• 1405 جمعه 24 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6421 -
  • 1405 شنبه 28 شهريور

داستان لهستان

هاتف هاتفي‌پور

لهستان سرزميني است گسترده در ميان دشت‌هاي هموار اروپاي مركزي؛ جايي كه از شمال به درياي بالتيك مي‌رسد و از جنوب تا دامنه‌هاي كارپات امتداد مي‌يابد. اين جغرافياي باز كه فاقد موانع طبيعي بازدارنده مانند رشته‌كوه‌هاي مرتفع شرقي‌غربي يا رودخانه‌هاي غيرقابل‌عبور مرزي است، از ديرباز دو پيامد سرنوشت‌ساز و متناقض براي اين كشور رقم زده است: نخست آنكه راه را براي مبادلات تجاري، تعاملات فكري و دادوستد ميان شرق و غرب اروپا گشوده و آن را به يك پل ارتباطي مهم در قاره تبديل كرده است؛ و دوم آنكه در تمامي قرون گذشته، اين پهنه هموار را در برابر تاخت‌وتاز، پيشروي و بلندپروازي‌هاي نظامي قدرت‌هاي پيراموني به‌شدت آسيب‌پذير ساخته است. اين ويژگي ژئوپليتيك، نقشي اساسي در شكل‌گيري ويژگي‌هاي فرهنگي و روان‌شناختي جامعه لهستان ايفا كرده است. فرهنگ لهستان آميزه‌اي از ميراث اسلاوي، پيوند عميق تاريخي با كليساي كاتوليك به عنوان يك نهاد مدني و پناهگاه هويتي، و تجربه طولاني ايستادگي در برابر سلطه بيگانگان است. اين هويت ملي در طول تاريخ زير فشار مستمر جنگ‌ها، اشغال‌ها و تقسيم‌هاي ارضي شكل گرفته و به يك انسجام فرهنگي پايدار، مقاوم و درون‌زا انجاميده است كه ويژگي اصلي آن، بدگماني تاريخي به قدرت‌هاي مداخله‌گر خارجي و حفظ شديد سرمايه اجتماعي درون‌گروهي است.

در دوران طلايي «اتحاد لهستان و ليتواني» (پس از معاهده لوبلين در ۱۵۶۹)، اين قلمرو به يكي از بزرگ‌ترين، پرجمعيت‌ترين و مقتدرترين قدرت‌هاي قاره اروپا بدل شد. اين پهنه وسيع كه از درياي بالتيك تا دشت‌هاي حاصلخيز اوكراين امتداد داشت، نه تنها يك قدرت نظامي و كشاورزي برجسته بود، بلكه سيستمي سياسي موسوم به «دموكراسي نجيب‌زادگان» (سِيم - Sejm) را تجربه مي‌كرد كه در نوع خود در اروپاي آن روزگار بي‌نظير و پيشرو بود. با اين حال، همين ساختار كه در آن حق وتوي مطلق تك‌تك اعضاي مجلس نجيب‌زادگان (Liberum Veto) وجود داشت، به تدريج به فلج سياسي و ناكارآمدي نهادي در تصميم‌گيري‌هاي كلان ملي منجر شد. از سده هفدهم به بعد، ضعف ساختار سياسي داخلي در كنار جنگ‌هاي فرساينده با همسايگان جاه‌طلب (از جمله جنگ‌هاي موسوم به «سيلاب سوئدي»، درگيري‌هاي مستمر با امپراتوري تزاري روسيه و پادشاهي پروس) توان اقتصادي و انسجام حاكميتي لهستان را تحليل برد. در غياب يك بوروكراسي متمركز كارآمد و ارتشي نيرومند، سيستم دفاعي و مالي لهستان فروريخت.

