دست راستم خسته شده از زندگي
غزل حضرتي
من مثل مادرم نيستم. زنهاي الان شبيه مادرانشان نيستند. ما در ظاهر خيلي جوانتريم، اما از درون پيرتر. چهل سالگي ما شبيه چهل سالگي مادرانمان نيست. وقتي آنها چهل ساله بودند و ما نوجوان، فكر ميكرديم چهل سالگي چقدر ميانسالگي است و چقدر آدم از جواني دور ميشود. اما چهل ساله شديم و هنوز خود را جوان ميدانيم، ديگران هم. جالب قضيه اينجاست كه هر قدر ظاهر و صورتمان خوب مانده، از درون خالي شدهايم. ما يكصدم كارهاي فرسايندهاي كه مادرانمان در جواني و ميانسالي كردهاند را نكردهايم و نميكنيم. ما مهمانهاي بيوقت نداريم، ما بچههاي زياد نداريم، ما هر روز خانهمان را برق نمياندازيم، ما روز و شبمان را نميگذاريم براي خانواده، ما هميشه و هميشه در خدمت بچه نيستيم. ما تايم آزاد خودمان را داريم، به خودمان ميرسيم، ورزش ميكنيم، روتين تغذيه سالم داريم، اما ادا داريم، اصلا شايد همه اينهايي كه ما داريم و آنها نداشتند همين ادا باشد. اداي خوب بودن، اداي زندگي متفاوت داشتن. اداي حال خوب. ورزش و تغذيه سالم كه عصاي دست پيرياند. عضلاتتان را حفظ ميكنند و مانع از شروع دردهاي استخواني و مفصلي ميشوند. اما ما خودمان را پشت يك چيزهايي به اسم همينها قايم ميكنيم. ما اندازه مادرهايمان دلمان شاد نيست، روانمان آزاد نيست، پشت و پناه نداريم، ما رها شدهايم به حال خود. ما بار زيادي را به دوش ميكشيم. وقتي كودكي و نوجواني خودم را به خاطر ميآورم، وقتي خودم را ميگذارم جاي مادرم، وقتي به حجم مسووليتهايي كه در زندگي داشت فكر ميكنم، كم ميآورم. اما وقتي ميروم توي ذهنش كه مثلا در طول هفته ذهنش را چه چيزهايي به خود مشغول ميكرد، آخر هفته را به چه اميدي ميگذراند، دچار تشويش ميشوم كه ذهن چهل ساله مادرم با ذهن چهل ساله من زمين تا آسمان تفاوت داشت. او در جايي ديگر بود و من و زنهاي شبيه من در جايي ديگر ايستادهايم. روتين زندگي ما، دغدغههاي ما، استرسهاي روزمرهمان هيچ شباهتي به هم ندارد.
از زماني كه ماشين ظرفشويي اختراع شد، من جزو مشتريان هميشگياش بودم. هميشه تلاش كردم براي استفاده بهينه از آب هم كه شده از آن استفاده كنم. بعد از بچهدار شدن و چند برابر شدن حجم كارها، اين استفاده هفتهاي دوبار جايش را به استفاده روزمره داد. من ديگر نميرسيدم ظرفها را بشويم، خانه را تميز كنم، غذا بپزم، گردگيري كنم، به بچهها برسم. من وقتي خانه را جاروبرقي ميكشيدم، آنقدر سرگيجه ميگرفتم و شانهدرد كلافهام ميكرد كه بايد ده دقيقه مينشستم و چشمانم را ميبستم. الان به جايي رسيدهام كه وقتي مجبور ميشوم با دست ظرف بشويم، آنقدر مچ دستهايم درد ميگيرند كه به خودم قول ميدهم ديگر نروم سراغ سينك ظرفشويي. وقتي كوه لباسهاي اتو نشده را ميبينم به خودم ميگويم: «نزار اين همه جمع بشه كه گردنت رو در راه اتو زدن از دست بدي.» اما باز هم اين كار را ميكنم. همه كارها را به تعويق مياندازم تا كمتر اذيت شوم. وقتي بچهها را حمام ميكنم، احساس ميكنم شاخ غول بزرگي را شكستهام. من با اينكه اوضاع ظاهريام در چهل سالگي خيلي جوانتر از چهل سالگي مادرم است، اما آنقدر فرسوده شدهام كه دردهاي ميانسالي سراغم آمدهاند و اگر به موقع به داد خودم نرسم، به زودي به يك مادر جوان با دردهاي كهنسالي تبديل ميشوم. ميان سلامت روان ما تفاوت زيادي است؛ چقدر روان من چهل و سه ساله نسبت به روان مادر شصت و چندسالهام فرتوتتر است. چقدر سلول سالم از دست دادهام و چقدر دفعات زيادي به فروپاشي رسيدهام و خودم دست خودم را گرفتهام و از پرت شدن در دره عميق نابودي نجات دادهام. فرق من و مادرم، فرق ما چهل سالهها با مادرهايمان در اين است. ما در تركيبي از بحرانها زندگي ميكنيم. چه آنهايي كه از سر گذراندهايم و چه آنهايي كه در انتظارمان نشستهاند. ما تبديل به سرسختاني شدهايم كه براي زندگي و تازگيها زنده ماندن ميجنگيم.
شايد از تايپ باشد، شايد هم از گوشي دست گرفتنهاي طولاني باشد. نميدانم. فقط ميدانم دست راستم خسته شده از زندگي. هر شب درد ميكشد و من رهايش ميكنم گوشهاي تا در بيوزني خودش را برگرداند به زندگي.