• 1405 پنج‌شنبه 26 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6420 -
  • 1405 پنج‌شنبه 26 شهريور

نگاهي به نسل زد و كتاب «زيستن با فلسفه دلقك‌ها»

اميد راديكال

عباس كاظمي

در اين شبها و روزهايي كه به راستي ما را به سر ميبرند، حتي آمدن و نشستن و شنيدن نيز كار سادهاي نيست، چه رسد به سخن گفتن. دستكم از جنگ اول، مسالهاي براي من آغاز شد كه ميتوان آن را «دشواري سخن گفتن» ناميد.   بعد به جنگ دوم رسيديم و غم از دست دادن هموطنانمان در جنگ به خصوص مدرسه ميناب. زمان زيادي طول كشيد تا بتوانم تكهپارههايي از خودم را در گوشهوكنار پيدا كنم و برخي از آنها را وصله و پينه كنم؛ هرچند روشن است كه اين پيوند و پينه ديگر مانند گذشته نيست. براي من، به عنوان جامعهشناسي كه همواره كوشيده است در كنار تحولات بايستد، آنها را مشاهده كند و همراهشان حركت كند، سرعت رخدادهاي اين روزها حيرتآور است. شتاب تحولات آنقدر زياد شده كه ذهن و انديشه ما ديگر به آن نميرسد. خود اين سرعت اكنون به يكي از مسائل اصلي جامعه ايران تبديل شده است.

هميشه گفتهاند نسل زد، نسل سرعت است؛ نسلي كه با فناوريهاي سريع و تحولات پرشتاب رشد كرده است. نسل ما، نسل اينترنت دايلآپ بود. گاهي مدت زيادي طول ميكشيد تا اتصال برقرار شود و آن صداي آشناي مودم را بشنويم. پرينترهاي سوزني داشتيم كه چاپ يك مقاله با آنها ساعتها زمان ميبرد. ما فرزندان آن جهان بوديماينگونه عقب ماندن عجيب نيست اما امروز به نظر ميرسد حتي نسل زد نيز از سرعت تحولات ايران شگفتزده شده است. نسلي كه قرار بود نماد سرعت باشد، خود از شتاب دگرگونيها جا مانده است. وقتي تغييرات با چنين سرعتي رخ ميدهند، فرصت تأمل و حتي تحمل وضع موجود از ميان ميرودجامعهشناس انتقادي آلماني، هارتموت روزا، از مفهومي با عنوان «آب رفتن امر حاضر» يا «كوچك شدن اكنون» سخن گفته است. وقتي سرعت تحولات بالا ميرود، اكنون خود به گذشته تبديل ميشود و فرصت قوام نمييابد. همهچيز خيلي زود قديمي ميشود. ريتم زندگي روزمره در همه جهان به تعبير روزا، شتاب گرفته است و در ايران به دليل شرايط سياسي و اقتصادي اين شتاب مضاعفتر خود را نشان ميدهد. كمتر كسي تصور ميكرد جنبش ۱۴۰۱ تا اين اندازه سريع به گذشته تبديل شود تا جايي كه برخي استدلالها و روايتهاي آن امروز براي عدهاي تكراري يا حتي ارتجاعي به نظر برسد. حرفهايي كه آن روزها الهامبخش بودند، امروز براي برخي رنگ كهنگي گرفتهاندوقتي امر حاضر مجال تثبيت پيدا نميكند، تصور آينده نيز دشوار ميشود. مواد اوليه تخيل آينده را بايد از اكنون گرفت و اكنون مدام در حال فرو ريختن است، به همين دليل، قدرت تخيل جمعي نيز تضعيف ميشود. اين مساله براي نسل زد اهميت بيشتري دارد؛ نسلي كه بيش از نسلهاي ديگر با بحران آينده روبهرو است. يكي از نكات درست كتاب «زيستن با فلسفه دلقكها» اين است كه نسل زد ايران را نميتوان بهآساني با نسل زد كشورهاي ديگر مقايسه كرد. در بسياري از كشورها، سرعت تحولات بيشتر به فناوري و تغييرات سبك زندگي مربوط است، اما در ايران با نوع ديگري از شتاب تاريخي روبهرو هستيم؛ اعتراضات گسترده، دو جنگ در فاصلهاي كوتاه .

