عطر شنیدنی منصور اوجي
علی اصغر شعردوست
«عطر شنيدني» است؛ بويي كه به قلمرو شنيدن وارد ميشود. پس از آن، محبوب در رشتهاي از حسها پديدار ميشود: آفتاب، هوا، آب، نسيم، انگور وشراب. اوجي چهره محبوب را از راه كيفيت حضور ترسيم ميكند. اين زنجيرهحسي، اقليمي آشنا را نيز پيش چشم ميآورد؛ آفتاب و آب و انگور و خاك، عناصر طبيعياند كه در تجربه ايراني بار فرهنگي و عاطفي پيدا كردهاند. پايان قطعه از جهان حواس به مساله وجود ميرسد. «غبار و خاك» صورت فروكاسته شاعر است و جمله پاياني، حضور ديگري را به شرط بازشناسيخويش بدل ميكند. ايران در چنين شعري از مسير اقليم و حس وارد ميشود و در تجربه شخصي شاعر ادامه پيدا ميكند.
در «در كوچههاي شيراز»، يك شيء كهنه دريچه ورود به گذشته ميشود:
«در كوچههاي شيراز
آن را شبي ز دستفروشان خريده بود
آن قاب كهنه را
و عكس كهنه را
تصوير آن كمانچهزن، آن زن، زني غريب
شال غبار بر سر...»
ساخت قطعه بر حركت نگاه استوار است: قاب، عكس و سپس زن. شاعر ازشيئي ساده به تصويري انساني ميرسد و «شال غبار» بر سر زن، گذرسالها را به خود تصوير ميدوزد. قاب در عين حال مرزي ميان اكنون و گذشته است؛ گذشتهاي كه در ميان بساط دستفروشي پيدا شده و با يك نگاهدوباره جان گرفته است. كمانچه نيز به اين تصوير بُعدي موسيقايي و فرهنگي ميدهد. كوچه، ساز، زن و عكس كهنه در كنار هم بخشي از حافظه شهري را ميسازند؛ حافظهاي كه براي اوجي از شيراز آغاز ميشود و به لايههاي فرهنگ ايراني ميرسد. گذشته در اينجا از دل يك شيء كوچك سر برميآورد و در زبان شاعر به بخشي از حافظه سرزمين تبديل ميشود.
اما در «شيراز نام ديگر من»، شهر از قاب و منظره فراتر ميرود و به هويت شاعر ميرسد:
«شيراز نامِ ديگرِ من بود...
هم آبِ راهش يادم هست
هم آبِ چاهش
و هم تصويرِ ماهش در آب
...
و من
دلتنگِ آن خانه
هنوز»
آب راه و آب چاه و ماه، عناصر ساده يك جغرافيا هستند؛ اما عنوان شعر معناي آنها را دگرگون ميكند. وقتي شيراز «نام ديگر من» باشد، آب چاه و تصوير ماه و خانه، نشانههاي شكلگيري شخصيت شاعر ميشوند. پايان قطعه نيز اين جغرافيا را در «آن خانه» جمع ميكند. شهر به خانه بازميگردد و خانه به بخشي از خويشتن شاعر بدل ميشود. همين حركت از شهر به خانه و از خانه به خويشتن، نسبت اوجي با سرزمين را روشن ميكند. ايران براي او از تجربه زيسته آغاز ميشود؛ از آبي كه نوشيده، كوچهاي كه ديده و خانهاي كه هنوز در حافظهاش حضور دارد.
در مجموعه «از وطن»، ۱۶۲ شعر به شيراز اختصاص يافته است. باغ، نارنج، آب، ميوه، كوچه و خانه نيز در شعر اوجي بارها بازميگردند و رفتهرفته به عناصر شناسهساز جهان او تبديل ميشوند. خود او ميگفت: «شاعر بايد اثر انگشت و امضا داشته باشد» و درباره مسير شعرياش گفته بود: «درهشتاد سال عمرم سعي كردم خودم و زندگيام را بنويسم». اين اثر انگشت در همين جزييات آشكار است؛ در چيزهايي كه از زندگي روزانه به شعر راه يافتهاند و هر بار صورتي تازه گرفتهاند. عنوان «از وطن» نيز در كنار اين مجموعه از عناصر شيرازي معناي گستردهتري پيدا ميكند. وطن در تجربه اوجي از زادگاه آغاز ميشود و از راه طبيعت، فرهنگ و حافظه به ايران ميرسد.
در شعر اوجي، ايران از همين مسير پديدار ميشود. شيراز براي او به جغرافيايي زيسته بدل ميشود؛ بخشي از حافظه و زندگي او كه با زبان فارسي شكل گرفته است. باغ، نارنج، آب، خانه، كوچه و گل سرخ، اجزاي همين سرزميناند و در كنار يكديگر تصويري حسي از ايران ميسازند. «شيراز نام ديگر من» فشردهاي از نسبت اوجي با زادگاهش و در مقياسي گستردهتر، با ايران است. ايران در شعر او از زندگي روزانه، طبيعت و خاطره سر برميآورد و در زبان شاعر به جغرافيايي عاطفي بدل ميشود. از اين منظر، اوجي ايران را در مقياس انساني و ملموس ميسرايد؛ ايرانِ آب وخاك و باغ و خانه، ايرانِ فصل و ميوه و گل و ايراني كه در حافظه يك شاعرشيرازي به زبان فارسي ادامه پيدا ميكند.