روزهاي سخت صاحبان «مهر»
علي ميرزامحمدي
در آستانه فصل پاييز 1405، در حالي كه طنين گامهاي ۱ ميليون و ۱۵۴ هزار دانشآموز كلاساولي، نويد آغاز سال تحصيلي را ميدهد، در پس اين تكاپوي ظاهري، رنجهايي نهفته است كه «صاحبان اصلي مهر و مهرورزي» يعني معلمان و فرهنگيان با آن دستبهگريباناند؛ آناني كه پاسبانان فرهنگ و علم و انتقالدهندگان ارزشهاي اجتماعي به نسل جديد هستند. گرچه سختي معيشت، واقعيتي انكارناپذير در لايههاي مختلف جامعه ايران است، اما اين بحران در قشر فرهنگي به دليل پيوند مستقيم آن با «سرمايه انساني» كشور، ابعادي هشداردهنده يافته است. آنچه در اين نوشتار ميآيد، بازتابي است از مسائل و مشكلات روزمره اين عزيزان كه در تعاملات چهرهبهچهره و شبكههاي اجتماعي به نويسنده ارسال شده است.
شكاف طبقاتي و سقوط از گروه مرجع- حقوق و مزاياي معلمان كه تابع تصميمات متمركز حاكميتي است، در سايه تورم ساختاري و رشد شتابان خط فقر، ديگر قدرت خريد حداقلي را نيز از دست داده است. از منظر جامعهشناسي، وقتي يك گروه مرجع به زير خط فقر سقوط ميكند، «پايگاه اجتماعي» او بهشدت مخدوش ميشود. معلمي كه تمام توان ذهنياش صرف تأمين معاش اوليه ميشود، در فرآيند «جامعهپذيري» دچار چالش ميگردد. كلام و رفتار معلمي كه درگير فقر است، نزد دانشآموزي كه همواره در معرض بمباران ارزشهاي ماديگرايانه است، نفوذ و اعتبار خود را از دست ميدهد. دانشآموزان به تدريج معلم را نه به عنوان «مربي و هدايتگر» بلكه به عنوان كارگزاراني تقليليافته ميبينند كه تنها ابزارش اعطاي نمرهاي است كه آن هم در نظام آموزشي كنوني، قدرت تمايز چنداني ندارد.
پارادوكس معيشت و هويت شغلي- بازار و تورم، پرشتاب در حال صعود است، اما معيشت فرهنگيان در چنبره ارقام ثابت و تورم خزنده اسير مانده است. هزينه رفتوآمد به مدارس (بهويژه در مناطق روستايي و حاشيه شهرها) سرسامآور است و بخش بزرگي از درآمد ناچيز معلم را ميبلعد.
ناتواني در تأمين ابزارهاي آموزشي نوين (گوشي هوشمند، اينترنت و…)، معلمان را در انزوا قرار داده است. نتيجه ناگزير اين وضعيت، پناه بردن به مشاغل دوم و سوم است؛ مشاغلي كه غالبا نهتنها با شأن معلمي همخواني ندارند، بلكه منجر به «فرسودگي شغلي» و استهلاك رواني آنها ميشوند. شواهدي بر مرخصيهاي بدون حقوق برخي معلمها براي پرداختن به كارهاي خدماتي يا تجاري وجود دارد. اين مساله نه يك انتخاب، بلكه يك استراتژي بقا تلقي ميشود كه تير خلاصي بر «هويت حرفهاي» معلم است.
پارادوكس مديريت آموزشي- وضعيت فرسوده مدارس و دريافتهاي ناخواسته از اولياء، معلمان و مديران را در موقعيتي متناقضنما قرار داده است. وزارتخانه در ظاهر دريافت وجه را ممنوع اعلام ميكند، اما در عمل، بودجههاي عمراني و جاري مدارس را به گونهاي تنظيم ميكند كه مديران جز دستاندازي به جيب اولياء راهي ندارند. اين ناهماهنگي، اعتماد ميان خانواده و مدرسه را مخدوش كرده و معلم را در «خط مقدم نابرابريهاي اجتماعي» به سيبل خشم اولياء تبديل كرده است. اين وضعيت، سلامت روان فرهنگيان را كه بايد الگوي صبوري و تعامل باشند، بهشدت هدف قرار داده است.
مرگ تدريجي مدرسه - نگراني عميقتر اما، «مرگ تدريجي مدرسه» است. اخيرا حتي چهرههاي فرهنگي مانند حداد عادل نيز به درستي اشاره كردهاند كه «دبيرستان مانند درختي در حال پژمرده شدن و ريختن برگهايش است»؛ استعارهاي دقيق كه نشان ميدهد ابهت مدرسه در حال فروريختن است. اگرچه او راهحل اين پژمردگي را در تغيير شيوههاي ارزيابي ميبيند، اما واقعيت جامعهشناختي اين است كه تا زماني كه معيشت معلم و شأن و منزلت نهاد مدرسه اصلاح نشود، تغيير در شيوه امتحانات، صرفا مسكني بر پيكري بيمار است. براي مهار اين بحران، نيازمند تدابيري فراتر از مسكنهاي موقتي هستيم؛ از آن جمله اصلاح فوري نظام پرداخت و كاهش شكاف حقوق فرهنگيان با خط واقعي فقر ضرورتي دوچندان دارد. همچنين اختصاص كمكهزينههاي ويژه براي ايابوذهاب و تجهيزات آموزشي، بهويژه براي همكاران شاغل در مناطق محروم و دورافتاده ميتواند اين رنجها را كاهش دهد. اما مهمتر از اينها بازتعريف حكمراني آموزشي است. دولت با پايان دادن به پارادوكس تأمين مالي مدارس؛ بايد بپذيرد كه «آموزش رايگان و باكيفيت» كالاي عمومي است و نبايد هزينههاي آن به دوش معلمان و اولياء باشد. اين اقدامات، «منت» نيست؛ بلكه لازمه زيست در جامعهاي است كه ادعاي توسعه و پيشرفت دارد. توسعه، پيش از آنكه در سدها و جادهها ساخته شود، در كلاسهاي درسي ساخته ميشود كه معلمش دغدغه نان ندارد و مدرسهاش، خانه اميد جامعه است.