براي نسلي كه با اينترنت متولد شده و حتي چند دقيقه دوري از آن را دشوار ميداند، دهها روز قطع ارتباط ديجيتال فقط يك محدوديت فني نيست؛ تجربهاي وجودي است. ما كه نسل تلفن ثابت، نامه و ارتباطاتي كندتر بوديم، شايد بتوانيم زندگي بدون اينترنت را تصور كنيم، اما اين تجربه براي نسل جديد معناي ديگري دارد. با همه اين فشارها، نسل زد همچنان بيش از نسل ما اميد دارد. پرسش اين است كه اين اميد از كجا ميآيد و نااميدي نسل ما چه تاثيري بر نسلهاي بعدي ميگذارد؟ پژوهشهاي مبتني بر دادههاي پيمايشي دهه ۱۳۹۰ از افول اميد در جامعه ايران خبر ميدادند. به نظر من، دهه ۱۳۹۰ دوره فرسايش اميد اجتماعي بود و جنبش ۱۴۰۱ را ميتوان آخرين تلاش بزرگ براي بازسازي اميد جمعي دانست؛ تلاشي كه بسياري از ما در آن نشانههايي از امكان تغيير و گشايش ميديديم. مفهومي كه ميتواند به فهم اين وضعيت كمك كند، «اميد راديكال» است؛ مفهومي كه جاناتان لير در كتابي با همين نام مطرح كرده است. من آن را «اميد در عين نااميدي» مينامم. اميد راديكال تلاشي براي حفظ معنا در زماني است كه ديگر نميتوان آينده را بهروشني تصور كرد.

در مقاطعي مانند دوم خرداد، جنبش سبز يا حتي دوران برجام، هنوز ميشد چشماندازي از آينده ترسيم كرد. امروز شرايط چنان سيال و متلاطم است كه كمتر كسي ميتواند تصوير منسجمي از آينده ارايه كند. مساله اصلي اكنون حفظ معنا در زندگي روزمره و جلوگيري از فروپاشي معنايي است كه زندگي را قابل زيستن ميكند. نسل زد در چنين بستري شكل گرفته است؛ در ميانه بحران معنا، بحران آينده و بحران اميد. از اين منظر، تجربه نسل ميانسال و نسل جوان ايران بيش از آنچه تصور ميكنيم به يكديگر شبيه است.

حتي ميتوان گفت شباهت نسل ما با نسل زد ايران، بيش از شباهت نسل زد ايران با نسل زد كشوري مانند سوئد است؛ زيرا هر دو نسل در ايران، در معرض تجربههاي داغ، فشرده   قرار گرفتهاند. زندگي روزمره در چنين شرايطي شكننده ميشود. لحظههاي آسيبديده پشت سر هم انباشته ميشوند و فرصتي براي بازسازي اجتماعي باقي نميگذارند. تخيل آينده دشوار ميشود و اميد به فردا رنگ ميبازد. در اين وضعيت، جامعه ممكن است خود را به جريانهايي بسپارد كه با وعدههاي ساده و اميدهاي كاذب، خلأ معنا را پر ميكنند. در كنار خوشبينياي كه به نسل زد دارم، نسبت به وضعيت عمومي جامعه بدبينم. نسل ميانسال ايران كه دهههاي ۶۰، ۷۰ و ۸۰ را پشت سر گذاشته، آسيبهاي فراواني ديده است. اين نسل سالها تلاش كرده، مبارزه كرده، اميد بسته و بارها ناكام شده است. طبيعي است كه خسته باشد. مساله از جايي آغاز ميشود كه اين خستگي و نااميدي به نسلهاي بعدي منتقل ميشود. البته فقط با انتقال نااميدي روبهرو نيستيم. گاهي نوعي اميدفروشي نيز رخ ميدهد؛ نه اميد به آينده، بلكه اميد به گذشته. بخشي از نسلهاي پيشين بهجاي ترسيم افقي براي فردا، تصويري آرماني از گذشته به نسل جديد عرضه ميكنند. در اين معنا، با نوعي آيندهفروشي از طريق گذشتهفروشي روبهرو هستيم. جامعه ايران امروز بارها از خود ميپرسد در سال ۱۳۵۷ چه اتفاقي افتاد و چرا چنين مسيري طي شد. اما بهجاي بازخواني انتقادي آن تجربه تاريخي، گاهي به اين نتيجه ميرسد ديگر راهي براي تغيير باقي نمانده است. از دل اين احساس ناامیدی، نوعي ايدئولوژي از نوستالژي شكل ميگيرد. ميان نوستالژي و يوتوپيا تفاوت مهمي وجود دارد. نسلهايي كه انقلاب كردند، با روياي ساختن آينده حركت ميكردند. نيروي محرك آنان يوتوپيا بود، نه نوستالژي. اما اكنون بخش مهمي از تخيل سياسي جامعه به گذشته معطوف شده است. آنچه به نسل جوان عرضه ميشود، بيشتر حسرت گذشته است تا تصويري از آينده.

