دلگيري
سروش صحت
خيلي دلم گرفته بود؛ به دوستم كه عقب تاكسي كنارم نشسته بود، گفتم: «امروز چهارشنبه بيست و هفتم آذرماه سال هزار و سيصد و نود و هشت من به اندازه تمام دنيا دلم گرفته است.» دوستم نگاهم كرد، اما چيزي نگفت. گفتم: «بدياش اينه كه با اين حال و احوال مجبورم براي ستون فردا هم يك چيزي بنويسم.» دوستم گفت: «خب ننويس.» گفتم: «نميشه كه، هر جوري كه باشي ستونات را بايد بنويسي.» دوستم گفت: «برو بابا... ولش كن، ننويس. با من.» راننده تاكسي گفت: «كاري را كه بايد بكني، بكن. من اينقدر روزها بوده كه دلم گرفته بود، اما اومدم نشستم پشت فرمون كلاج و ترمز گرفتم.» گفتم: «قبول كنيد، وقتي آدم دلش گرفته نوشتن سخته.» راننده گفت: «قبول كنيد، وقتي آدم دلش گرفته، گوش كردن به حرفهاي امثال شما سختتره.»