به عرضحال جسارت گرديد
اسدالله امرايي
به عرضِحال جسارت گرديد اثر محمد چرمشير نمايشنامهنويس نامدار در مجموعه كتابهاي هزاردستان در نشر چشمه منتشر شده. كتاب از همان ابتدا حالوهوايي رسمي، اداري و درعينحال كنايهآميز دارد. عرض حال يادآور نامهها يا دادخواستهاي قديم است كه افراد براي بيان خواستهها، شكايت يا وضعيت خود به صاحبان قدرت ارايه ميكردند و چون عموم جامعه سواد خواندن و نوشتن نداشتند نوشتن اين نامهها به عهده كاتبان دواير نزديك به قدرت يا ميرزابنويسهاي كوچه و بازار بود و اغلب هم انشاي يكساني داشت. همين انتخاب زباني ميتواند مخاطب را به فضاي آثار چرمشير نزديك كند؛ فضايي كه در آن، زبان، شيوه بيان و رابطه ميان فرد و ساختارهاي اجتماعي اهميت ويژهاي پيدا ميكند.داستان بلندي است كه با يافتن دستنوشتهاي ناشناس آغاز ميشود؛ متني كه سرگذشتش به سالهاي پيش از مشروطه و به دربار مظفرالدينشاه بازميگردد. كتابي كهنه و شيرازه ازهمرفته به دست محمد چرمشير ميرسد؛ كتابي كه بنا بر مندرجات برگ نخست آن، در سال ۱۳۱۰ در مطبعه گُزل در «بلده انقره» به چاپ رسيده است. همراه اين كتاب، سنگي سفيد نيز فرستادهاند كه نام دريافتكننده بر آن حك شده است. هيچ نشاني از فرستنده پيدا نميشود و همين ناشناسي، آغازگر جستوجويي براي كشف پيشينه كتاب و نويسنده يا نويسندگان احتمالي آن ميشود. در دل اين دستنوشته، ماجراي «مصحف جناب اتابك» روايت ميشود؛ متني كه به اتابك نسبت داده شده و رد آن سرانجام به سرزمينهاي فرنگ ميرسد. در روايت دستنوشته منوچهرخان معتمدالدوله از وجود اين مصحف آگاه ميشود و ماموريت مييابد درباره آن تحقيق كند و خبر آن را به شاه برساند. اما در اين ميان، نگراني از آشكار شدن مطالبي درباره احوال ملوكانه و مسائل دربار نيز حضور پررنگي دارد؛ بهخصوص در روزگاري كه غائله مشروطه، مناسبات قدرت را دستخوش تغيير كرده است. ماجرا با سفر به بلاد «امريكن» ادامه پيدا ميكند؛ سفري كه در ميانه آن خبر مرگ مظفرالدينشاه به مسافران ميرسد. جستوجوي مصحف سرانجام به ديداري با زني در آن مصحفخانه ميانجامد؛ زني با جامهاي فاخر و اناريرنگ و سربندي آراسته به گلهاي پامچال. «به عرضِحال جسارت گرديد» با زباني آميخته به لحن ديواني و نثر تاريخي، مرز ميان سند، خاطره، گزارش و داستان را عمدا كمرنگ ميكند. سرگذشت مصحف با سرنوشت راوي و جستوجوگر آن گره ميخورد؛ دو سفر، دو زندگي و دو سرنوشت كه در فقر، فقدان و ناكامي به يكديگر ميرسند. « البت نقلهاست در باب معدومالخبر شدن صبيه محترم مصطفيخان مرحوم ميان مخدرات اندروني اول گمان را به مول بودن ايشان زدهاند آن هم به واسطه خال سياه رويسرين ايشان كه در همان وقتِ به خشت اوفتادنِ شخصشان به روشني مرئيبوده اين گمان از اين جهت مورد عنايت بوده كه نقش همين خال رويت گرديده به وفور بر همان اسباب يكي از حضرات. من باب همين، مخدرات ظن بردهاند كه صبيه محترم مصطفيخان مرحوم به كارپردازي همين شخص روانه گرديدهاند به ولايات ناكجا جهت رفع غائله دويم گمان را مخدرات به دخول جنيان در اين امر زدهاند، به سبب رويت نشان سُم در جوار علوي طفل معصوم، به وفور. ظن سيمي هم در كار بوده البت مخدرات اين فقره را در پسله و كنار ذكر مينمايند من باب فروختن طفل به ايلياتيهاي پشتكوهي از جانب شخص مصطفيخان مرحوم در ايام تنگي نان به قدر قليليك فقره ميش و يك فقره خرسك و يك گوني نخود كه ناياب بوده در وُلا و يك كماجدان كشك گاوميش.»