به خاطر بچهها ما را جريمه كنيد
غزل حضرتي
سالهايي كه بچه نداشتم و درگير بچهها و مدل زندگي كردنشان نبودم، شايد اينقدر اين چيزها به چشمم نميآمد كه الان ميآيد. هميشه درباره مراقبت از بچهها حساسيت بالايي داشتم. هميشه فكر ميكردم اگر يك روز مادر شوم، چقدر بايد حواسم را جمع كنم كه اتفاقي برايشان نيفتد. هميشه وقتي بچههايي را در شلوغي بازار ميديدم كه براي چند دقيقهاي گم ميشوند و ترس از چشمانشان ميبارد، آنقدر ميايستادم تا مطمئن شوم بلايي سر بچه نميآيد و پدر و مادرش او را پيدا ميكنند. هميشه از اينكه بچه از شيشه ماشين تا كمر آويزان شود، وحشت داشتم. هميشه از اينكه بچهاي بيهوا بپرد وسط خيابان و نتوانم ترمز كنم، باعث ميشد اگر مادر يا پدري بچه به دست ميديدم، سرعتم را كم ميكردم و بهشان اعلام ميكردم كه حواسم بهتان هست، ولي شما هم حواستان به بچهتان باشد. از وقتي سقف ماشينها باز شده، هميشه با اين صحنه روبهرو ميشوم كه بچهاي روي صندلي ماشين ايستاده و سرش را از سقف ماشين بيرون آورده. اين كار براي بچهها بينهايت لذت دارد، چون انگار از روي قله كوه دارند همه جا را ديد ميزنند و به همه خيابان و اتوبان مسلطند. اما وقتي اين صحنه را ميبينم، دل و رودهام به هم ميريزد. همهاش دلم ميخواهد خودم را برسانم به آن ماشين و با اشاره به مادر يا پدر بچه بگويم جان مادرت بچه را بياور پايين. مگر بچهات را از سر راه پيدا كردي. با كوچكترين ترمز، كمترين آسيبي كه بچه ميبيند، اين است كه دندانهايش ميشكند. بچههاي من هم وقتي بچههاي ديگر را ميبينند كه با سري افراشته از سانروف يا همان سقف ماشين بيرون آمدهاند، التماس ميكنند كه بگذارم آنها هم سرشان را از سقف ماشين بيرون ببرند. چند باري وقتي در ترافيك بوديم يا پارك كرده بودم اجازه دادم سرشان را بيرون ببرند و نوبتي بيرون را ديد بزنند. يكبار كه در اتوبان رانندگي ميكردم و بچهاي را ديدم كه با حالت فاتحانهاي موهايش را سپرده بود دست باد و دستهايش را از هم باز كرده بود تا حسابي كيفور شود، ميخواستم به پليس سر خيابان اشاره كنم كه «نميخواهيد چيزي به پدر و مادرش بگوييد؟ يك ترمز ماشين، بچه را به كشتن ميدهد.» اما بعدش يادم آمد در زمينه قوانين راهنمايي رانندگي هيچ قانوني براي حفاظت از بچهها نداريم. يعني اگر راننده بچه را روي پايش بنشاند و در اتوبان گاز بدهد هم جريمه نميشود. دلم ميخواست به پليس بگويم: «ميشود من را هم جريمه كني كه كمربند صندلي بچههايم را نميبندم؟ ميشود وقتي ميگذارم سرشان را در سرعت پايين از شيشه عقب بيرون ببرند هم جريمه كني؟ ميشود يك كاري كنيد كه ما مادر و پدرها ششدانگ حواسمان را در خيابان و ماشين بدهيم به بچههايمان؟ ميشود ما را جريمه كنيد؟ ميشود وقتي به بچهام ميگويم نميتواني صندلي جلو بنشيني چون قدت به كمربند نميرسد و اگر بنشيني پليس جريمهمان ميكند، دروغ نگفته باشم و جريمهام كنيد؟ ميشود اگر پدري را ديديد كه بچه به بغل دارد رانندگي ميكند، ماشينش را بخوابانيد؟ ميشود براي جان بچهها ارزش قائل شويد؟ چرا در كشور ما قوانين راهنمايي رانندگي به روز نیست؟ چرا كسي به فكر بهروز كردنشان نيست؟ مگر جان بچههاي ما از جان بچههاي كشورهاي جهان اول كمارزشتر است؟ به كجاي قانون و پليس برميخورد اگر سختگيري بيشتري كند؟ همه چيز را كه نبايد طي سالهاي طولاني و آرامآرام فرهنگسازي كرد. يك قانون سفت و سخت بگذاريد و همه را از دم جريمه كنيد. ما با جريمه كارمان زودتر راه ميافتد تا برخورد نرم. هر قدر من نوعي به تنهايي تلاش كنم از كودكم در برابر حوادث رانندگي مراقبت كنم، نميتوانم براي ديگران جا بيندازم كه آنها هم رعايت كنند. هنوز پدر و مادرهاي ما ميگويند: «بچه رو بده جلو روي پام بنشونم، چيزيش نميشه، حواسم هست.» و من ياد فاميل قشنگمان ميافتم كه بچه دو سالهاش روي صندلي عقب ماشين خواب بود. مادر كه راننده بود منحرف شد از جاده و بچه در پيچ جاده، وقتي كاميون نتوانست خودش را جمع كند از لاين مخالف، از پنجره پرت شد بيرون. آن بچه تمام شد، اما ميشود با سختگيري هر چه بيشتر جلوي مرگ و صدمه بچههاي ديگر را گرفت. حتي من سختگير هم خيلي جاها از قوانين دروني خودم سرپيچي ميكنم. اما شايد اخطار و جريمه سنگين پليس من را سر جايم بنشاند و در ذهنم جا بيندازد كه جان بچهام مهمترين مساله دنياست.