انسان كامل افسانهاي بيش نيست
مرضيه نگهبان مروي
ما عادت كردهايم هنرمند را نه به عنوان يك انسان، بلكه به عنوان يك اسطوره ببينيم. موجودي كه گمان ميكنيم بايد همزمان هم هنرمندي خلاق باشد، هم پدر يا مادري نمونه، هم همسري بيعيب، هم اخلاقي بيلكه و هم انساني بيخطا. اما حقيقت اين است كه ما با «ابرانسان» روبهرو نيستيم. با آدمهايي روبهرو هستيم كه بنا به هر دليلي - استعداد، تلاش يا حتي تصادف - يك بعد از زندگيشان درخشيده و همان يك بعد آنها را مشهور كرده است. اگر كسي موسيقيدان خوبي است، در موسيقي ارزيابياش كنيم؛ اگر شاعر يا نويسنده يا بازيگر يا نقاشي چيرهدست است، او را در همان حيطه ببينيم و تمام افكار، رفتار و زندگي خصوصياش را زير ذرهبين نقدي جامع نگذاريم.
حافظ ميگويد: «از خلاف آمدِ عادت بطلب كام، كه من كسبِ جمعيت از آن زلفِ پريشان كردم» يعني اگر ميخواهي به كامي برسي كه ديگران به آن نرسيدهاند، بايد راهي بروي كه ديگران نرفتهاند و همينجاست كه مساله روشن ميشود: كسي كه ميخواهد در يك زمينه بسيار خاص بدرخشد، لزوما نميتواند در همه زمينههاي ديگر هم بينقص باشد. نميشود هم موسيقيدان بزرگي بود، هم پدري بيعيب، هم همسري كامل، هم تحصيلات عالي داشت و هم در كارهاي خانه سنگتمام گذاشت. اين تصوير، تصوير يك انسان واقعي نيست؛ تصوير يك آرزو است. تا وقتي ماجراي «انسان كامل» را از سرِ آدمها بيرون نكنيم و نخواهيم هر كسي را در همه ابعاد كامل ببينيم، هيچوقت نميتوانيم هنرمند را آنطور كه هست بپذيريم.
تاريخ ادبيات و هنر ما پر است از همين آدمها. شمس تبريزي، همانكه مولاناي بزرگ را از دلِ مولانا بيرون كشيد، به لحاظ اخلاقي انتقادهاي سنگيني بر او وارد است؛ از ازدواج با دختري چهارده ساله در سن شصتوچندسالگي تا بدگماني و خشونت. اما آيا اينها ذرهاي از تاثيري كه بر مولوي گذاشت، كم ميكند؟ نه. خاقاني، با آن خودشيفتگي و زنستيزي، همچنان يكي از قلههاي شعر فارسي است. ناصر خسرو با آن تندي و فحاشي، شاعر بزرگي ميماند. در طول تاريخ ادبيات و هنرمان همواره با اين مساله روبهرو بودهايم و هميشه كساني بودهاند كه هنرشان از اخلاقشان جدا زيسته است.
و فروغ فرخزاد كه بيش از هر شاعر معاصري كلمات ساده را به شعري جاري بدل كرد، بهشدت مورد نكوهش اخلاقي قرار گرفت. اينجاست كه بايد اعتراف كرد: وقتي هنرمند زن باشد، حجم اين قضاوتها بهمراتب سنگينتر و بيرحمتر است؛ گويي از زنِ هنرمند، پيش از آنكه هنر خواسته شود، پاكي و بيعيبي طلب ميشود. گويي هنرمند در ازاي هنرش، حق زندگيكردن را از دست ميدهد.
من اينجا قصد ندارم از بياخلاقيهاي هنرمندان دفاع كنم. حرف اين است: بايد بررسي كنيم و هر كسي را در همان بعد خودش ارزيابي كنيم. موسيقيدان را با موسيقياش، شاعر را با شعرش، بازيگر را با بازياش. اين نه چشمپوشي از اخلاق است و نه توجيه رفتار؛ فقط پذيرفتن اين واقعيت است كه انسان مجموعهاي از تضادهاست، نه مجسمهاي بيترك. اجازه بدهيم هنرمند، با همان تناقضها و ضعفهايش، انسان باشد وگرنه هم هنر را از دست ميدهيم و هم خودِ هنرمند را.