درد پنهان
اسدالله امرايي
رمان «درد نهفته» نوشته اندرو ميلر با ترجمه منوچهر بيگدلي خمسه در نشر نو منتشر شده است. بيگدلي فارغالتحصيل رشته علوم سياسي دانشگاه تهران است. از سال 1348 در وزارت امورخارجه استخدام شد و سال 1354 در روماني دكتراي حقوق بينالملل گرفت. پس از انقلاب، مدتي در روزنامه اطلاعات به كار پرداخت و مقالاتي در آن مينوشت. از ترجمههاي او ميتوان به ابله داستايوسكي؛ آناكارنينا تولستوي، دن آرام شولوخف اشاره كرد. درد نهفته نخستين رمان نويسنده است و در همان سال انتشار در سال 1997 سه جايزه معتبر داستاني را به خود اختصاص داد و منتقدين نثر بينظير او را ستودند. اين رمان در دستهبندي رمان تربيتي يا بيلدونگسرمان قرار ميگيرد. بيلدونگسرمان در نقد ادبي به سنتي در رماننويسي اروپايي اطلاق ميشود كه تمركز داستان بر زاده شدن و بلوغ و شكلگيري جهان عاطفي و ذهني شخصيت اصلي داستان از دوره كودكي، نوجواني تا بزرگسالي و در تقابل با ارزشها و هنجارهاي جامعه باشد. اين تركيب اولين بار در سال ۱۹۱۶ توسط زبانشناس كارل مورگن اشترن به كار رفت اما ويلهلم ديلتاي آن را عموميت بخشيد. رمان آموزشي بيشتر از آنكه ويژگي ساختاري را شامل شود با اشتراكات محتوايي شناخته ميشود. درد نهفته درباره شخصيتي به نام جيمز داير است كه با فقدان احساس درد متولد ميشود. او در كودكي به دست يك باند بيرحم دورهگرد ميافتد. دست سرنوشت او را نجات ميدهد و عاقبت پزشك جراح ميشود. بستر زماني وقايع درد نهفته قرن هجدهم ميلادي است و راوي اولشخص همان جيمز داير است. نطفه جيمز داير زماني بسته شد كه بيگانهاي اسرارآميز به مادر او تجاوز كرد. سال 1735مادر در روستاي دون او را به دنيا آورد كه نه گريه ميكرد و نه وقتي رشد كرد حرف ميزد: «در نيمه ماه جولاي بلاي تگرگ ميآيد، تگرگهايي به بزرگي تخم كبوتر، آنقدر درشت كه ميتواند گوسفندان را بكشد. يك هفته سخن از اين بلاي آسماني است. سپس در گرماگرم حصاد فراموش ميشود. آقاي كنينگ، در لباس تابستانه، پنجره كتابخانه را چارتاق باز ميگذارد، خرمگسها وارد ميشوند و در فضا وزوز ميكنند. جيمز كتاب ميخواند يا چرت ميزند. دوباره ديگر با آقاي كنينگ به لندن رفته و دو ناخن ديگر از دست داده است. فعلا از او چيزي خواسته نميشود. توامها بيمارند: استفراغ در ماه مه، تب مخملك در ژوئن. در ماه اوت كه نخستينبار پس از هفتهها، تكيه داده به بازوان مولينا به هواخوري ميآيند، از پنجره كتابخانه به دو انسان كهنسال ميمانند كه با برادرزاده نورچشميشان به گردش آمده باشند.»