اين روند نزولي به يكي از بزرگ‌ترين تراژدي‌هاي ژئوپليتيك تاريخ مدرن اروپا در اواخر قرن هجدهم منتهي شد. سه قدرت همسايه يعني پروس، روسيه و اتريش طي سه مرحله تقسيم در سال‌هاي ۱۷۷۲، ۱۷۹۳ و در نهايت ۱۷۹۵، خاك لهستان را به‌طور كامل ميان خود تقسيم كردند. با امضاي آخرين توافق، پادشاهي لهستان منحل و نام آن به مدت ۱۲۳ سال از نقشه رسمي سياسي جهان محو شد. در طول اين دوره طولاني فاقد حاكميت ملي، هويت لهستاني نه از طريق مرزهاي رسمي يا نهادهاي دولتي، بلكه از مجراي حوزه عمومي غيررسمي، يعني زبان مشترك، ادبيات رمانتيك پايداري، آيين كاتوليك و نهادهاي خانوادگي و مدني زيرزميني حفظ شد. اين امر نشان‌دهنده آن است كه چگونه جامعه مدني در غياب ساختار رسمي دولت (State)، توانست با تكيه بر اعتماد متقابل و توليد خير عمومي در قالب حفظ سرمايه فرهنگي، حيات يك ملت را استمرار بخشد. با پايان جنگ جهاني اول در سال ۱۹۱۸ و فروپاشي هم‌زمان امپراتوري‌هاي تزاري، اتريش- مجارستان و شكست آلمان، جمهوري دوم لهستان متولد شد. احياي استقلال كشور تحت رهبري يوزف پيلسودسكي، شور و شوق ملي فراواني برانگيخت، اما دولت جديد با چالش‌هايي بسيار پيچيده مواجه بود: ادغام سه منطقه مجزا با سيستم‌هاي قانوني، ريلي، پولي و اداري متفاوت كه بيش از يك قرن از هم جدا بودند. علاوه بر اين، نابرابري‌هاي عميق اقتصادي، نرخ بالاي بي‌سوادي در مناطق شرقي، اختلافات شديد قومي و مذهبي (به‌ويژه با اقليت‌هاي اوكرايني، يهودي و بلاروسي) و ناامني مرزها (كه به جنگ لهستان و شوروي در ۱۹۱۹-۱۹۲۱ منجر شد)، توان سياست‌گذاري ملي را به‌شدت فرسايش داد.

