسب نشان ميدادند، 11 سال بعد از حادثه ادعايي پديدار شدند. نويسنده استدلال ميكند اگر چنين حادثهاي واقعا اتفاق افتاده بود، انتظار ميرفت در مكاتبات دوستان، خانواده و پزشكان نيچه نيز ردپايي از آن وجود داشته باشد. بنابراين، آنچه قطعي است، فروپاشي رواني نيچه است، نه لزوما داستاني كه بعدها درباره لحظه فروپاشي او ساخته شد. اين تمايز در مقاله اهميت زيادي دارد، زيرا نشان ميدهد حتي مشهورترين روايتهاي زندگي يك فيلسوف نيز ممكن است بعدها به بخشي از اسطوره او تبديل شده باشند.
بيماري نيچه؛ سفليس، بيماري ارثي يا سرطان؟
پس از فروپاشي نيچه، پرسش ديگري شكل گرفت: او دقيقا از چه بيمارياي رنج ميبرد؟ در سال ۱۹۱۴، پروندههاي پزشكي نيچه كه وضعيت او را هنگام بستري بودن در مركز روانپزشكي ينا ثبت كرده بودند، به سرقت رفتند و 15 سال بعد در يك روزنامه آلماني منتشر شدند. ليا با نگاهي انتقادي به انتشار اين اسناد مينويسد كه ما امروز درباره بيماري نيچه «شايد بيش از آنچه بايد بدانيم» اطلاعات داريم. به اعتقاد او، جزييات خصوصي مربوط به بحران رواني يك انسان لزوما براي فهم آثار فلسفي او مفيد نيست. در طول سالها، نظريههاي مختلفي درباره بيماري نيچه مطرح شده است؛ از سفليس گرفته تا يك بيماري ارثي و حتي سرطان مغز. نويسنده ميگويد اين فرضيهها ممكن است براي تاريخ پزشكي و روانپزشكي اهميت داشته باشند، اما «اين گمانهزنيها كمك چنداني به مواجهه فلسفي ما با متون او نميكنند.» در واقع، مقاله تلاش ميكند پرسش را از «نيچه چه بيمارياي داشت؟» به «اين بيماري چه زماني آغاز شد و آيا بر فلسفه او تأثير گذاشت؟» تغيير بدهد. ليا دو نظريه را مطرح ميكند. بر اساس نظريه اول، نيچه در سال ۱۸۸۹ يك دوره روانپريشي را تجربه كرد و پس از آن به بيماري جسمي شديدي مبتلا شد كه توانايي عقلاني او را از بين برد. در اين برداشت، مشكلات رواني شديد نيچه مربوط به همان دوره پاياني است. نظريه دوم اما ميگويد نيچه در تمام زندگي خود با مشكلات جسمي و رواني مختلف روبرو بوده و اين مشكلات به تدريج در سالهاي پاياني تشديد شدهاند. تفاوت اين دو ديدگاه بسيار مهم است. اگر بيماري رواني نيچه تنها در سال ۱۸۸۹ آغاز شده باشد، آثار پيش از آن را نميتوان محصول بيماري دانست. اما اگر او از سالها قبل دچار مشكلات رواني بوده باشد، اين احتمال مطرح ميشود كه بيماري بر نوشتههايش نيز تأثير گذاشته باشد. اين مساله با «نامههاي جنون» نيچه پيچيدهتر ميشود؛ نامههايي كه در دوره فروپاشي او نوشته شدند و محتوايي عجيب داشتند و با نامهايي مانند «ديونيزوس» و «مصلوب شده» امضا ميشدند. اما مساله اينجاست كه برخي نوشتههاي آخر نيچه نيز به همان اندازه عجيبند. بنابراين پرسش دشواري پيش ميآيد: «آيا بايد اينها را محصول ذهني بدانيم كه از واقعيت جدا شده است؟»
«اينك انسان» و مرز دشوار ميان نبوغ و بيماري
