تبارشناسي شر
محمد يراقي
در خانواده تراسك، فرزندان پيش از آنكه چيزي از جهان بفهمند، با سلسله مراتب محبت آشنا ميشوند. سايرس تراسك از پسرانش فرمانبرداري ميخواهد و آنچه در مقابل عرضه ميكند، محبتي مشروط و نامتوازن است. آدام سهم بيشتري از توجه پدر دارد و چارلز ناچار است براي اثبات ارزش خود، در رقابتي شركت كند كه قواعدش را هرگز تعيين نكرده. تحقير در اين خانه اتفاقي گذرا نيست، به بخشي از تربيت تبديل شده و به تدريج زبان مشترك اعضاي خانواده را ميسازد.
تلخي ماجرا زماني عميقتر ميشود كه اعتبار اخلاقي همين پدر نيز فرو ميريزد. سايرس، مردي كه اقتدارش را بر سابقه نظامي و تصويري قهرمانانه از خود بنا كرده، ميراثي مشكوك از دروغ و فريب برجاي ميگذارد. فرزندان سالها براي جلب رضايت كسي زندگي كردهاند كه حتي از مواجهه صادقانه با گذشته خودش عاجز بوده است.
زوئي كازان در اقتباس هفت قسمتي «شرق عدن»، نوشته جان اشتاينبك را به ميدان برخورد دو نسل از خانواده تراسك بازميگرداند؛ نسلي كه زير سايه اقتدار پدر شكل ميگيرد و نسلي كه ميراث همان مناسبات را با خود حمل ميكند. آدام و چارلز نخستين صورت اين كشمكشاند و سالها بعد، كال و آرون آن را در شرايطي متفاوت تكرار ميكنند. شباهت سرنوشت اين دو جفت برادر، حاصل يك تصادف داستاني نيست. با خانوادهاي مواجهيم كه توان انتقال دارايي و نام خانوادگي را دارد، اما در انتقال عاطفه و امنيت شكست خورده است.
اشتاينبك از داستان هابيل و قابيل براي سازمان دادن اين مناسبات بهره ميگيرد. برادران در برابر پدري قرار دارند كه تاييد او به نشانه برگزيدگي تبديل ميشود. چنين الگويي ظرفيت خطرناكي دارد. كودك ممكن است به اين نتيجه برسد كه براي دوست داشته شدن، ابتدا بايد برادرش را شكست بدهد. خشونت چارلز از همين احساس محروميت تغذيه ميكند، هر چند نميتوان مسووليت رفتار او را به رفتار سايرس واگذار كرد. اين همان دشواري اخلاقي است كه داستان در نسل بعد نيز از آن رهايي پيدا نميكند.
آدمهاي «شرق عدن» براي رفتارهايشان علت دارند. همين علتها، وقتي بهانه تبرئه ميشوند، خطرناكتر از خود رفتار عمل ميكنند.
ورود كتي ايمز، ساختمان اين خانواده را از درون تخريب ميكند. آدام در زني كه به شدت آسيب ديده، تصويري مناسب روياهاي شخصي خود پيدا ميكند. هشدارهاي چارلز را ناديده ميگيرد و حتي زماني كه كتي آشكارا با آيندهاي كه برايش تدارك ديده شده مخالفت ميكند، حاضر نيست خواست او را جدي بگيرد. آدام در تصور خودش مردي مهربان است؛ اما مهرباني او با نوعي خودخواهي عميق همراه شده. عشق برايش مجوزي است تا ديگري را مطابق ميل خود بفهمد.
اين تناقض در شخصيت آدام اهميت زيادي دارد. او با توهم پاكي اخلاقي زندگي ميكند و از درك خشونتي كه گاهي در رفتار ظاهرا خيرخواهانه پنهان شده، بازميماند. كتي نميخواهد همسر و مادر باشد.
آدام تصور ميكند گذشت زمان، ازدواج و تولد فرزند سرانجام او را به پذيرش اين زندگي وادار خواهد كرد. آزادي زن در چنين رابطهاي پيشاپيش از محاسبات مرد حذف شده است.
