مرگ در مسكو
اسدالله امرايي
مرگ آشيل كاوشگريهاي اراست فاندورين نوشته بوريس آكونين با ترجمه محمد قمري حبشي در نشر قطره منتشر شده. اين رمان روسي از مجموعه تاريخي ـكارآگاهي «اراست فاندورين» است؛ كارآگاهي كه با ورودش به مسكو، درگير مرگ مشكوك يك ژنرال مشهور ميشود. رمان حاضر ميان فضاي تاريخي، جزييات شهري و معمايي كه هر لحظه پيچيدهتر ميشود، پيش ميرود و ردپاي توطئه را پررنگ ميكند. ماجراهاي رمان در مسكو و سال ۱۸۸۲ ميلادي ميگذرد. بازگشت اراست فاندورين به شهر و روبرو شدن او با خبر مرگ ناگهاني ميخاييل سوبولوف موضوع اصلي اين رمان است. ميخاييل چهرهاي نظامي است كه جايگاهش فقط به يك مقام رسمي محدود نميشود و مرگش طبعا پيامدهايي فراتر از يك حادثه دارد. رمان حاضر به بهانه كشف علت مرگ به فضاي سياسي، مناسبات قدرت، تشريفات اداري و حساسيت افكار عمومي ميپردازد.
رمان تاريخي مرگ آشيل از ايستگاه قطار، هتلهاي مجلل، دفتر فرماندار، خيابانهاي مسكو و محافلي ميگويد كه خبر و شايعه در آنها ميچرخد. اين جزييات باعث ميشود شهر در كتاب حاضر فقط پسزمينه نباشد و به بخشي از تنش اثر تبديل شود. شخصيتهايي مثل گوكماسوف، كاراچنتسف، خورتينسكي و واندا لايههاي مختلفي از وفاداري، پنهانكاري و رقابت را وارد رمان كردهاند. اين كتاب از خلال گفتوگوها و موقعيتها تصويري از جامعهاي نشان ميدهد كه ظاهر آراسته، احترام نظامي، شايعه، جاهطلبي و ترس از رسوايي در آن كنار هم قرار گرفتهاند. اثر گاه با رگههايي از طنز و طعنه همراه ميشود.
مرگ ژنرال در ظاهر نتيجه سكته يا حمله قلبي است، اما فاندورين از ابتدا به جزيياتي برميخورد كه با اين روايت سازگار نيستند. او از رفتار همراهان ژنرال، زمان بازگشت او به هتل، وضعيت اتاق و حتي روشننشدن شمعها به اين نتيجه ميرسد كه ماجرا ساده نيست. جستوجوي او كمكم به زني به نام واندا و شبكهاي از پنهانكاري، دروغ و فشار از سوي اطرافيان ژنرال ميرسد و هر سرنخ، معما را پيچيدهتر ميكند.
بوريس آكونين با نام اصلي گريگوري چخارتيشويلي، سال ۱۹۵۶ در گرجستان بهدنيا آمده. نويسنده، مقالهنويس، منتقد و مترجم ادبي برجسته پستمدرنيست روسی گرجي است. اين نويسنده كه فارغالتحصيل بخش تاريخ و زبانشناسي موسسه كشورهاي آسيايي و آفريقايي دانشگاه دولتي مسكو و متخصص فرهنگ ژاپن بوده، نام مستعار خود را از كلمه ژاپني آكونين بهمعناي خبيث بزرگ الهام گرفته است.«عاخيماتص ولده در 30سالگي به بازي رولت علاقه داشت. موضوع پول نبود. او از راههاي ديگر پول زيادي به دست آورده بود، بسيار بيشتر از آنچه ميتوانست خرج كند. او از شكست دادنِ شانسِ كور و كنترل نيروي ذاتي اعداد لذت ميبرد. به نظرش ميرسيد كه چرخ رولت با صداي كليك دلپذير و درخششِ فلزي و چوب ماهاگوني صيقلياش، صرفا از قوانين خودش و پوشيده بر ديگران تبعيت ميكند. هرچند احساس ميكرد كه محاسبه دقيق، خويشتنداري و كنترل احساسات اينجا نيز بهاندازه موقعيتهاي ديگري كه تجربه كرده بود موثر است و بنابراين قواعد اساسي بايد هماني باشد كه عاخيماتص از دوران كودكياش آموخته بود: وحدت زيربنايي زندگي، عليرغم اشكالِ بينهايت متغيرِ آن. اين چيزي بود كه بيش از هر چيزي، عاخيماتص بدان علاقهمند بود. هربار كه چيزجديدي باعث ميشد اين حقيقت اساسي دوباره تأييد شود، ضربان منظمِ قلبش تندتر ميشد.»