ليا براي بررسي اين مساله به «اينك انسان» برميگردد؛ كتابي كه نيچه يك سال پيش از فروپاشي رواني خود نوشت. نويسنده بخشي از فصل «چرا اينقدر باهوشم؟» را مثال ميزند؛ جايي كه نيچه ناگهان درباره نوشيدنيها و عادات روزانه حرف ميزند: «بدون ميانوعده، بدون قهوه: قهوه همه چيز را تيره ميكند. چاي فقط صبح خوب است. مقدار كم، اما غليظ؛ چاي اگر حتي اندكي رقيق باشد، بسيار بد است و تمام روز حالتان را خراب ميكند.» نيچه سپس درباره كاكائو، نشستن و راه رفتن صحبت ميكند و مينويسد: «تا حد امكان كم بنشينيد؛ به هيچ ايدهاي كه هنگام حركت در فضاي باز به ذهنتان نرسيده است، باور نكنيد.» و سرانجام جملهاي را مطرح ميكند كه از نظر ليا حتي عجيبتر است: «نشستن - پيشتر هم گفتهام - گناهي واقعي عليه روحالقدس است.» نويسنده ميپرسد: «نيچه در اينجا دقيقا چه ميخواهد بگويد؟» آيا واقعا بحث او درباره چاي و قهوه است يا پشت اين توصيههاي روزمره، يك استدلال فلسفي پنهان شده است؟ اما نتيجه مقاله اين نيست كه چنين جملاتي را بايد به دليل بيماري كنار گذاشت. برعكس، ليا هشدار ميدهد: «اشتباه خواهد بود اگر تمام فلسفه متأخر نيچه را صرفا محصول ذهني آشفته بدانيم، حتي اگر او در زمان نوشتن آن آثار دچار بيماري رواني بوده باشد.» سپس جملهاي اساسي را مطرح ميكند: «بينش، صرفنظر از منشأ آن، همچنان بينش است.»
از نگاه نويسنده، حتي اگر بيماري بر تفكر يك فيلسوف اثر گذاشته باشد، نميتوان صرفا با اشاره به بيماري، ارزش يا بيارزشي انديشه او را تعيين كرد. در عين حال، ليا روي خطر ديگري نيز دست ميگذارد: رمانتيك كردن بيماري رواني. او معتقد است نبايد هزينه واقعي بيماري را ناديده گرفت يا هر رفتار عجيب را به «جنون شاعرانه» و نبوغ نسبت داد. به بيان ديگر، مقاله ميان دو افراط فاصله ميگيرد: از يك سو نبايد تمام آثار نيچه را محصول بيماري دانست و از سوي ديگر نبايد بيماري را به سرچشمهاي جادويي براي نبوغ تبديل كرد.
ميراث نيچه پس از فروپاشي
يكي از مهمترين بخشهاي مقاله زماني آغاز ميشود كه نيچه ديگر توانايي اداره امور خود را نداشت. از سال ۱۸۹۳ تا پايان زندگي، او تحت مراقبت خواهرش، اليزابت فورستر نيچه، قرار گرفت. اليزابت شخصيتي بحثبرانگيز بود. او با برنهارد فورستر، فعال راستگراي افراطي و يهودستيز، ازدواج كرده بود و اين زوج در پاراگوئه تلاش كرده بودند سكونتگاهي براي طرفداران ايده برتري نژادي آريايي ايجاد كنند. اين طرح شكست خورد و فورستر سرانجام خودكشي كرد. اليزابت مدتي تلاش كرد اين پروژه را ادامه بدهد، اما پس از اطلاع از بيماري برادرش به اروپا بازگشت.
پس از ناتوان شدن نيچه، مساله انتشار آثار او مطرح شد. دوستانش، فرانتس اووربك و پيتر گاست، انتشار «ضد مسيح» و «اينك انسان» را به دليل محتواي تكاندهنده آنها به تأخير انداختند. اما سرنوشت «اراده معطوف به قدرت» متفاوت بود. اين كتاب را نيچه به شكل نهايي ننوشته بود؛ اليزابت آن را از ميان يادداشتها و نوشتههاي منتشرنشده او گردآوري كرد. ليا مينويسد: «نخست اينكه نيچه خودش اين كتاب را ننوشته است؛ اما مهمتر از آن، اليزابت متهم شده است كه متن را تغيير داده و ويرايش كرده تا آثار نيچه را به شكلي نشان بدهد كه از ديدگاههاي نژادپرستانه و يهودستيزانه خودش حمايت ميكنند.» البته نويسنده اضافه ميكند كه برخي پژوهشگران بعدها استدلال كردهاند تغييرات اليزابت الزاما با انگيزه سياسي انجام نشده و شايد او تلاش ميكرده از انتشار برخي مطالب شرمآور برادرش جلوگيري كند. با اين حال، نتيجه تاريخي روشن است: آثار نيچه براي مدتي به شكلي تحريف شده دريافت شدند و ارتباطي ميان او و نازيسم شكل گرفت كه از نظر ليا ناعادلانه بود. آدولف هيتلر نيز ظاهرا به نيچه علاقه داشت و اين تصوير تا اندازهاي نتيجه فعاليتهاي اليزابت بود؛ چنانكه هيتلر حتي در مراسم خاكسپاري اليزابت در سال ۱۹۳۵ شركت كرد.
