ساحت فلسفه زير تيغ فحاشان مجازي
نازنين متيننيا
هزار سال پيش بود انگار؛ خشايار ديهيمي آمده بود تحريريه چلچراغ براي مصاحبه. يكي از بچهها پرسيد: «فلسفه اصلا يعني چي؟» با صورتي خندان و چشمهايي روشن جواب داد: «فلسفه يعني من خوبم، تو خوبي، ما همه خوبيم.» توي ذهن جوان من اين لحظه جا ماند براي ابد انگار. آفتاب پاييزي از پنجره ميخورد توي صورتمان و شوق و ذوق ديهيمي، براي فهم فلسفه، به ما جوانترها، با زباني همزبان خودمان، مفهومي به بزرگي فلسفه را، جا انداخت در زندگي ما و شايد در زندگي تكتك جوانهايي كه آن روزها مخاطب مجله بودند، ميخواندند و در تلاش براي كشف زندگي، فهم زندگي و چيزهاي بلندمرتبهاي مثل تفكر، انديشيدن و درك كامل بودند. نميدانم چند سال گذشته از آن روز، ذهن آدمي از يك جايي به بعد نه تنها زمان را گم ميكند كه حتي پيش ميرود و با شرايط، همه چيز را تغيير ميدهد، اما يك چيزهايي را ثابت نگه ميدارد، مثل همين خاطره تا بعد هزار سال، ناگهان در مواجهه با يك كليپ كمتر از يك دقيقهاي، برگردي به عقب و خاطرات، چيزي باعث شود به مرور بيفتي. مرور خاطره، كلام ديهيمي. براي من آن خاطره با ديدن ويديويي از سخنراني يك جراح مغز و اعصاب بزرگ ايراني زنده شد. نوشته مرتبط با كليپ، همراه با دشنام و سوگيري بود كه ببينيد اين بيسواد چه ميگويد، ميگويد فلسفه نخوانيد. ويديو را پلي كردم. جراح داشت ميگفت كه يك روزي پدرم گفته فلسفه به درد نميخورد. فلسفه نخوان، درست را بخوان كه به مردم كمك كني. حالا لحنش طنز بود. تماشاگرها داشتند به لحنش ميخنديدن و خاطرهاش. خبر نداشتند همين چند ثانيه قرار است خوراك فحش و دشنام و اتهام بيسوادي به جراح شود. ولي فضاي مجازي است ديگر، آدمها بدون اينكه لحظهاي در شرايط خودشان مداقه كنند و ببينند كي هستند، چي هستند، چقدر مدارج علمي دارند، در حوزه خودشان پيشرفت كردند، در يك خط نسخه جراح را ميپيچند و رگ غيرتشان ميزند بالا كه «چه گفتي بيسواد فلان فلان شده؟ فلسفه نخونيم، فلان و فلان و فلان» كه خب اين «فلان»ها همان دشنامها و فحشهايي است كه نثار جناب جراح كردند. جالبتر اينكه مقاديري از انديشمندان بلاگري كه كار اين روزهايشان نظريهپردازيهاي زرد و فالوئر جذبكن است هم ويديو پر كردند و سوار بر سيل فحاشان، شاكي كه چرا يك نفر گفته فلسفه نخوانيد، به درد نميخورد. خلاصه كه كار به جايي رسيد كه جراح بدبخت، يك توضيحي منتشر كرد كه من نگفتم فلسفه به درد نميخورد و نخوانيد، اصلا خودم داشتم ميخواندم و پدرم ديد و گفت نخوان، برو درست را بخوان كه به كار مردم ميآيي.
بيچاره واقعا هم به كار مردم آمده. جراحيهايش آدمهاي زيادي را از مرگ نجات داده، زندگي بخشيده، جان داده و شما فكر كنيد، يك نفر كه سالها درس خوانده، تحمل كرده، پيش رفته تا به جايي برسد كه دستش شفابخش باشد، حالا مجبور شده بيايد از وقتش بگذارد و به مقادير زيادي فحاش جواب دهد كه آقا، خانم، من منظورم اين نبوده، اون بوده و فضاي مجازي نميتواند كليت يك سخنراني را پوشش دهد و برداشتها ممكن است اشتباه باشد و... .