پيش از آنكه اين جمهوري نوپا بتواند نهادهاي دموكراتيك و زيرساخت‌هاي اقتصادي خود را به ثبات برساند، وقوع جنگ جهاني دوم در سپتامبر ۱۹۳۹ ضربه‌اي ويرانگر بر پيكر اين جامعه وارد كرد. يورش هم‌زمان آلمان نازي از غرب و ارتش سرخ شوروي از شرق (بر اساس بندهاي پنهان معاهده مولوتوف-ريبنتروپ)، حاكميت ملي لهستان را در كمتر از يك ماه منحل ساخت. اين دوره از اشغال دوگانه، با نسل‌كشي، پاكسازي قومي و تخريب سيستماتيك نخبگان فكري و ابزارهاي مادي توسعه همراه بود. يكي از فجيع‌ترين و استراتژيك‌ترين نمونه‌هاي اين پاكسازي نخبگان، كشتار كاتين در سال ۱۹۴۰ بود. در اين جنايت، دستگاه امنيتي شوروي به دستور مستقيم استالين، بيش از ۲۲ هزار نفر از افسران، پزشكان، مهندسان، استادان دانشگاه و نخبگان نظامي و مدني لهستاني را كه در بند شوروي بودند، مخفيانه تيرباران كرده و در گورهاي جمعي دفن نمود. هدف شوروي از اين اقدام، نابود كردن هسته سخت رهبري آينده جامعه لهستان بود تا پس از جنگ، مقاومتي در برابر استقرار نظام كمونيستي وجود نداشته باشد. شوروي به مدت نيم قرن اين جنايت را به آلمان نازي نسبت داد و تنها در اواخر دوران گلاسنوست و پس از فروپاشي بود كه اسناد رسمي آن فاش شد و مسكو مسووليت آن را پذيرفت. اين فاجعه در كنار ويراني همه‌جانبه كشور، زخمي عميق بر حافظه تاريخي و سطح اعتماد متقابل جامعه لهستان نسبت به همسايه شرقي بر جاي گذاشت. تلفات انساني لهستان در طول جنگ جهاني دوم هولناك بود: حدود ۶ ميليون شهروند لهستاني (تقريبا ۱۷ درصد از كل جمعيت كشور) جان خود را از دست دادند كه نزديك به ۳ ميليون نفر از آنان يهوديان لهستاني بودند كه در هولوكاست قرباني شدند. نماد درخشان اما تلخ مقاومت در اين دوران، «قيام ورشو» در اوت ۱۹۴۴ بود. ارتش ميهني لهستان كه نيروي مقاومت ملي و وفادار به دولت در تبعيد لندن بود، در تلاش براي آزادسازي پايتخت پيش از ورود ارتش سرخ، عليه اشغالگران نازي دست به قيام زد. اين مبارزه نابرابر ۶۳ روز به طول انجاميد. ارتش سرخ شوروي كه به حومه ورشو رسيده بود، به دستور استالين عمدا در كرانه شرقي رودخانه ويستولا متوقف شد و اجازه داد تا ماشين جنگي نازي‌ها نيروهاي مقاومت ملي و ساختار مدني ورشو را درهم بكوبد. نتيجه اين خيانت ژئوپليتيك، مرگ بيش از ۲۰۰ هزار غيرنظامي، نابودي ساختار فرماندهي نيروهاي ملي و تخريب فيزيكي بيش از ۸۵ درصد از بافت شهري ورشو بود. اين رويداد، پايه‌هاي استقرار بدون دردسر رژيم تحت حمايت شوروي را در لهستانِ پس از جنگ فراهم كرد. پس از پايان جنگ، با توافقات يالتا و پتسدام، مرزهاي لهستان به سمت غرب رانده شد و اين كشور در حوزه نفوذ ژئوپليتيك اتحاد شوروي قرار گرفت. جمهوري خلق لهستان تأسيس شد و نظام تك‌حزبي كمونيستي تحت رهبري حزب كارگران متحد لهستان استقرار يافت. در اين دوره، الگوي توسعه اقتصادي شوروي مبتني بر صنعتي‌شدن شتابان با تمركز بر صنايع سنگين (فولاد، زغال‌سنگ و ماشين‌آلات صنعتي)، ملي‌سازي همه‌جانبه صنايع متوسط و بزرگ، انحصار تجارت خارجي و برنامه‌ريزي متمركز دولتي به كشور تحميل شد.  اين مدل توسعه اقتصادي داراي ويژگي‌هاي ساختاري مشخص زير بود كه در نهايت زوال آن را رقم زد:

سركوب مكانيسم قيمت‌ها: قيمت تمامي كالاها و خدمات نه بر اساس عرضه و تقاضا، بلكه به صورت دستوري از سوي بوروكراسي مركزي تعيين مي‌شد. اين امر مانع از تخصيص بهينه منابع كمياب شد و اطلاعات حياتي بازار را نابود كرد.

اولويت‌بخشي به صنايع سنگين ناكارآمد: سرمايه‌گذاري‌هاي كلان به سمت پروژه‌هاي غول‌آسايي نظير كارخانه فولاد «نووا هوتا» سوق داده شد كه فاقد توجيه اقتصادي و بازار صادراتي رقابتي در خارج از بلوك شرق بودند. اين امر موجب غفلت از صنايع مهم ديگر شد.

محدوديت شديد مالكيت خصوصي: هرچند به دليل مقاومت شديد دهقانان لهستاني، بخش كشاورزي اين كشور بر خلاف شوروي به‌طور كامل اشتراكي نشد، اما با ابزارهاي مالياتي، قيمت‌گذاري تبعيضي و عدم دسترسي به نهاده‌ها به‌شدت محدود و ناكارآمد نگاه داشته شد.