نسل زد در جامعهاي زندگي ميكند كه تصوير روشني از آينده ندارد و مدام گذشته را براي او روايت ميكنند. اين نسل، اضطراب و  جنگ  را تجربه ميكند و همزمان بايد با محدوديتهايي كنار بيايد كه براي نسلهاي پيشين كمتر قابل تصور بوده است.

در اين ميان، تحولات اجتماعي و سياسي سالهاي اخير نوعي آشفتگي معنايي نيز پديد آوردهاند. بسياري از مفاهيم و داوريهاي پيشين جابهجا شدهاند. مردم را نميتوان بهخاطر اين آشفتگي سرزنش كرد. بخشي از آن حاصل خلأهاي فكري و فرهنگي است. روشنفكران و نخبگان فرهنگي تا حدي ميدان را خالي كردهاند و نقشهايي كه زماني دراختيار آنان بود، به چهرههاي رسانهاي و بلاگرها واگذار شده است. درنتيجه، منطق شكلگيري افكار عمومي نيز تغيير كرده است. كتاب «زيستن با فلسفه دلقكها» در چنين زمينهاي نوشته شده است. يكي از جذابيتهاي اصلي آن، نگاه مثبت و همدلانهاش به نسل زد است. اين نگاه براي من آشناست. در سالهاي منتهي به ۱۴۰۱ و بهويژه هنگام آن رخدادها، بسياري از ما نسل زد را حامل امكاني تازه براي تحول اجتماعي ميديديم؛ نسلي كه از الگوهاي پيشين سياستورزي فاصله گرفته، زبان متفاوتي دارد، در چارچوبهاي سنتي نميگنجد و به شيوههاي تازهاي از كنشگري اجتماعي روي آورده است. با گذشت زمان، اكنون بايد وجوه ديگر اين پديده را نيز ديد. نخستين ملاحظه من درباره كتاب به خود مفهوم «نسل زد» مربوط است. در هر دورهاي از تاريخ معاصر ايران، مفهومي به كانون توجه تبديل ميشود و بسياري از پديدههاي اجتماعي با آن توضيح داده ميشوند. زماني «سبك زندگي» چنين جايگاهي داشت، دورهاي ديگر «سرمايه اجتماعي» و در سالهاي اخير «نسل زد» به يكي از اين مفاهيم فراگير تبديل شده است.

مفهوم نسل زد همانقدر كه به فهم واقعيت كمك ميكند، ممكن است ما را از ديدن پيچيدگيهاي آن نيز دور كند. دشوار است جمعيت گسترده و متنوع جوانان متولد نيمه دوم دهه ۱۳۷۰ و دهه ۱۳۸۰ را زير عنواني واحد قرار دهيم و ويژگيهايي مشترك براي همه آنان تعريف كنيم.

آقاي سيدآبادي نيز در بخشهايي از كتاب به اين مساله توجه دارد، اما همه ما ممكن است ناخواسته در دام كليتبخشي بيفتيم. اگر نسل زد را نسلي بدانيم كه از قالببندي ميگريزد، بايد مراقب باشيم خود مفهوم «نسل زد» به قالب تازهاي براي محدود كردن تنوع آن تبديل نشود. هر مفهوم اجتماعي، همزمان كه چيزي را روشن ميكند، چيزهايي را نيز پنهان ميسازد. وقتي از نسل زد سخن ميگوييم، ميليونها نفر را با تجربههاي متفاوت، موقعيتهاي طبقاتي گوناگون، سبكهاي زندگي متكثر و افقهاي فكري متفاوت ذيل يك عنوان قرار ميدهيم. ممكن است در اين فرآيند، بخشي از تفاوتها و پيچيدگيهاي دروني آنان ناديده بماند. ملاحظه دوم به شيوه روايت و روش پژوهش كتاب مربوط است. پيشينه ادبي و روزنامهنگارانه سيدآبادي در سراسر اثر حضور دارد. كتاب با روايت و داستان آغاز ميشود و خواننده از همان صفحات نخست با متن همراه ميشود. نويسنده تجربهها و مشاهدات خود را به شكلي روايت كرده است كه امكان ارتباط مخاطب با آنها را فراهم ميكند.

