امروز آنلاين ميشويم يا فردا؟
غزل حضرتي
پاييز از راه رسيد و ما نتوانستيم از زير بار مريض شدن فرار كنيم. هفته اول مهرماه، هر سه سرماخوردگي خفيفي را از سر گذرانديم. من شديدتر و بچهها خفيفتر گرفتند. هفته گذشته، اما با وجود مراقبتهاي لازم، آنفلوآنزا وارد خانه شد و پسر بزرگ را خانهنشين كرد. تا به حال چنين مريضي پاييزهاي را از سر نگذرانده بوديم. من و اورهان مريض نشديم، اما مريضداري از پسر بزرگم كه حتما يكي، دو كيلو وزن كم كرده است، هم من را و هم خودش را خسته كرد. پنج روز تب و سرفههاي سنگين، بياشتهايي، گلودرد شديد، بيحالي و بدندرد، پسر 8 ساله من را در خانه محبوس كرد. به زور لب به غذا ميزد و به سختي جرعهاي آب مينوشيد.
سه روز اول اصلا گروه مدرسه را باز نكردم تا تكاليف را چك كنم، به قدري درگير رساندن دارو و آنتيبيوتيك و سوپ و آبميوه به او بودم، برايم مهم نبود چه درسي را از دست داده است. از روز يكشنبه گروه دبستان را چك كردم و دانهدانه سراغ مشقها رفتيم. پسرم آنقدر ضعيف شده بود كه با نوشتن چند خط املا خسته ميشد و به تختش پناه ميبرد. بچهاي كه سالهاست خواب بعدازظهر از سرش افتاده، در اين پنج، شش روز، اندازه همه كودكي و نوزادياش، خواب وسط روز داشت بس كه خسته بود و كوفته. مادرها ميدانند وقتي بچه مريض ميشود هزار بار با خودت ميگويي كاش من مريض ميشدم و تو نميشدي. نه به خاطر زحمتش، به خاطر اينكه جلوي چشمت كودك كوچكت، نحيف و نحيفتر ميشود و تن تبدارش دلت را ميسوزاند. وقتي از خواب ميپريد و ميگفت: «واي حالم بده، كمكم كن مامان.» و ميزد زير گريه، دلم ميخواست همه قوتم را بدهم به او، مثل آدمهايي كه نيروهاي خارقالعاده دارند و وقتي دستشان را ميگيري، يك انرژي عجيبي وارد بدنت ميكنند، دستش را ميگرفتم و همه توان و انرژيام را ميدادم به او تا بچهام اينقدر درد نكشد.
پسرم حساب روزها را داشت، حواسش بود كه از چهارشنبه مدرسه نرفته و قرار است شنبه هم نرود. يكشنبه شد و گفتم: «تو هنوز خيلي با خوب شدن كامل فاصله داري، بايد فعلا در خانه بماني.» نگاهي به من كرد و گفت: «فردا دوشنبهس نه؟ من قول ميدم تا فردا خوب شم. ميشه دوشنبه برم مدرسه؟» من كه ميدانستم به خاطر زنگ ورزش است، گفتم: «ميخواي بري باشگاه، آره؟» او هم با سر تاييد كرد كه كمتر مجبور باشد حرف بزند. «وقتي اينقدر مريض شدي، ورزش كردن برات خوب نيست. تو يكم سرحال ميشي تو خونه از اين اتاق به اون اتاق راه ميري، يهو بدنت خالي ميشه ميري دراز ميكشي. چه جوري ميخواي بري باشگاه؟» او كه با نگاهش التماس ميكرد، گفت: «من قول ميدم تا فردا تبم قطع بشه، تورو خدا بزار برم دوشنبه رو.» سر نيمهداغش را بوسيدم و گفتم: «عزيزم آخر هفته خوب ميشي، بايد كامل كامل خوب بشي تا مريضي رو به ديگران هم ندي. دوشنبه ديگه ميري باشگاه. نگران نباش.» و همان موقع در دلم گفتم: «اگه آنلاين نشيم.» او كه خبر ندارد دو روز است بساط آنلاين شدن را در گروه مدرسه گذاشتهاند و به همه والدين گفتهاند تست كنيد هر جا مشكلي بود، بگوييد. همه ميدانيم كه اگر اين هفته نباشد، هفته ديگر آنلاين ميشويم. اما بچه اين را نميداند كه اگر ميدانست، ميخواست نصف روز هم غصه از دست دادن آخرين جلسه ورزشاش را بخورد.
وقتي دو بچه پشت هم داريد، وقتي يكيشان مريض ميشود، وقتي ميخواهيد نظم زندگي آن ديگري به هم نخورد و كلاس و مدرسهاش سر جايش باشد، وقتي دستتنها هستيد، اين آرزو دستنيافتني ميشود. پسرهاي من يكي مريض و يكي غيرمريض، از چهارشنبه در خانهاند! پسر كوچك را نميتوانم به مدرسه ببرم، چون حال برادرش اصلا طوري نبود كه بتوانم با تن تبدار در ماشين بگذارمش، تا مدرسه برويم، برادر كوچكش را برسانيم و برش گردانم خانه. بعدازظهر دوباره با سرفههاي سنگين او را سوار ماشين كنم، ببرم تا مدرسه و برادرش را سوار كنم و برگرديم خانه. اين مشكل جديد من است و بايد آن را حل كنم. الان پيشدبستاني است و ميشود چشممان را روي نرفتنش ببنديم. سال ديگر كه مدرسه جدي شود، بايد راهي براي اين مشكل پيدا كنم. به خودم اميد دارم كه حتما راهي پيدا ميشود. فعلا كه نشستهايم در انتظار كه امروز آنلاين ميشويم يا فردا؟