البته كتي نيز قرباني معصوم اين وضعيت نيست. او پيش از ورود به زندگي تراسكها مرتكب جنايت شده و پس از ازدواج نيز خشونتي هولناك از خود نشان ميدهد. خانوادهاش را به آتش كشيده، آدام را هدف گلوله قرار داده و فرزندانش را ترك ميكند. سالها بعد، در جايگاه گرداننده روسپيخانه، مناسباتي را بازتوليد ميكند كه خود زماني از آن آسيب ديده بود. رابطه او با في، زني كه به وي اعتماد ميكند و برايش آيندهاي درنظر ميگيرد، يكي از مهمترين نقاط افشاي شخصيت او است. كتي محبت را دريافت ميكند و آن را به فرصتي براي تسلط و نابودي ديگري تبديل ميسازد.
اينجا بايد به مهمترين تصميم اقتباس كازان پرداخت، كتي ايمز در رمان اشتاينبك شخصيتي است كه نويسنده عامدانه او را در مجاورت مفهوم شرارت ذاتي قرار ميدهد. روايت كتاب نيز نشانههايي از مناسبات آزارگرانه و تجربههاي آسيبزا در كودكي او دارد، اما توضيح روانشناختي رفتار كتي را به اصلي قطعي تبديل نميكند. اقتباس تازه اين بخش مبهم را گسترش داده و تجربه آزار در كودكي را به يكي از كليدهاي شناخت شخصيت بدل كرده است.
چنين تصميمي از نظر دراماتيك قابل فهم است. تصوير انساني كه بدون پيشينهاي روشن دست به جنايت ميزند، ميتواند به كاريكاتوري از شرارت تبديل شود. با اين حال، ريشهيابي روانشناختي نيز دام مخصوص خودش را دارد. وقتي براي هر رفتار ويرانگر، زخمي قديمي پيدا كنيم، به تدريج عامليت فرد را از او ميگيريم. شخصيت در برابر گذشتهاش منفعل ميشود و مخاطب به جاي مواجهه با انتخابهاي اخلاقي او، مشغول جستوجوي منشا بيماري خواهد شد.
كتي به عنوان زني كه در ساختار اجتماعي مردسالار براي استقلال خود ميجنگد، ظرفيت يك خوانش انتقادي جدي دارد. مساله از جايي آغاز ميشود كه استقلالطلبي و انتقامجويي او در يكديگر حل شوند. كتي حق دارد زندگي تحميل شده ازسوي آدام را نپذيرد. حق دارد از تبديل شدن به ابزاري براي تحقق روياي خانوادگي يك مرد سر باز بزند. هيچ يك از اين حقوق، رفتار او با في يا فرزندانش را توجيه نميكند.
او خودش را از سلطه ديگران بيرون ميكشد و در ادامه، قلمرويي ميسازد كه بقايش به سلطه بر ديگران وابسته است. اين تناقض، ظرفيت شخصيت را بسيار فراتر از توضيح ساده اعمالش با ارجاع به يك آسيب دوران كودكي ميبرد.
فلورنس پيو در مركز چنين بازخواني حساسي قرار گرفته است. نقش او بايد فاصله ميان رنج كشيدن و رنج رساندن را حفظ كند؛ فاصلهاي كه حذفش، كتي را از يكي از پيچيدهترين چهرههاي داستان به محصول قابل پيشبيني يك گذشته دردناك تقليل ميدهد. انتخاب كازان براي گسترش كودكي كتي، بار اخلاقي روايت را نيز تغيير داده است. اكنون تماشاگر امكان بيشتري براي همدلي با او دارد، اما همچنان بايد بتواند درباره اعمالش داوري كند.
خطر اصلي براي اين اقتباس، همين تمايل به قابل فهم كردن تمام زواياي شخصيت است. انسان گاهي از فهميده شدن سوءاستفاده ميكند. توضيح دقيق انگيزهها نيز لزوما به حقيقت اخلاقي نزديكتر نيست.