تعهد صوري به اشتغال كامل: حفظ بنگاه‌هاي زيان‌ده دولتي به بهانه جلوگيري از بيكاري، بهره‌وري كار را به‌شدت كاهش داد و تورم پنهان عظيمي ايجاد كرد.

پيامد گريزناپذير اين سياست‌ها، شكل‌گيري يك «اقتصاد كمبود» مزمن بود. صف‌هاي طولاني براي خريد كالاهاي اوليه، سهميه‌بندي مواد غذايي، بازار سياه گسترده ارز و كالا، كيفيت نازل توليدات داخلي و ضعف شديد در نوآوري فناورانه، چهره روزمره جامعه لهستان را تشكيل مي‌داد. دولت در دهه‌هاي ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ تلاش كرد با استقراض كلان از بانك‌هاي غربي و تزريق آن به صنايع سنگين و پرداخت يارانه‌هاي غذايي، وضعيت را تثبيت كند. اما به دليل عدم اصلاح ساختاري، اين سياست به بحران بدهي‌هاي خارجي انباشته و تورم افسارگسيخته منجر شد. زوال اقتصادي، مشروعيت سياسي نسبي رژيم را كاملا از بين برد و جامعه را آماده طغيان ساخت. در تحليل گذار توسعه‌اي لهستان، نمي‌توان تنها بر متغيرهاي كلان اقتصادي تمركز كرد؛ نقش سرمايه اجتماعي، خير عمومي و پويايي‌هاي فرهنگي در اين فرآيند حياتي است. در حالي كه حكومت تلاش مي‌كرد با مهندسي فرهنگي سوسياليستي و ايجاد نهادهاي موازي دولتي، فضاي جامعه را كنترل كند، اعتماد متقابل مردم به يكديگر و به نهادهاي سنتي نظير كليسا و گروه‌هاي روشنفكري مستقل حفظ شد. اين امر، شبكه غيررسمي قدرتمندي ايجاد كرد كه در شرايط بحراني، كاركرد حوزه عمومي را بازيابي نمود. نقطه عطف اين پويايي اجتماعي در اوت ۱۹۸۰ در كارخانه كشتي‌سازي لنين در شهر گدانسك رقم خورد. اعتصاب كارگران به رهبري لخ والسا، تكنيسين برق، به تشكيل اتحاديه كارگري مستقل «همبستگي» انجاميد. همبستگي صرفا يك سنديكاي كارگري براي چانه‌زني بر سر دستمزد نبود؛ اين جنبش به سرعت به يك پلتفرم ملي و اجتماعي با بيش از ۱۰ ميليون عضو (معادل يك‌سوم جمعيت بزرگسال لهستان) تبديل شد كه كارگران، روشنفكران سكولار، معلمان و فعالان مذهبي را زير يك چتر گرد آورد. اين ائتلاف وسيع، نماد بارزي از توليد «خير عمومي» و بازسازي سرمايه اجتماعي در جامعه‌اي بود كه دهه‌ها تحت سركوب سيستماتيك قرار داشت. جنبش همبستگي خواستار لغو انحصار حزبي، آزادي بيان، آزادي زندانيان سياسي و حق تشكيل تشكل‌هاي مستقل بود. حكومت لهستان تحت فشار شوروي و به فرماندهي ژنرال وويچخ ياروزلسكي در دسامبر ۱۹۸۱ اعلام حكومت نظامي كرد، فعاليت همبستگي را غيرقانوني ساخت و رهبران آن را بازداشت نمود. اما اين اقدام خشن نتوانست شبكه زيرزميني اعتماد اجتماعي و ارتباطات غيررسمي مردم را نابود كند. فعاليت‌هاي انتشاراتي مخفي (ساميزدات)، صندوق‌هاي حمايتي خانواده‌هاي زندانيان و اعتصابات پراكنده در طول دهه هشتاد ادامه يافت تا اينكه رژيم به دليل ورشكستگي كامل اقتصادي و تغيير فضاي سياسي در مسكو (ظهور گورباچف)، ناچار به تسليم شد. در سال ۱۹۸۹، مذاكرات ميزگرد ميان رژيم كمونيستي و رهبران جنبش همبستگي به برگزاري اولين انتخابات نيمه‌آزاد در بلوك شرق منجر شد. پيروزي قاطع همبستگي در اين انتخابات، راه را براي سقوط كمونيسم و روي كار آمدن اولين دولت غيركمونيست به نخست‌وزيري تادئوش مازوويتسكي هموار كرد. دولت جديد وارث اقتصادي ويران بود: نرخ تورم سالانه به بالاي ۶۰۰ درصد مي‌رسيد، بدهي‌هاي خارجي پرداخت‌نشدني بود، خزانه دولت خالي و قفسه فروشگاه‌ها از كالا تهي بود. در اين شرايط بحراني، لسِك بالچرويچ، اقتصاددان برجسته و معاون نخست‌وزير و وزير دارايي وقت، مسووليت طراحي و اجراي برنامه گذار را بر عهده گرفت. طرح او كه به «برنامه بالچرويچ» يا راهبرد «شوك‌درماني» معروف شد، مبتني بر اين فرضيه بود كه اصلاحات تدريجي در يك اقتصاد در حال سقوط كارساز نيست و براي نجات بيمار، بايد جراحي سريع و همه‌جانبه‌اي صورت گيرد. اين بسته اصلاحي راديكال شامل اركان زير بود:

