تأملي بر اجراي نمايشنامههايي با موضوع اسطورههاي ايراني
بازگشت به هويت يا تجارت با وطن؟
آريو راقب كياني
همزماني اجراي نمايشهاي «كوروش»، «آرش»،«سياوش» و «پسران فريدون» در ماههاي پس از جنگ، پديدهاي است كه نميتوان آن را صرفا يك اتفاق در تقويم اجراهاي تئاتر ايران دانست. گويي صحنه نمايش، در مواجهه با جامعهاي كه تجربه جنگ و اضطراب ناشي از آن را پشت سر گذاشته، بار ديگر به سراغ قهرمانان تاريخي و اساطيري خود رفته است، اما اين همزماني پرسشي بنيادين را پيش ميكشد؛ آيا با بازگشتي آگاهانه به هويت ايراني مواجهيم يا با بهرهگيري از احساسات ملي جامعهاي كه بيش از گذشته به نمادهاي وحدت و تعلق نياز دارد؟
البته حضور اساطير ايراني در تئاتر ما اتفاق تازهاي نيست. از تجربههاي بهرام بيضايي و پري صابري تا آثار بهروز غريبپور و قطبالدين صادقي، همواره هنرمنداني كوشيدهاند روايتهاي تاريخي و اسطورهاي ايران را به زبان نمايش بازآفريني كنند. بنابراين، سخن از بازگشت پس از چند دهه غيبت، متقن نيست. آنچه امروز اهميت دارد، تمركز همزمان توليد چند اثر بزرگ، حضور چهرههاي مشهور و سرمايهگذاري قابل توجه بر مضاميني است كه تا پيش از اين، دستكم در جريان غالب تئاتر تجاري، چنين جايگاه پررنگي نداشتند.
بااينحال، نبايد فراموش كرد كه توليد يك نمايش بزرگ، فرآيندي زمانبر است و همزماني اجراي اين آثار با فضاي پساجنگ، لزوما به معناي شكلگيري ايده آنها پس از جنگ نيست. مساله مهمتر، نحوه مواجهه اين توليدات با شرايط اجتماعي امروز و چگونگي بازنمايي مفهوم وطن است. در اين ميان، نقدهاي منتشر شده درباره برخي آثار، ازجمله «پسران فريدون»، پرسشهايي درباره كيفيت دراماتورژي، شخصيتپردازي و چگونگي تبديل روايت اسطورهاي به كنش نمايشي مطرح كردهاند. ازسوي ديگر، قيمت چند ميليوني بليت برخي اجراها، تناقضي تأملبرانگيز را پيش روي مخاطب قرار ميدهد؛ چگونه ميتوان از ميراث مشترك يك ملت سخن گفت، اما امكان مواجهه با آن را براي بخش بزرگي از همان ملت محدود كرد؟ آيا اسطورهاي كه متعلق به حافظه جمعي مردم است، در سازوكار اقتصادي تئاتر امروز به كالايي لوكس تبديل نشده است؟
البته مخالفت با توليدات پرهزينه يا حضور بازيگران مشهور، بهخوديخود نقد هنري محسوب نميشود. مساله آنجاست كه شكوه بصري، موسيقي پرطمطراق، طراحي صحنه عظيم و حضور ستارگان، جايگزين ضرورت دراماتيك شوند. اسطوره صرفا با بازنمايي لباس، شمشير، تاج و مناسبات تاريخي زنده نميشود، بلكه زماني حيات دوباره مييابد كه بتواند پرسشهاي انسان معاصر را صورتبندي كند. آرش تنها قهرماني نيست كه جانش را براي تعيين مرزهاي سرزمين فدا ميكند؛ او ميتواند پرسشي درباره نسبت فرد و سرنوشت جمعي باشد. سياوش صرفا قرباني يك تراژدي كهن نيست؛ او ميتواند بازتابي از بيگناهي، قدرت و بيعدالتي در جهان امروز باشد. فريدون نيز تنها شخصيتي متعلق به گذشته نيست؛ روايت او ظرفيت تأمل درباره قدرت، ميراث و مناسبات خانوادگي و سياسي را دارد.
از اين منظر، مساله اصلي نه بازگشت اساطير، بلكه چگونگي بازگشت آنهاست. آيا كارگردانان توانستهاند از روايتهاي آشنا، خوانشي تازه خلق كنند يا تنها بر حافظه تاريخي و عواطف ميهني مخاطبان تكيه كردهاند؟ بايد گفت تئاتر قرار نيست صرفا غرور ملي و حس همبستگي توليد كند؛ وظيفه هنر، پرسشگري از همان مفاهيمي است كه جامعه گاه آنها را بديهي ميپندارد. وطندوستي نيز زماني به تجربهاي هنري تبديل ميشود كه از شعار فاصله بگيرد و امكان تأمل انتقادي درباره تاريخ و هويت را فراهم آورد. شايد پرسش اساسي اين باشد كه آيا با شكلگيري جرياني ماندگار در بازخواني اساطير ايراني مواجهيم يا موجي مقطعي كه با رفع نياز از احساسات مليگرايانه، قهرمانانش نيز دوباره به حاشيه رانده خواهند شد؟