همين آغاز روايي، انتظاري نيز در خواننده پديد ميآورد. نويسنده توضيح ميدهد كه با شمار زيادي از جوانان گفتوگو كرده است. در پژوهش كيفي، هدف اصلي مصاحبه شنيدن صداي افراد است. اگر صرفا به فراوانيها و درصدها نياز داشتيم، پيمايش و پرسشنامه كافي بود.

استفاده كتاب از دادههاي پيمايشي و آمارهاي ملي به غناي آن كمك كرده است، اما انتظار داشتم در كنار اين دادهها، صداي جوانان نيز بيشتر شنيده شود؛ با نقلوقولهاي طولانيتر، روايتهاي شخصيتر و حضور پررنگتر تجربه زيسته آنان. در بخشهايي از كتاب، مصاحبهها بيشتر بهصورت دستهبنديها و جدولهاي تحليلي ظاهر ميشوند و وجه داستاني و روايتمحور آغاز كتاب كمرنگ ميشود. اگر صداي جوانان با جزييات بيشتري وارد متن ميشد، پيوند ميان دادههاي آماري و تجربه زيسته كاملتر بود.

اين مساله از آن جهت اهميت دارد كه كتاب ميخواهد صداي نسل جوان را بشنود و بهدرستي نقد ميكند كه بسياري از پژوهشهاي پيشين، جوانان را تنها از منظر آسيبها و مشكلات ديدهاند. شنيدن صداها مستلزم پذيرش تنوع است. هرچه صداي افراد مستقيمتر در متن حضور داشته باشد، امكان مشاهده اين تنوع نيز بيشتر ميشود و احتمال گرفتار شدن در كليشهاي تازه كاهش مييابد. برخي يافتههاي كتاب تأملبرانگيزند. براي مثال، در بخشي كه به شناخت چهرههاي سياسي اختصاص دارد، درصد قابلتوجهي از پاسخگويان گفتهاند هيچيك از چهرههاي سياسي موجود را نميشناسند يا چهره سياسي محبوبي ندارند. اهميت اين يافته فقط در شناختن يا نشناختن افراد خاص نيست. مساله اصلي اين است كه اساسا محبوبيتي وجود ندارد. اين يافته از فاصله نسل جديد با الگوهاي رايج سياستورزي خبر ميدهد. با نسلي روبهرو هستيم كه فقط نسبت به نيروهاي سياسي موجود فاصله ندارد؛ شكلهاي متعارف سياستورزي نيز برايش اعتمادبرانگيز يا جذاب نيست.