نيچهاي كه ديگر نميتوانست از خودش دفاع كند
نيچه در دو سال پاياني زندگي چند سكته مغزي را پشت سر گذاشت كه باعث فلج شدن بخشي از بدن و از دست رفتن توانايي سخن گفتن او شد. در اوت ۱۹۰۰ به ذاتالريه مبتلا شد و پس از يك سكته ديگر، در ۲۵ آگوست، در ۵۵ سالگي درگذشت. اما براي ليا، مساله اصلي در مواجهه با سالهاي پاياني زندگي نيچه، بيماري او به خودي خود نيست؛ بلكه اين واقعيت است كه نيچه ديگر در موقعيتي نبود كه درباره انتشار آثارش تصميم بگيرد. از همين رو، در مورد «اراده معطوف به قدرت» بايد نقش اليزابت را جدي گرفت. اما اين احتياط درباره همه آثار نيچه صدق نميكند.
ليا يادآوري ميكند كه حتي نخستين كتاب نيچه، «زايش تراژدي» نيز در زمان خودش اثري عجيب تلقي ميشد. با اين حال، اين اثر «به وضوح روشن است» و «نويسندهاش آشكارا ميداند كه ميخواهد چه كاري انجام بدهد.» نيچه بعدها از لحن آن اثر انتقاد كرد، اما همچنان از ايدههاي اصلياش دفاع ميكرد. همچنين «ضد مسيح» و «اينك انسان» پيش از فروپاشي رواني نوشته شده بودند. دوستان نيچه انتشار آنها را به دليل محتواي تكاندهندهشان به تأخير انداختند، نه به اين دليل كه گمان ميكردند نويسنده ديگر سلامت عقل خود را از دست داده است. از نظر ليا، اين آثار همچنين بر استدلالها و جدلهايي تكيه دارند كه نيچه سالها پيش از بحران روانياش روي آنها كار كرده بود. بنابراين، مقاله در نهايت به يك موضع ميانه ميرسد: بيماري نيچه را نميتوان ناديده گرفت، اما نبايد آن را كليد تفسير همه آثار او نيز دانست. شايد مهمترين نتيجه مقاله همين تفكيك باشد: بايد ميان نيچه بيمار، آثار نيچه و تصويري كه بعدها از نيچه ساخته شد، تفاوت گذاشت. فروپاشي رواني او واقعي بود؛ اما داستان اسب تورين احتمالا به افسانه نزديكتر است. بيماري او جدي بود؛ اما اين به معناي بياعتبار شدن فلسفهاش نيست. «اراده معطوف به قدرت» نيز بايد با احتياط خوانده شود، نه صرفا به دليل بيماري نيچه، بلكه به اين دليل كه او خودش آن را به شكل نهايي براي انتشار آماده نكرده بود. ليا در پايان يادآوري ميكند كه حتي اگر نيچه هنگام نوشتن برخي آثارش مشكلات رواني داشته باشد، اين مساله نبايد بيش از اندازه بر دريافت ما از آن آثار اثر بگذارد. به تعبير او، «نيچه سلامت جسماني خود را عاملي موثر در درك خود از جهان ميدانست؛ سلامت رواني او نيز احتمالا در اين درك نقش داشته است.» در نتيجه «سالهاي تراژيك پاياني فريدريش نيچه» بيش از آنكه تلاشي براي تشخيص بيماري اين فيلسوف باشد، دعوتي است به احتياط در شيوه خواندن او. شايد مساله اين نباشد كه بدانيم نيچه دقيقا چه بيمارياي داشت، بلكه بايد بپرسيم كدام آثار را خودش نوشت، كدام آثار را براي انتشار آماده كرد و كدام بخش از ميراثش زماني شكل گرفت كه ديگر امكان تأييديا رد آن را نداشت. در چنين نگاهي، سالهاي پاياني زندگي نيچه نه حاشيهاي بر فلسفه او، بلكه بخشي از تاريخ پيچيده شكلگيري و دريافت ميراث اوست؛ تاريخي كه در آن بيماري، اسطوره، خانواده، سياست و فلسفه به شكلي جداييناپذير در كنار يكديگر قرار گرفتهاند.