ثبات‌بخشي اقتصاد كلان

دولت با اتخاذ انضباط مالي شديد، حذف يارانه‌هاي دولتي براي كالاها و انرژي، و افزايش نرخ بهره بانكي براي تشويق پس‌انداز و كنترل نقدينگي، به جنگ با ابرتورم رفت. همچنين زلوتي (پول ملي لهستان) به‌شدت كاهش ارزش داده شد و نرخ آن تثبيت گرديد تا صادرات رونق گيرد.

آزادسازي قيمت‌ها و تجارت خارجي

كنترل دستوري قيمت‌ها براي اكثر كالاها ملغي شد و به سازوكار بازار واگذار گرديد. تعرفه‌هاي وارداتي كاهش يافت و انحصار دولتي در تجارت خارجي شكسته شد تا بازار با وفور كالاهاي خارجي تغذيه شود و رقابت به اقتصاد داخلي بازگردد.

خصوصي‌سازي و اصلاحات نهادي

قوانين جديد مالكيت خصوصي تدوين شد و فرآيند انتقال بنگاه‌هاي دولتي به بخش خصوصي آغاز گرديد. ايجاد چارچوب قانوني شفاف براي ثبت شركت‌هاي جديد، استقلال كامل بانك مركزي، اصلاح نظام مالياتي و بازسازي سيستم دادگاه‌هاي تجاري، امنيت سرمايه‌گذاري را تضمين كرد. پيامدهاي اوليه اين برنامه سنگين و دردناك بود. در سال‌هاي ۱۹۹۰ و ۱۹۹۱، توليد صنعتي كاهش يافت، نرخ بيكاري كه در دوران كمونيسم اسما صفر بود به بالاي ۱۵ درصد رسيد و بخش‌هايي از جامعه كه به يارانه‌ها و حمايت‌هاي دولتي وابسته بودند، با كاهش شديد قدرت خريد مواجه شدند. اما اين دوره دشوار، نسبتا كوتاه بود. از سال ۱۹۹۲، اثرات مثبت اصلاحات آشكار شد: تورم مهار گرديد، كالاها به وفور در بازارها ظاهر شدند و هزاران كسب‌وكار كوچك و متوسط خصوصي شكل گرفتند.

