نقاشي كه از داستانها سوژه ميگرفت
نسيم خليلي
روايت طوطي فلوبر، چنانكه از نامش هم پيداست، حول محور طوطي تاكسيدرمي شده موزهاي نفيسي برميگردد كه نويسنده شهير فرانسوي، گوستاو فلوبر، براي مدتي آن را از يك موزه حيات وحش امانت گرفت و روي ميز كارش گذاشت تا كتاب ساده دلش را بنويسد، كتابي كه روايتي بود از زندگي فليسيته، يك پيشخدمت فقير و ساده كه تنها مونسش، طوطي سبز سخنگوي كوچكي است كه كمكم در نگاه فليسيته، صبغهاي قدسيانه به خود ميگيرد و همين هم راز اهميت طوطي است: فليسيته ميگفت چرا يك ضلع تثليث مقدس را اين طوطي نبينيم؟ روحالقدس را كه عرفا به شكل تمثال فاختهاي نشان داده ميشود؟ «طوطيها ميتوانند با روحالقدس حرف بزنند، اما فاختهها نه.» با اين حال روايت فقط به همين مكاشفه رازانگيز يافتن طوطي قصهوار فلوبر در ميان طوطيهاي موزهاي مشابه يا وصف زندگي نويسنده بزرگ خلاصه نميشود و در كنارش مشحون از جملات قصار و انگارههاي فيلسوفانه است و البته دادههاي مختلفي درباره هنر و به ويژه نقاشي آن هم از همان صفحات آغازين و اتفاقا در پيوند با همين طوطي تقديسيافته؛ وقتي كه نويسنده از آن طرحهايي سخن به ميان ميآورد كه نقاش بزرگ، ديويد هاكني، تحت تاثير طوطي قصهوار فلوبر ترسيم كرده است؛ نويسنده براي ورود به اين بحث نقل قولي از هاكني ميآورد: «داستان واقعا مرا تحت تاثير قرار داد. براي همين حس كردم اين موضوعي است كه ميتوانم به آن بپردازم و واقعا از آن بهرهمند شوم.» بارنز در ادامه اين نقل قول ميافزايد كه «در 1974 آقاي هاكني متعاقبا يك جفت تابلو چاپ فلزي خلق كرد: نسخه هجوآميز تصور فليسيته از ممالك خارجه (ميموني كه دارد زني را روي شانههايش ميبرد) و صحنهاي آرام از خواب فليسيته با لولو (طوطي). احتمالا هاكني به وقتش نقاشيهاي بيشتري هم خواهد كشيد.» در صفحات بعدي نويسنده اشاره ميكند كه براي كشف راز طوطي اصلي فلوبر، «براي آقاي هاكني هم يك كاغذ فرستادم. علاوه بر شرح سفرم از او سوال كردم آيا تا به حال به روآ (روان) رفته. با خودم گفتم شايد موقع كشيدن تصوير فليسيته درازكش يكي از آن دو طوطي در ذهنش بوده يا شايد هم از موزهاي يك طوطي قرض كرده و در نقش مدل از آن استفاده كرده.» با اين روايت مخاطب هنردوست از همان ابتدا شيفته فضاسازي هنري كتاب ميشود، نقاش بزرگي نقاشيهايش را با الهام از داستان يك نويسنده كشيده است و بعدها نويسندهاي ديگر به دنبال كشف رازي از جهان نويسندگي آن نويسنده، به نقاش نامه مينويسد و حتي از مشابهت اسلوب كار نقاش و نويسنده حرف ميزند: هر دو براي روايت مكتوب و بصري خود، يك طوطي واقعي امانت گرفتهاند و آنچه نوشتهاند و ترسيم كردهاند، فقط برآيند تخيلشان نبوده است. اما اينها هم همه ماجراي هنري كتاب جوليان بارنز نيست؛ نويسنده در ادامه از جورج فردريك واتس حرف ميزند، نقاش و پيكرهساز معروف بريتانيايي يا فردريك پاين كه پرترهاي از شهر روآ كشيده بوده است و به اين ترتيب طوطي فلوبر، نه فقط زندگينامه به طنز و حشوآكنده فلوبر، بلكه يك اثر معطوف به همزيستي هنر و نويسندگي هم هست.