در بخش مربوط به نسل دوم، داستان به شكلي دردناك به آغاز خود بازميگردد. آدام كه از سلطه و تبعيض پدر رنج برده، در رابطه با پسرانش گرفتار سازوكاري مشابه ميشود. كال ميكوشد توجه او را به دست آورد و آرون در جايگاهي قرار ميگيرد كه از نگاه برادر، نشانه محبوبيت و برگزيدگي است. پدر حتي هنگامي كه نيت اخلاقي قابل دفاعي دارد، از فهم معنايي كه رفتارش براي فرزند پيدا ميكند، ناتوان ميماند.
ماجراي پولي كه كال از تجارت به دست ميآورد، اين تعارض را به خوبي آشكار ميكند. او ميخواهد زيان مالي پدر را جبران كند، اما آدام درآمد حاصل از سودجويي در شرايط جنگ را نميپذيرد. از منظر اخلاق اقتصادي، مخالفت آدام را ميتوان فهميد. كال اما با مساله ديگري روبهرو است. او براي نخستينبار ميخواهد چيزي به پدر ببخشد كه نشاندهنده توانايي و ارزش شخصي خودش باشد. رد شدن اين هديه در ذهن او به رد شدن شخصيتش تبديل ميشود.
تراژدي دقيقا در همين اختلاف ادراك شكل ميگيرد. آدام درباره منشا پول قضاوت ميكند و كال اين قضاوت را متوجه موجوديت خود ميبيند. سالها زندگي در نظام نابرابر محبت، او را به چنين تفسيري رسانده است.
كال در ادامه حقيقت زندگي مادر را به آرون نشان ميدهد و زخمي به برادر وارد ميكند كه پيامدهاي آن به فاجعه ختم ميشود. در اين نقطه، داستان ديگر اجازه نميدهد رنج كال را دستاويزي براي چشمپوشي از مسووليتش قرار دهيم. او همان خشونتي را بازآفريني ميكند كه عمري از آن شكايت داشته است. احساس طردشدگي، قدرت تخريب او را توضيح ميدهد؛ اختيارش را از ميان نميبرد.
در كنار اين مناسبات، شخصيت لي اهميتي تعيينكننده پيدا ميكند. او در خانه تراسك كار ميكند و عملا بخش بزرگي از مسووليت پرورش كال و آرون را برعهده ميگيرد. جايگاهش در داستان از يك همراه دانا فراتر ميرود. لي تجربه انساني را نمايندگي ميكند كه براي پذيرفته شدن در جامعه، ناچار شده تصويري قراردادي از خودش ارايه دهد. حتي شيوه گفتارش تحت تاثير انتظارات ديگران قرار گرفته است.
تلاش او براي گشودن كتابفروشي در سانفرانسيسكو و مواجهه دوباره با محدوديتهاي اجتماعي، معناي پيچيدهتري به انديشه آزادي ميدهد. كسي كه از امكان انتخاب سخن ميگويد، خود با ساختارهايي روبهرو بوده كه دامنه انتخابهايش را محدود كردهاند. اين تضاد ارزشمند است، زيرا آزادي اراده در خلأ اتفاق نميافتد. انسانها در شرايط برابر تصميم نميگيرند و تاكيد بر مسووليت فردي نبايد ما را نسبت به نابرابري موقعيتها بياعتنا كند.
لي از اين حيث يكي از ضروريترين شخصيتهاي «شرق عدن» است. او بدون برخورداري از اقتدار رسمي پدر، وظيفهاي را برعهده ميگيرد كه پدران خانواده بارها در انجامش شكست خوردهاند. حضورش به فرزندان امكان ميدهد خود را خارج از حكم نهايي پدر ببينند.
مفهوم «تيمشل» در خوانش اشتاينبك از واژهاي عبري در داستان قابيل سرچشمه ميگيرد و معناي مورد تاكيد او را ميتوان «تو ميتواني» يا «تو ممكن است»، دانست. اهميت اين تعبير در قطعي نبودن سرنوشت انسان است. كال ميتواند از مسير پيشينيانش منحرف شود. ميراث خانوادگي، حكم محكوميت ابدي نيست.
