كتابهاي درسي در غياب درسهاي زندگي
اولِ مهر يا بيمهري!
محمد صادقي
هر انساني براي برخورداري از استقلال مالي لازم است كه شغلي داشته باشد و در كاري داراي تخصص و مهارت باشد و بنابراين بايد علم، فن يا هنري را بياموزد. واقعيت اين است كه ما بخش مهمي از بهترين سالهاي زندگي خود را در مدرسه و دانشگاه سپري ميكنيم، به ويژه از مهدكودك تا پايان دوره دبيرستان و كتابهاي درسي زيادي ميخوانيم و مطالب فراواني ميآموزيم و در بهترين حالت، محصول چنين آموزش و پرورشي، ساختن انساني است كه بتواند شغل و حرفهاي را برعهده گيرد. اما پرسش اين است كه، مگر وظيفه آموزش و پرورش فقط همين است؟ يعني، زندگي، يك هنر نيست كه بايد آن را بياموزيم؟ نيكزيستن، نيازمند معرفت و مهارت نيست؟ يا اينكه تصور ميشود انسان با برخورداري از هنر زندگي كردن زاده ميشود و نيازي به چنين آموزشي ندارد؟ درنظر بگيريم كه وقتي با مساله يا مشكلي در محل كارمان مواجه ميشويم، وقتي در دوستيها و رفاقتها به مشكلي برميخوريم، وقتي دچار شكست عشقي شده و نالان و غمگين و پژمرده ميشويم، وقتي با همسرمان دچار اختلاف شده و رابطهمان تلخ ميشود و... براساس كدام كتاب درسي كه خواندهايم يا كدام آموزهاي كه در دوره مدرسه آموختهايم، ميتوانيم در جهت بهبود وضعيتي نامطلوب يا پايان دادن به آن عمل كنيم؟ شوربختانه، نهاد آموزش و پرورش در ايران (و همچنين، راديو و تلويزيون، مطبوعات، سخنرانها و...) اعتنايي به موضوع «هنر زندگي» ندارد و دانشآموزها پس از پايان تحصيل، با انبوهي از محفوظات و دانستهها (كه بيشتر آنها هم اثر چنداني در زندگي آنها نخواهد داشت) و بدون آموختن درسهاي زندگي، وارد زندگي، كار و مسووليت ميشوند و اين بسيار دردناك است. اكنون جا دارد به پرسشهاي مصطفي ملكيان بينديشيم و بهتر دريابيم كه در غياب درسهاي زندگي در مدرسه و كتابهاي درسي چه مسائل و مشكلاتي رخ ميدهند، چه آسيبهايي پديد ميآيند و سالهايي كه ميتوانند زندگيساز باشند، چگونه سپري ميشوند. به باور ملكيان، مطالبي كه براي برخورداري از زندگي مطلوب، دانستنشان لازم است عبارت هستند از اينكه، ساختار موجودي كه انسان خوانده ميشود، چيست؟ كاركرد انسان چيست؟ انسان چه نيازهايي دارد؟ سلسله مراتب نيازهاي انسان به لحاظ اهميت، كدام است؟ انسان بايد براي رفع نيازها بكوشد يا برآورده كردن خواستهها؟ تفكيك اين دو (نياز و خواسته) چگونه ممكن است؟ مواجهه درست با تنهايي، مسووليت، مرگ، معنا و بيمعنايي چگونه است؟ آرامش، شادي، آشتي با خود، هماهنگي دروني و معناداري زندگي چگونه به دست ميآيد؟ كاركرد همكاري، دوستي و عشق چه تفاوتهايي با هم دارند؟ درستي و نادرستي باورهاي خود، بجا و نابجا بودن احساسات، عواطف و هيجانات خود و معقول و نامعقول بودن خواستههاي خود را از كجا بفهميم؟ چگونه خودمان را بشناسيم و نقاط ضعف و قوت خودمان را دريابيم؟ فرق عشق و دلبستگي چيست؟ و... باتوجه به پرسشها و نكتههاي دقيقي كه ملكيان مطرح كرده، ميتوانيم بپرسيم كه آنچه به نام نهاد آموزش و پرورش در ايران وجود دارد، چيست و چه كاركردي دارد؟ بهويژه اين روزها اگر بنگريم به خبرها درباره ميزان شهريهها و پولهاي هنگفتي كه مدرسهها از مادر و پدرها ميگيرند، گمان ميكنيم خبرها درباره بنگاههاي تجاري است و نه مدرسه!