خندهدار است. واقعا خندهدار و تلخ است. در چه روزگاري به سر ميبريم، كجاي كار هستيم كه اينچنين شده، نميدانم. ولي يك لحظه بدون قضاوت و پيشداوري به كليت اين ماجرا نگاه كنيد؟ به آدمهاي زيادي كه بدون لحظهاي پردازش ذهني و فهم كلمه و ماجرا، چشم را ميبندند و دهان را باز ميكنند به دشنام و رگ تعصبشان ميزند بيرون كه آه و واويلا به فلسفه توهين كردي، فكر كنيد؛ اينها كي هستند؟ چي هستند و به واقع دارد براي جامعه مجازي ما چه اتفاقي ميافتد؟ اصلا يك نفر بيايد و به ساحت فلسفه توهين كند، آيا اساسا توهينپذير است؟ در زندگي من يك نفر، فلسفه چيزي است مثل روز، شب، نفس كشيدن، بر فرض يكي بيايد و بگويد فلسفه بد است، من بايد بروم فحاشي كنم كه فلان فلان شده چرا گفتي فلسفه بد است؟ چه ميشود؟ فلسفه بد ميشود يا دفاع من باعث ميشود دوباره فلسفه خوب شود؟
چه ميگويم؟ واقعا خودم هم ديگر نميدانم. در روزگاري گرفتار شديم كه بايد درباره چيزهايي بنويسيم، دست روي نقطههايي بگذاريم و بگوييم كه ببينيد كه قبلترها، حتي مساله هم نبود. اين فروپاشي، اين سطح خشم چشم بسته از كجا ميآيد؟ اگر آن مصاحبه با ديهيمي بزرگ كه عمرش را پاي فلسفه گذاشته بود، حالا يك ويديو بود و الان منتشر ميشد، لابد همه فلسفهارزشيها ميخواستند به ديهيمي هم فحش دهند كه چه ميگويي فلسفه يعني من خوبم، تو خوبي، ما خوبيم؟ حتما ميخواستند مسخرهاش كنند، با چهار كتاب خوانده درباره فلسفه، دودمان اصالت انديشمندي ديهمي را زير سوال ببرند؟ نميشود ديگر. نميشود معناي كلام را نفهميد. براي ما چه مانده جز همين فهم و درك از يكديگر درباره هر موضوعي. ميفهمم شرايط سخت است، رنج بيشمار و حوصله كم. اما جاي فهم و درك آدميزادي، تعقل و تفكر كجاست.
حوصلهسربر شدهايم يا ما را حوصلهسربر كردند، اما تا كجا قرار است پاي ويديوهاي چندثانيهاي، مانيفست بدهيم، رگ غيرتمان بالا بزند، ناگهان حكم بدهيم و تمام كنيم. خب، تمام اينها كه با ذات فلسفه، گفتوگو و فهم و درك كه متناقض است. فيلسوفهاي بزرگ تاريخ، پاي مباحثههاي مهمشان اگر قرار بود اين سوگيريهاي سريع، عدم درك و فهم، استنتاج، استخراج پيشدستانه داشته باشند كه علم فلسفه پاره و شرحهشرحه ميشد. نميماند تا برسد به ما و بعدترها. اين جوري است ديگر، حالا آن جراح، دكتر گيو شريفي كه كارش را ميكند، انديشمندان بزرگ هم كه راهشان را ميروند، مفاهيم فلسفي و فلسفه هم كه مسير خودشان را دارند. چيزي عوض نميشود. ولي ما بايد سهم خودمان را پيدا كنيم. سمت درست تعقل و تفكر و تاريخ را. چيزي قرار نيست عوض شود جز ما كه يا تاب ميآوريم و كمي بالاتر ميرويم يا ميشكنيم و سقوط ميكنيم كه اميدوارم تابآوري باشد و صعود، كمي نزديكتر به كمال انسانيت و فهم و درك زندگي؛ فارغ از شرايطهاي سخت و عجيبي كه داريم.