اما همين انديشه روي تاريكي هم دارد. اگر امكان انتخاب وجود دارد، فرد نميتواند تا پايان عمر پشت اعمال پدر و مادرش پنهان شود. گذشته بر انسان اثر ميگذارد و گاهي او را عميقا معلول ميكند، ولي هر تصميم تازه، پرسش مسووليت را دوباره پيش ميكشد. كتي، آدام و كال هر سه در نقطهاي از زندگي با اين پرسش مواجه ميشوند. پاسخهايشان يكسان نيست و بهايي كه براي انتخابهاي خود و ديگران ميپردازند نيز برابر نخواهد بود.
در مقياس اقتباس، دشواري اصلي «شرق عدن» همين گستردگي است. داستاني كه از پيامدهاي جنگ داخلي امريكا عبور ميكند و به دوران جنگ جهاني اول ميرسد، بايد در هفت قسمت پيوندهاي عاطفي چند دهه را حفظ كند. رمان اشتاينبك براي شكل دادن به زندگي دروني شخصيتها فرصت فراوان دارد. روايت تلويزيوني مجبور است بخش مهمي از اين فرآيند را از مسير كنش، گفتوگو و روياروييهاي دراماتيك منتقل كند. هر چه پيشينه كتي سهم بيشتري از روايت ميگيرد، حفظ تناسب ميان سرگذشت او و تراژدي نسلهاي خانواده تراسك دشوارتر ميشود.
همينجا تفاوت ميان وسعت زماني و عمق دراماتيك اهميت پيدا ميكند. عبور از چند دهه، به خوديخود احساس گذشت زمان را ايجاد نميكند. سرگذشت شخصيتها زماني وزن پيدا ميكند كه نتايج انتخابهايشان در روابط بعدي رسوب كرده باشد. «شرق عدن» براي بيان انديشه وراثت اخلاقي به همين انباشت احتياج دارد، زيرا قرار است نشان دهد يك تصميم چگونه سالها بعد در زندگي انساني ديگر سر باز ميكند.
پايان داستان با بازگشت به «تيمشل» معناي خود را پيدا ميكند. كلمهاي كه آدام در برابر كال بر زبان ميآورد، گذشته را پاك نميكند. آرون بازنميگردد و زيانهايي كه اعضاي خانواده به يكديگر زدهاند، جبران نميشود. چيزي كه باقي ميماند، امكان زيستن پس از پذيرش گناه است.
در عنوان «شرق عدن» نيز اشارهاي به سرنوشت قابيل وجود دارد؛ انساني كه پس از كشتن برادرش، به سرزميني در شرق عدن ميرود. اين جغرافيا، محل ادامه زندگي پس از ارتكاب خطاست. انسان از وضعيت معصوميت فاصله گرفته و ناچار است با پيامد كردار خود زندگي كند.
نكته آزاردهنده داستان همين است. بخشش ميتواند راه آينده را باز كند، اما مسووليت گذشته را از ميان نميبرد. هيچ پدري با بيان يك كلمه، تمام بيعدالتيهاي خود را جبران نميكند. هيچ فرزندي صرفا به دليل محروميت عاطفي، حق نابود كردن زندگي برادرش را به دست نميآورد. كتي نيز با بازگشت به رنج كودكي، از حسابرسي اخلاقي رفتارهاي بزرگسالي معاف نميشود.
«شرق عدن» زماني به پيچيدگي حقيقي خود نزديك ميشود كه اجازه دهد اين تناقضها حل نشده باقي بمانند. فشار براي توضيح همه چيز، به همان اندازه ميتواند ويرانگر باشد كه اصرار بر تقسيم آدمها به خوب و بد. ارزش انديشه اشتاينبك در پذيرش وضعيتي دشوارتر است؛ انسان ممكن است به شدت آسيب ديده باشد، ديگران را به شدت آزار داده باشد و با اين حال، هنوز در برابر آيندهاش مسوول بماند.
براي كال، آزادي از جايي آغاز ميشود كه ديگر نتواند تمام زندگي خود را به دادگاهي عليه پدرش تبديل كند. پدرش شكست خورده، مادرش رهايش كرده و برادرش از دست رفته است. هيچ راهي براي بازنويسي آن گذشته وجود ندارد. او همچنان ميتواند انتخاب كند و همين امكان، پس از آن همه ويراني، سنگينترين مسووليتي است كه بر دوش او باقي ميماند.