لهستان اولين كشور در ميان اقتصادهاي در حال گذار بلوك شرق بود كه رشد اقتصادي پايدار خود را از سر گرفت. پويايي بخش خصوصي نوپا، انعطاف‌پذيري بازار كار و استقرار نهادهاي نظارتي كارآمد، اين كشور را به مقصدي جذاب براي سرمايه‌گذاري مستقيم خارجي تبديل كرد. تحول ساختاري لهستان بدون پيوند با فرآيند همگرايي اروپايي كامل نمي‌شد. پس از استقرار دموكراسي و پايه‌گذاري اقتصاد بازار، لهستان استراتژي ملي خود را بر پيوستن به نهادهاي غربي متمركز كرد. اين كشور در سال ۱۹۹۹ به سازمان پيمان آتلانتيك شمالي (ناتو) ملحق شد تا امنيت ژئوپليتيك خود را تضمين كند و به نگراني‌هاي تاريخي خود از تهديدهاي پيراموني پاسخ دهد. گام نهايي توسعه نهادي لهستان، الحاق به اتحاديه اروپا در اول مه ۲۰۰۴ بود. عضويت در اتحاديه اروپا، مزاياي اقتصادي و نهادي بي‌سابقه‌اي براي لهستان به همراه داشت:

دسترسي به بازار واحد اروپا: لغو تعرفه‌ها و موانع تجاري با كشورهاي عضو اتحاديه، صادرات لهستان را به‌شدت افزايش داد و زنجيره تأمين صنعتي آن را با اقتصادهاي پيشرفته به‌ويژه آلمان پيوند زد. دريافت بودجه‌هاي ساختاري و همبستگي: لهستان بزرگ‌ترين دريافت‌كننده كمك‌هاي مالي اتحاديه اروپا براي بازسازي زيرساخت‌ها بود. اين منابع مالي كلان صرف احداث شبكه‌هاي بزرگراهي مدرن، نوسازي راه‌آهن، توسعه زيرساخت‌هاي زيست‌محيطي در شهرداري‌ها و ارتقاي تكنولوژيك بخش كشاورزي شد. تثبيت نهادي و حاكميت قانون: پذيرش قوانين و استانداردهاي حقوقي اتحاديه اروپا، استانداردهاي تنظيم‌گري، حقوق مصرف‌كننده، رقابت آزاد و شفافيت مالي را در كشور ارتقا داد و خطر بازگشت به سياست‌هاي پوپوليستي و مداخلات مخرب دولتي را به حداقل رساند.

در طول بحران مالي جهاني سال ۲۰۰۸، لهستان تنها كشور عضو اتحاديه اروپا بود كه دچار ركود اقتصادي نشد و رشد مثبت خود را حفظ كرد كه به همين دليل به «جزيره سبز» اروپا معروف گرديد. اين موفقيت ناشي از انضباط مالي، بخش بانكي سالم و غيركاذب، بازار داخلي بزرگ و مصرف پويا، و نوسازي مداوم زيرساخت‌ها با بودجه‌هاي اروپايي بود.

تجربه توسعه لهستان در سه دهه گذشته، حاوي درس‌هاي نظري و تجربي ارزشمندي براي تحليل‌گران اقتصاد سياسي و توسعه است. داستان لهستان اثبات مي‌كند كه گذار موفق از يك اقتصاد دستوري و مداخله‌گر به يك نظام كارآمد بازار، نيازمند شجاعت در تصميم‌گيري‌هاي ساختاري، استقلال نهادهاي سياست‌گذار (مانند بانك مركزي و دادگاه‌ها)، شفافيت حقوقي و بهره‌گيري هوشمندانه از فرصت‌هاي بين‌المللي است. تمركز قدرت اقتصادي در دست دولت، حتي با شعارهاي عدالت‌طلبانه، در نهايت به فلج شدن خلاقيت، فساد اداري و فقر همگاني منجر مي‌شود. لهستان با رها كردن زنجيرهاي بوروكراسي انحصارگر و تكيه بر خلاقيت و كارآفريني شهروندان خود در بستري قانون‌مند، توانست از يك كشور مقروض و بحران‌زده، به يكي از داستان‌هاي موفقيت اقتصادي قاره اروپا تبديل شود.         توسعه پژوه

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون