بازتعريف قواعد قدرت در رويارويي ايران و امريكا
عارف دهقاندار
مقدمه- منازعه جمهوري اسلامي ايران و امريكا در مقطع كنوني از سطح تنشهاي متعارف ديپلماتيك يا بحرانهاي مقطعي فراتر رفته و همزمان با ابعاد هويتي و تمدني، آينهاي از بازآرايي ساختار قدرت در نظام بينالملل است. اين رويارويي در بستر گذار از نظم تكقطبي پساجنگ سرد به نظمي چندقطبي و نامتمركز جريان دارد؛ دوراني پرخطر كه در آن قدرتهاي بزرگ، براي آنكه موقعيت خود را از دست ندهند، به كارزارهاي چندلايه مهار سختافزاري، محاصره اقتصادي و فشارهاي ژئواكونوميك عليه بازيگران مستقل منطقهاي متوسل ميشوند. تقابل تهران و واشنگتن در واقع نبردي همهجانبه بر سر بازتوزيع قدرت، بازتعريف قواعد امنيت منطقهاي و تعيين مناسبات ژئوپليتيك است؛ كارزاري كه در آن راهبرد كلاسيك «فشار حداكثري و مهار همهجانبه» امريكا در برابر دكترين «بازدارندگي فعال و توازن متقابل» ايران قرار گرفته است. با وجود تلاشهاي گسترده امريكا و متحدانش براي مهار تبعات اين رويارويي از طريق ابزارهاي گوناگون نظامي، مالي، امنيتي و حتي دستكاري بازار انرژي، نشانهها گوياي آن است كه ظرفيت جذب شوك در اقتصاد سياسي بينالملل به مرزهاي نهايي خود رسيده است. تداوم اين شرايط، فرضيات پيشين درباره توانايي نامحدود قدرتهاي بزرگ در تحميل نظم تكجانبه را به چالش كشيده و نشان داده است كه تابآوري ساختاري يك بازيگر تجديدنظرطلب و مصمم ميتواند در برابر ابزارهاي سخت و نرم هژمون موازنهاي پايدار ايجاد كند. در اين چارچوب، منازعه كنوني نه صرفا يك رويارويي امنيتي، بلكه آزموني تعيينكننده براي سنجش كارآمدي راهبرد ايران در برابر تحريمهاي اقتصادي، محاصره دريايي و فشارهاي همهجانبه سياسي محسوب ميشود.
اصطكاك ژئواكونوميك و پارادوكس ديپلماسي در سايه محاصره و فشار حداكثري- نظريههاي انتقال قدرت در روابط بينالملل نشان ميدهند كه هژمونهاي مسلط در مراحل افول نسبي، بهندرت جايگاه بازيگران نوظهور و مستقل را بدون مقاومت و چالش ساختاري ميپذيرند. در چنين فضايي، مناسبات ايران و ايالاتمتحده با يك «پارادوكس ديپلماتيك» روبهرو است؛ وضعيتي دوگانه و پيچيده كه در آن شديدترين لايههاي تحريم، محاصره بنادر و ادبيات تهديد نظامي، همزمان با تلاش براي حفظ كانالهاي فشرده و غيرمستقيم مذاكراتي در پشت درهاي بسته همراه شده است. تجربه گذشته ايران نشان ميدهد واشنگتن ديپلماسي را نه بستري براي شناسايي متقابل منافع و توازن حقوقي، بلكه ابزاري تكميلي براي نقد كردن دستاوردهاي تحميل جنگ، محاصره اقتصادي، انسداد كانالهاي مالي و به صفر رساندن درآمدهاي حياتي ايران ميبيند. در اين چارچوب، مذاكره زير سايه تهديد و در شرايط عدم تقارن فشار، نه مسيري براي حلوفصل پايدار، بلكه سازوكاري تحميلي براي تسليم ايران است؛ محاسبهاي كه هوشياري و ايستادگي راهبردي تهران همواره مانع تثبيت آن شده است.
از منظر اقتصاد سياسي بينالملل، پروژه مهار همهجانبه ايران بسيار فراتر از يك اصطكاك دوجانبه محدود است؛ اين اقدام تلاشي حسابشده و سيستماتيك از سوي امريكا براي سلب فرصت جهش صنعتي، ممانعت از احياي مزيتهاي تجاري و جلوگيري از شكلگيري بلوكهاي مستقل اقتصادي در پهنه ژئوپليتيك اوراسياست. ايران با دراختيار داشتن رتبه دوم ذخاير گاز طبيعي و رتبه چهارم ذخاير نفت خام جهان و با موقعيت بيبديل سرزميني در تقاطع كريدورهاي ترانزيتي شمال-جنوب و شرق-غرب، از پتانسيل ذاتي فوقالعادهاي براي بازآرايي معادلات ترانزيت و تجارت بينالمللي برخوردار است. راهبرد تحريمهاي مالي و ثانويه با انسداد مسيرهاي سرمايهگذاري خارجي، قطع دسترسي به شبكههاي بانكي بينالمللي و اخلال هدفمند در نوسازي زيرساختهاي بالادستي انرژي، در پي قفل كردن اين ظرفيتهاي بيهمتاي ژئواكونوميك و جلوگيري از همگرايي ساختاري و پايدار تهران با ائتلافها و پيمانهاي نوظهوري چون بريكس و سازمان همكاري شانگهاي است تا مانع بازآرايي نظم ژئواكونوميك مستقل از نهادهاي غربي شود.
فعالسازي اهرم جغرافيا و جهش كيفي در چرخه كشف تا انهدام- در مواجهه با نابرابري منابع مالي و برتري تسليحاتي غرب در جنگهاي متعارف هوايي و دريايي، جمهوري اسلامي ايران اهرم جغرافيا و پيوندهاي منطقهاي را به مولفهاي محوري در راهبرد مقابلهجويانه خود تبديل كرده است. اشراف ميداني كامل بر تنگه هرمز و پيوند راهبردي و همافزا با انصارالله در تنگه بابالمندب و خطوط انتقال انرژي پيراموني، ابتكار عمل قابلتوجهي را براي بازآفريني «ريسك سيستمي» در شريانهاي تجاري و ترانزيتي جهان دراختيار تهران قرار داده است. اين دو تنگه كه گذرگاه بخش اعظم نفت خام، گاز مايع و كالاهاي مصرفي بينالمللي هستند، اثبات كردهاند كه امنيت در آبراههاي بينالمللي يكپارچه و تفكيكناپذير است؛ تلاش براي مسدودسازي صادرات و محاصره اقتصادي ايران، بهطور خودكار به افزايش نرخ بيمه تردد دريايي، ناامني خطوط كشتيراني، جهش قيمت جهاني نفت و بازتوزيع تصاعدي هزينههاي بحران به سوي اقتصادهاي مصرفكننده غربي و متحدانشان منتهي ميشود. بدينترتيب جغرافيا از مفهومي ايستا به اهرمي پويا براي خنثيسازي محاصره تبديل شده است.
نقطه عطف اين دگرگوني راهبردي، ارتقا و تكامل بومي در توانمنديهاي دفاعي و موشكي كشور است. دستيابي به همگرايي يكپارچه ميان سامانههاي پيشرفته راداري، حسگرهاي اپتيكي و ماهوارهاي با زرادخانهاي متنوع از موشكهاي نقطهزن بالستيك، كروزهاي ضدكشتي و پرندههاي هدايتپذير تهاجمي و انتحاري، زمان واكنش عملياتي و فاصله ميان شناسايي تا اصابت دقيق را به چند دقيقه تقليل داده است. اين جهش كيفي فناورانه موجب شده تمامي پايگاههاي نظامي، ناوگانهاي دريايي، تاسيسات استراتژيك و داراييهاي امريكا در پيرامون كشور و آبهاي منطقهاي در معرض تهديد قطعي، فوري و متقابل قرار گيرند. در نتيجه، دكترين دفاعي ايران از رويكردي تدافعي و متقارن به مرحلهاي ارتقا يافته كه هرگونه محاسبه طرف مقابل براي طراحي و اجراي ضربهاي سريع، كمهزينه و پيشدستانه را با ريسك دريافت پاسخهاي ويرانگر، همزمان و غيرقابلتحمل در همان ساعات آغازين هر درگيري روبهرو ميسازد.
شكنندگيهاي مالي-سياسي غرب و موازنه آسيبپذيري متقابل- تبديل تقابل راهبردي به نبردي فرسايشي و چندبُعدي، آسيبپذيري و شكنندگيهاي ساختاري ارتشها و اقتصادهاي بهشدت مصرفمحور بلوك غرب را آشكار ساخته است. درحالي كه عمق راهبردي سرزميني، استقلال اقتصادي نسبي و پدافند لايهبهلايه، سطح بالايي از تابآوري دفاعي و انطباقپذيري ساختاري را براي ايران فراهم آورده، در سوي ديگر انباشت بدهيهاي فلجكننده و بحرانهاي مالي دولتهاي عضو گروه هفت و اقتصادهاي پيشرفته، دست واشنگتن را در مديريت پيامدهاي مالي يك بحران طولانيمدت بهشدت محدود كرده است. جهش بازدهي اوراق قرضه بلندمدت دولتي در كشورهاي توسعهيافته به بالاترين سطوح چند دهه اخير و تحميل هزينههاي سنگين خدمات بدهي بر بودجههاي عمومي، فضاي مانور مالي آنها را بهشدت منقبض كرده است؛ پديدهاي كه در صورت بروز شوكهاي جديد در عرضه انرژي، زمينهساز ركود تورمي غيرقابل مهار، افزايش شديد نرخهاي استقراض براي بنگاهها و خانوارها و ناتواني دولتها در اجراي برنامههاي حمايتي و نجات مالي خواهد شد. افزون بر بحرانهاي مالي و ساختاري، جدول زمانبندي سياسي و انتخابات در ايالاتمتحده نيز به عنوان عاملي محدودكننده بر محاسبات كاخ سفيد سايه انداخته است. فشار افكار عمومي، افت شديد محبوبيت جمهوريخواهان ناشي از تورم معيشتي و آسيبپذيري پايگاه راي آنان در آستانه انتخابات، كاخ سفيد را در برابر نوسانات بهاي سوخت و انرژي بهشدت آسيبپذير كرده است و اين احتمال وجود دارد كه جمهوريخواهان هر دو مجلس را از دست داده و ترامپ در ادامه راه با محدويتهاي جدي در پيشبرد اهداف خود مواجه شود.
بنبست توافق - باتوجه به بياعتمادي تاريخي، تجارب پيشين و پيوند خوردن بحران كنوني با معادلات چندوجهي بينالمللي و منطقهاي، دستيابي به يك توافق دايمي و حتي موقت سناريويي غيرواقعبينانه و دور از دسترس به نظر ميرسد. ساختار پيچيده تحريمها و تنيدگي آن با پروندههاي امنيتي گوناگون، هرگونه راهحل يكشبه را ناممكن ساخته است. در اين چارچوب، ديدار سران سياسي در حاشيه اجلاس سازمان ملل بدون كسب امتيازات ملموس، تضمينهاي حقوقي و سازوكارهاي راستيآزمايي عيني، بيش از آنكه گشايشي راهبردي باشد، ابزاري تبليغاتي براي مصرف داخلي كاخ سفيد جهت مديريت ادراك عمومي در استانه انتخابات كنگره تلقي ميشود. تجربهاي كه تهران نمونه آشكار آن را در فرآيندهاي نمايشي مذاكرات واشنگتن با بازيگران بينالمللي در گذشته ديده و به بيثمري آن آگاهي كامل دارد.
جمعبندي- سرنوشت نهايي اين رويارويي تاريخي و فرسايشي ژئوپليتيك، نه در چارچوب مذاكرات انتزاعي پشت درهاي بسته و وعدههاي غيرتضميني، بلكه در بستر «پايداري همهجانبه ملي» و اراده راهبردي رقم خواهد خورد. موازنه كنوني اثبات كرده است كه ايالاتمتحده و شركاي غربي آن در برابر بازيگري كه تسليم تحميلهاي يكجانبه نميشود و از ظرفيت پاسخگويي نامتقارن برخوردار است، توان تحميل اراده مطلق ندارند. دستيابي به موفقيت پايدار و صيانت از منافع عاليه كشور در اين شرايط، نيازمند تحقق و پيوند پيوسته يك سهگانه راهبردي است: نخست، حفظ و ارتقاي مداوم آمادگيهاي دفاعي، توان موشكي و تسليحات پيشرفته نامتقارن به عنوان ستون فقرات بازدارندگي كشور؛ دوم، توسعه ديپلماسي اقتصادي عملگرايانه، مشاركت در پيمانهاي غيرغربي و فعالسازي كريدورهاي ترانزيتي منطقهاي براي بياثرسازي ساختاري تحريمها؛ و سوم، تقويت سرمايه اجتماعي، ترميم اعتماد عمومي و صيانت از انسجام و ثبات اقتصادي داخلي در برابر جنگهاي رواني و فشارهاي معيشتي. تجربه تاريخي روابط بينالملل همواره اين اصل بنيادين را اثبات كرده است كه قدرتهاي مسلط تنها هنگامي به تعامل متوازن تن داده و از ابزارهاي فشار، ارعاب و تحريم عقبنشيني ميكنند كه هزينههاي تداوم خصومت از منافع آن فراتر رود. از آنجا كه گزينههاي كوتاهمدت امريكا براي مهار نوسانات اقتصادي و حفظ فشارهاي حداكثري به مرزهاي نهايي فرسايش خود رسيده است، استمرار راهبرد مقاومت هوشمند، تنوعبخشي به ابزارهاي بازدارندگي و اثبات تحميلناپذيري ملي، مسيري براي تغيير موازنه قوا به نفع كشور، وادار ساختن امريكا به پذيرش واقعيتهاي ژئوپليتيك و تثبيت جايگاه غيرقابلانكار جمهوري اسلامي ايران به عنوان قدرت اصلي و پايدار در نظم منطقه خواهد بود.