مرگ اينهمه مردم را ربوده
مرتضي ميرحسيني
پايان دردناك زندگي بابك خرمدين: چنان كه مشهور است به سال 218 خورشيدي در چنين روزي، جلادان دولت عباسي، بابك خرمدين را در سامرا با زجر و شكنجه كشتند. اما شروع ماجراي او به سالها پيش از آن برميگشت. بابك تقريبا همزمان با آغاز خلافت مأمون، رهبري گروهي از پيروان آيين خرمي را به دست گرفت و شورش بزرگي را در مخالفت با سيطره عباسيان بر آذربايجان به راه انداخت. اين شورش، واكنش طبقات ستمديده آن نواحي «بر ضد اعراب صاحب زمين بود كه از مدتها پيش اكثر اراضي نواحي آذربايجان و جبال به صورت اقطاع به آنها واگذار شده بود». اين قيام «براي زمينداران و صاحبان اقطاع كه بهرهكشي از رعيت هيچگونه انصاف و شفقت نميشناختند بهشدت مايه وحشت شد». بسياري از اربابان بيرحمانه به قتل رسيدند يا مجبور به فرار شدند. نفرت شديد مردم عادي از طبقات حاكم به گسترش سريعتر شورش و تداوم آن منجر شد و بخش وسيعي از نواحي شمالي آذربايجان در قلمرو سيطره بابك و متحدانش قرار گرفت. لشكرهاي اعزامي براي سركوب شورشيان يكي پس از ديگري مغلوب و زمينگير شدند، «مقاومت بابك طولاني شد و شايعات هولانگيز در باب خشونت، قساوت و بيبندوباري ياران او در همه اطراف منتشر گشت». ماجرا براي نزديك به بيست و پنج سال ادامه يافت؛ «سرداران خليفه هم كه به آذربايجان گسيل ميشدند خواه به سبب تنگي راههاي كوهستاني و سختي زمستانها، خواه به جهت همچشميها و ناسازگاريهايي كه بين خود آنها وجود داشت از دفع بابك عاجز ماندند». در اين دوران طولاني مأمون جاي خود را به معتصم داد و جنگ در آذربايجان را براي او به ميراث گذاشت. بعدها كار بابك به اميري از ميان امراي معتصم به نام افشين سپرده شد و او در يك اردوكشي سه ساله، سرانجام رهبر شورشيان را به محاصره انداخت و به اسارت گرفت. بابك را به سامرا، پايتخت آن سالهاي عباسيان بردند و چندي بعد «آنجا با خواري و بيدادي بسيار كشتند». مرگ شاعر خرابآباد: سال 1965 در چنين روزي (4 ژانويه) شاعر انگليسي، تي. اس. اليوت بلندآوازه و خالق خرابآباد كه برخي آن را «مشهورترين شعر زمان ما» ميدانند از دنيا رفت. او در خرابآباد بر اين عقيده اشاره دارد كه «در تمدن معاصر، تمام معيارهاي زيبايي و ذوق، همه انگيزههاي اعتدال و شرافت و تمام تلاشهاي زمامداران دورانديش، در حرص يافتن به اندازه، تعداد، توليد، ثروت و كسب موفقيت و محبوبيت عامه، گم شده است». او «ميپنداشت در دهكدهاي قرون وسطايي ميتواند خشنودتر باشد تا در جامعهاي صنعتي پر از دود و دم و زاغههاي كثيف». اليوت اين «زندگي» را چيزي شبيه به مرگ ميديد: جماعتي ميبينم كه دايرهوار بر گرد يكديگر ميچرخند/ انبوهي عظيم از مردم به جانب پل لندن روانند/ هرگز نميپنداشتم كه مرگ اين همه مردم را در ربوده باشد. همچنين سايه حسرتي عميق بر خرابآباد سنگيني ميكند؛ حسرت گذشتهاي پاك و زيبا كه ديگر وجود ندارد و جاي آن را امروز شلوغ و آلوده گرفته است: اي رود دلانگيز، آرامتر گذر كن كه آوازم را به پايان برم/ در اين رودخانه نه بطريهاي تهي، نه كاغذهاي ساندويچ، نه دستمالهاي ابريشمين، نه جعبههاي مقوايي، نه ته سيگاري و نه شاهدان شبهاي تابستان: / كنار آب بيقرار «لمان» نشستم و گريستم. حوادث ديگر در اين روز: اعدام چهار نظامي دوره پهلوي با حكم دادگاه انقلاب؛ اين نظاميان در سركوب قيام 15 خرداد سال 42 نقش اصلي را داشتند (1358)؛ آغاز سفر هرمان ملويل، نويسنده امريكايي به آبهاي جنوب؛ تجربياتي كه ملويل از اين سفرها كسب كرد به خوبي در آثار او، به ويژه در شاهكارش «موبي ديك» ديده ميشود (1841)؛ تصادف قطار در پاكستان و مرگ حدود 300 نفر (1990) .