در سالروز درگذشت جلال آلاحمد
آدم اعصاب خردكن
محسن آزموده
سه هفته است كه خواندن جلد دوم يادداشتهاي روزانه جلال آل احمد تمام شده. پارسال بعد از جنگ دوازده روزه، جلد اول اين يادداشتها را كه انتشارات اطلاعات منتشر كرده، خواندم و يك يادداشت نسبتا مفصل دربارهاش نوشتم. جلد اول مربوط به يادداشتهاي آل احمد از سال 1334 تا 1337 است، يعني از 32 سالگي او تا 35 سالگياش. جلد دوم يادداشتهاي بين سالهاي 1337 تا 1339 را در بر ميگيرد، يعني 35 سالگي تا 37 سالگي جلال. اين مجلد اواخر پارسال منتشر شد، چند هفته قبل از حوادث ديماه. من هم تا منتشر شد، خريدم و شروع به خواندن كردم. ترتيب خواندن هم اين بود كه هر شب، قبل از خواب، به اندازهاي كه جسم و ذهنم ادامه ميداد، ميخواندم، گاهي دو صفحه، گاهي 10 صفحه. تا اينكه حوادث ديماه رخ داد و ضربه هولناكي به همه وارد شد. هنوز در شوك آن بودم كه جنگ دوم شروع شد، سهمگينتر و وحشيتر و طولانيتر از جنگ اول. حالا ديگر مساله بقا بود. روشن است كه در اين فاصله، هرگونه خواندني بلاموضوع شد. به زور ميشد كتابي يا نوشتهاي خواند. در اين مدت، اگر چيزي ميخواندم، متون آخرالزماني يا كتابهاي مقدس بود، يا شعر حافظ. حوصله و توان خواندن يادداشتهاي روزانه نبود.
يكي-دو ماه بعد از آتشبس، خيلي تلاش كردم خودم را جمع كنم و باز مطالعه روزمره را از سر بگيرم، اخبار را دنبال نكنم و با خواندن منظم، كمي دور و اطرافم را فراموش كنم و شرايط نه جنگ، نه صلح را قابل تحملتر كنم. خواندن جلد دوم يادداشتها، يكي از كارها بود. هر شب، بعد از خواندن صفحاتي چند از چند كتاب ديگر مثل شاهنامه فردوسي و عهد عتيق، چند صفحه هم از يادداشتهاي روزانه جلال ميخواندم. سرگرمكننده و آرامشبخش بود. با خواندن آنها بر ميگشتم به هفتاد سال پيش. به تهران سالهاي پاياني دهه 1330 خورشيدي و روايت آدم بيآرام و قراري مثل آلاحمد، اوضاع و احوال جامعه روشنفكري ايران آن زمان را ميخواندم.
آلاحمد اين مجلد، با آلاحمد جلد قبلي فرق چنداني نميكند. همان آدم بياعصاب، بد دل، بدبين و غرغرويي بود كه مدام از زمين و زمان شكايت ميكند. گيرم كمي سن و سالش بيشتر شده و كمي افتادهتر. مثل خيلي از آدمهاي دور و برم، مثل خودم. خيلي اهل كار و بار نيست. به هيچوجه نميتوان او را آدم پر كاري خواند. پر جنب و جوش است، اما اينكه تمركز كند و به يك كار بچسبد، خير. تا بتواند از زير كار در ميرود. به جايش خوشگذراني تا دلتان بخواهد، هست. گشت و گذار، مهماني رفتن و مهماني دادن، از اين رستوران به آن كافه. خيلي زندگي راحت و سرخوشي دارد. همين طور در محافل روشنفكري ميچرخد و دمخور اين و آن ميشود و در يادداشتها، پشت سر همهشان صفحه ميگذارد.
در نيمه اول جلد دوم، آلاحمد همچنان معلم است، اما خيلي از اين شغلش راضي نيست. اصلا نميشود او را معلمي كه عاشق شغلش است، خواند. راستش را بگويم به نظرم اصلا معلم خوبي نيست. دستكم از توصيفاتي كه در اين يادداشتها از معلمي يا از شاگردهايش يا از محيط مدرسه ميكند، چنين بر ميآيد. معلم كه چه عرض كنم، يادداشتها ميزان حسادت و كينه و نفرت او از آدمها را هم نشان ميدهد. دوست و دشمن از دست زبان و قلم او در امان نيستند. روي آدمها اسم ميگذارد، آنها را تحقير ميكند، برايشان خط و نشان ميكشد و از اينكه در فلان محفل آنها را مسخره كرده يا دست انداخته از خودش راضي است. از خودش خيلي متشكر است و نگاهي از بالا به همه دارد. به ندرت از فرد يا افرادي تعريف ميكند. حتي با ديگران دست به يقه ميشود و با آنها كتككاري ميكند، فرقي هم نميكند، طرف يك روشنفكر باشد يا يك همسايه يا يك بچه مدرسهاي يا يك كارگر يا يك گربه. البته نبايد از انصاف دور ماند كه گاهي خودش را هم مورد عتاب قرار ميدهد و عليه خودش مينويسد و صراحتا از حسادت و كينتوزياش مينويسد.
خلاصه اگر بخواهم بنويسم، آلاحمد در اين يادداشتها اصلا آدم اخلاقي يا الگوي خوبي به نظر نميرسد. پر است از كينهها و حسادتها و حقارتها. خيلي اعصاب خرد كن است. او يكي است مثل بيشتر آدمها، با همه رذالتها و حقارتهايشان. يكي مثل من، يكي مثل تو. اتفاقا همين ويژگيهاست كه اين يادداشتها را جذاب و خواندني ميكند. جلال آلاحمد در اين يادداشتها يك آدم دست نيافتني و خارقالعاده و نابغه نيست، يك شيطان رجيم و بدجنس و بدذات هم نيست كه طرح و برنامه بدبخت كردن ديگران را ريخته باشد. او يك مرد ميانسال معمولي از طبقه متوسط است كه شيفته جذابيتهاي پنهان و پيداي بورژواي است، درگير تعميرات خانهاش و نگران ماشيني كه تازه خريده. مدام خرج و مخارجش را حساب و كتاب ميكند و از اينكه مهمان به خانهاش بيايد، ناراحت ميشود، حتي اگر اين مهمان پدر و مادرش باشد. البته با استعداد است و نويسندهاي چيرهدست و توصيفگري دقيق و زيرك. لابهلاي هزار تا كار روزمره، كتاب هم ميخواند و مينويسد و در نوشتههايش به اين و آن گير ميدهد. آدم در آينه يادداشتهاي او، خودش را ميبيند، بيدليل نيست كه بيصبرانه منتظر انتشار جلد جديد يادداشتهايش هستم.