كتاب ميكوشد توضيح دهد كه نسل زد چگونه به يكي از نيروهاي تحولات اجتماعي تبديل شده است. براي اين منظور، به تغيير ساختار خانواده، افزايش فرديت، دموكراتيكتر شدن روابط خانوادگي و مجموعهاي از تحولات فرهنگي و اجتماعي اشاره ميكند و شواهد آماري دراختيار خواننده ميگذارد. اين تحليلها در مجموع قانعكنندهاند، اما اكنون بايد نسبت ميان نسل زد و نسل ميانسال را نيز دوباره بررسي كرد. چند سال پيش تصور ميكرديم نسل جوان از نسلهاي پيشين جلوتر حركت ميكند و نسل ميانسال هنوز به آن نقطه نرسيده است. امروز به نظر ميرسد بخشي از نسل ميانسال خود را به آن موقعيت رسانده و در برخي عرصهها ابتكار عمل را در دست گرفته است. اگر چند سال پيش نسل زد موتور اصلي تحول به نظر ميرسيد، اكنون نيروهاي ديگري نيز در شكل دادن به افقهاي سياسي و اجتماعي نقش دارند. تحليل نقش نسلها بايد پيچيدهتر و چندلايهتر ديده شود. در بحث همزيستي نسل جوان با خانواده نيز نميتوان اقتصاد سياسي را ناديده گرفت. سلطه شكل ديگري پيدا كرده است. از مفهومي مانند «يويويي شدن» براي توضيح وضعيت جوانان بزرگسالي استفاده ميشود كه همچنان به خانواده وابستهاند. اما نميتوان ماندن آنان در خانه پدري و مادري را فقط يك انتخاب فرهنگي يا نشانه تغيير الگوي استقلال دانست. براي بسياري از آنان اساسا امكان تهيه خانه و آغاز زندگي مستقل وجود ندارد. حمايت خانواده واقعيت دارد، اما اين وابستگي را بايد در كنار موانع اقتصادي ديد. اگر اقتصاد سياسي اين وضعيت را ناديده بگيريم، تحليل ما ناقص خواهد ماند. «زيستن با فلسفه دلقكها» هنوز تا اندازهاي در افق خوشبيني سال ۱۴۰۱ ايستاده است؛ در فضايي كه بسياري از ما تصور ميكرديم جنبشي بزرگ، دموكراتيك و تحولآفرين در حال شكلگيري است. آن زمان از انسجام ملي، شكلهاي تازه كنشگري، فقدان رهبري متمركز و ويژگيهاي نوظهور نسل جديد سخن ميگفتيم و بخش مهمي از اين توصيفها واقعي بود. رخدادهاي بعدي جامعه را وارد مرحله ديگري كرد. اگر در سال ۱۴۰۱ هنوز ميشد درباره آينده سخن گفت و افقي هرچند مبهم ترسيم كرد، امروز فرسايش اميد، گسترش نااطميناني و دشواري تصور آينده بيشتر از گذشته خود را نشان ميدهد. با اين حال، ارزش كتاب در همين است كه بخشي از آن لحظه تاريخي و شيوه انديشيدن ما در آن زمان را ثبت كرده است. يكي ديگر از ابعاد اين تحول را ميتوان در فضاهاي عمومي ديد. ديوارها، ميدانها، خيابانها و نمادهاي شهري فقط عناصر كالبدي شهر نيستند؛ ميدان رقابت نيروهاي اجتماعياند. در سالهاي گذشته، برخي فضاها از دست رفته و برخي دوباره تصرف شدهاند. جامعه و قدرت درگير نبردي نمادين بر سر تصاحب فضاي عمومياند؛ نبردي بر سر معنا، روايت و حق حضور. نسل جديد در اين فرآيند نقش دارد. تغيير الگوهاي حضور در خيابان، مناسبات روزمره، هنجارهاي اجتماعي و شيوه استفاده از فضاهاي شهري بخشي از همين دگرگوني است. اين تغييرات را نميتوان فقط با زبان سياست رسمي توضيح داد. ما در دورهاي زندگي ميكنيم كه بحران معنا، آينده و اميد به يكديگر پيوند خوردهاند. در چنين شرايطي، خوشبيني ساده و بدبيني مطلق، هيچكدام راهي براي فهم وضعيت پيش روي ما نميگذارند. آنچه باقي ميماند شايد همان «اميد راديكال» باشد: تلاشي براي حفظ معنا، در زماني كه آينده بهآساني تصورپذير نيست. نسل زد براي من از اين جهت اهميت دارد؛ نه به اين دليل كه همه پاسخها را دراختيار دارد، بلكه چون هنوز ميتوان نشانههايي از مقاومت در برابر فروپاشي معنا را در آن ديد. «زيستن با فلسفه دلقكها» نيز، با وجود نقدهايي كه ميتوان به آن وارد كرد، كوشيده است جوانان را فقط به عنوان مساله نبيند و آنان را كنشگراني در تغييرات جامعه ايران به شمار آورد.

اين كتاب از يكسو پژوهشي درباره نسل زد است و ازسوي ديگر، سندي از نحوه انديشيدن ما در دورهاي كه اكنونِ آن با سرعت به گذشته تبديل شد، بيآنكه هنوز بتوانيم تصوير روشني از آينده بسازيم.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون