نگاهي به جهان شعري فروغ فرخزاد در پنجاهونهمين سالمرگش
شاعري عليه صغارتِ انسان
مهران اكبري قاضي چاكي (اِشكوري)
فروغ فرخزاد به لحاظ مضمون انديشه از شاعران مدرنترين و امروزيترين ما و به سبب بنمايههاي انديشگاني مدرن شعرش، از شاعرانِ روشنفكران ماست. ترجمه بعضي از آثارش، او را در زمره شاعران بينالمللي ما هم قرار ميدهد. هرچند تاثيرگذاري بالاي فروغ بر كسي مكتوم نيست ولي طبق يك قانون نانوشته هر تاثيرگذار، خود هم از عدهاي تاثيرپذيرفته است. گرچه در آخرين مصاحبهاش كه با صدرالدين الهي بود، حتي منكر الهام گرفتن از شاعراني چون اليوت، سن ژون پرس، نيما، نادرپور، شاملو و... شد! او تنها در مورد نيما به اين اعتراف نيمبند كه قبلا تحت تاثيرش بوده، بسنده ميكند و تنها اخوان و سپهري را لايق همسفر شدن با خود در شعر معاصر دانسته! حتي شاملو را هم توقف يافته دراين جاده ميبيند!
واقعيت اين است كه فروغ برخلاف ادعايش، بسيار از شاعران ديگر تاثير گرفته. در نوجواني از حميدي شيرازي، توللي، خيام، سعدي، حافظ و... سپس تحت تاثير اشعار نادرپور، شاملو، سهراب، اخوان و... بوده. ضمنا بين او و نادرپور كه مصحح سه دفتر نخستش بود، روابط عاطفي داغي جريان داشت تا آنجا كه شايعه ازدواجشان مدتها بر سر زبانها بود! اما فروغ بيش از همه تحت تاثير ابراهيم گلستان و معاشرت با او بود و بايد گلستان را نقطه عطفي در زندگياش بدانيم.
محمد حقوقي، شعر فروغ را به دو دوره تقسيم ميكند؛ دوره اول شامل سه دفتر كه به عقيده حقوقي، در آنها بيشتر شاعري نوباوه است كه با زباني صريح به سنتشكني گسترده از خانواده تا اجتماع و آسمان دست زده، ولي جنس اشعار از لحاظ ادبي چندان درخور نيست. دوره دوم شامل دو دفتر آخر و مهمترين و درخشانترين شعرهاي اوست. در اين آثار، شمايل زني تنها را ميبينيم كه ديگر افكار جهاني و دغدغههاي اجتماعي دارد. فروغ در اين شعرها با زباني عريان، عصيان ميكند. «تولدي ديگر» را مهمترين شعر فروغ دانستهاند. فروغ در عصر پهلويها زيسته، در زمان ظهور جهاني كمونيسم، آغاز آزادي زنان، جنگ جهاني دوم، كودتاي 28مرداد، ظهور جريانهاي چپ، جابهجايي سلطنت از پهلوي اول به دوم و... اما تاثير مستقيم هيچكدام از اينها را در شعرش نميبينيم. تاثير اينها در شعر او غيرمستقيم است.
براي نمونه «در برابر خدا» شعري است عصيانزده ولي نسبت به «عصيان» بسيار معقولتر و خوشايند مذاق مذهبيها. فروغ در «تولدي ديگر» تنها در «آيههاي زميني» (كه پس از عصيان سروده شد و تاثير سورههايي از قرآن در آن مشهود است و نشان ميدهد او چقدر از قرآن تاثير گرفته) بهطور استعاري و سربسته به شرايط مردم و جامعه ميپردازد. يا در «شناسنامه» از اينكه با مردم مانند طفل صغير رفتار شود، برافروخته ميشود. در «اي مرز پر گوهر» هم انتقادي طنزگونه دارد به شرايط و كلا به همهچيز كه بعضيها آن را اثري آنارشيستي، بعضي ديگر ضد مرد و اختلافافكن جنس تعبير كردند. سينماگران هم آن را به «خشت و آينه» و «اسرار گنج دره جني» از ابراهيم گلستان مشابهت دادهاند.
در «كسي كه مثل هيچكس نيست» فروغ باز مدرنيزاسيون ناموزون ايراني به ويژه در تهران را به نقد ميكشد. بعضيها اين شعر او را مانيفستش در رستگاري سياسي، اجتماعي و نقد اوضاع ميدانند. در «نوري ديگر» كه به ابراهيم گلستان تقديم شده، به مستقلترين زبان شعري خود دست يافته و آن را با صدايي آرام، خسته و در جاهايي فاقد احساس، دِكلمه كرد و در زمان حياتش توسط «كريم اماني» به انگليسي ترجمه شد. او در دفتر «عصيان» با نوعي مكاشفه، به نوعي فصل مرگ خود را پيشبيني كرده!
يكي از معضلات شعر فروغ، سطرهايي است كه شاعر در استفاده از كلمات، مضامين، صنايع ادبي به ويژه ايهام، كنايه و استعاره و عمقبخشي مضمون، افراط و درك اثر را دشوار كرده يعني شعر بيآنكه ضرورتي داشته باشد، آنقدر پيچيده ميشود كه ارتباط با آن را مشكل و بعضا ناممكن ميكند! يكي از مهمترين دلايل اين نوع غامضسرايي ايناست كه فرم و مضمون به وحدت با محتوا و شكوفايي نرسيده يا اينكه شعر به پراكندهگويي و كديزه كردن مبتلا شده! يعني شاعر گاهي كلمات را طوري در كنار هم آورده است كه كسي از ارتباطشان سر درنميآورد و اينكه بعضي از كلمات مرتبط را هم در ذهن خود احتكار كرده؛ در نتيجه خواننده بايد عالم به غيب باشد تا بفهمد او خواسته چه بگويد! شايد درست برخلاف آنچه سعدي از آن به «سهلالمُمتنع» بودن نام ميبرد.
گرچه شعر ميتواند لايه به لايه باشد و وراي لايههاي خارجي ، لايههاي داخلي هم داشته باشد، ولي شكل اجراي شعر نبايد به گونهاي باشد كه امكان رسيدن به لايههاي زيرين را ناممكن كند!
فروغ وقتي در مقام مدافع اين غامضگويي برميآيد، با پيش كشيدن بحث شعر «پايانپذير» و شعر «پايانناپذير» ميگويد: «شعر مرا نه يكبار بلكه چندين بار بايد خواند تا به گوشهاي از آن پي برد!»
در واقع او دشواري مفرط و ناملزوم بعضي شعرهاي خود را به پايانناپذيري شعر ربط ميدهد.
فروغ از جمله شاعراني است كه تا حدي از زير چتر نيما درآمده و به استقلال در فرم ميرسد. او هرچند نخستين كاشف آهنگ گفتوگو و زبان گفتار در شعر نبود، ولي در بهرهمندي از زبان گفتار از همه، ازجمله سپهري، م.آزاد، آتشي، سپانلو و شاملو پيشي گرفت.نيما اگر بحر عروضي را شكست، فروغ آرزوي نيما را برآورد و فاصله زبان شعر و زبان گفتار را به حداقل رساند. در ارزيابي زبان شعري فروغ بايد دو نكته را مدنظر قرار داد: اول اينكه او از استخدام محض زبان در خدمت محتوا و قرباني كردن زبان به نفع مضمون عبور كرد، دوم اينكه نوسان وزن در رفت و برگشت، محتواي عميق و در عين حال ساده و غيرتصنعي زبان گفتار در شعر فروغ، جواب داده و توي ذوق نميزند.
همچون نيما و شاگردانش، فروغ هم در انطباق زبان منثور و زبان منظوم بر يكديگر، بسيار جدي است. فروغ البته تمايل چنداني به آركاييسم (باستاني) زبان مثل شاملو ندارد. ضمن اينكه برخلاف شاملو براي فروغ مثل نيما و اخوان وزن بسيار مهم و لازمالاجراست. به گفته خودش هرگز عروض نخوانده، ولي به خوبي وزن را در شعر تشخيص و خيلي خوب از عهده آن برميآيد. وزن ملايم شعر معاصر كه مبدِع آن نيما بوده، بيش از همه تحت تاثير فروغ است. از خصايص وزني شعرهاي فروغ، تكامل سبك عروض نيما، يعني طولانيتر و كوتاهتر كردن سطرها (متناسب با درونمايه سطر) متكي به اركان مركب است. ضمن اينكه مثل سهراب و رويايي، گاه در يك شعر از چند وزن استفاده كرده كه اين مورد آخر البته در زمره ممنوعيات نيما بوده! ضمن اينكه فروغ مثل نيما و ساير شاگردانش، كلمات تازهاي را وارد شعر كرد كه بسيار در محاورات استفاده ميشد، ولي به قول خودش، گويا شعر امروز از آنها ميترسيده! در واقع شعر پس از نيما، ترانزيت ورود كلمات جديد به شعر است. به عقيده بعضي، خلاقيت بيمانند فروغ كه او را در جايگاهي ممتاز از سايرين نشانده، در تعديل وزن نيمايي و انطباق با زبان محاوره نيست، چراكه خيليها مثل سهراب چنين كردهاند، بلكه در نوع كاربري از زبان و نيز وجاهت دادن به كلماتي است كه قبلا ورودشان به شعر ممنوع بود! هرچند به اذعان خود فروغ هم آغازگر اين انقلاب يعني «كاربست كلمات غيرشاعرانه در شعر» شاملو بوده. فروغ معتقد بود وقتي به وجود زشتترين و خشنترين كلمات در شعر نياز است، نبايد بهخاطر عدم سابقه، آنها را كنار گذاشت. به همين علت است كه بعضي گفتهاند اگر فروغ زود نميرفت، هم ظرفيتهاي نامشكوف زباني را در شعر ميگشود و هم بسياري از كلمات بيسابقه را وارد شعر ميكرد.
به باور اكثريت، اگر فروغ زنده ميماند و مرگ بيرحم آنقدر زود و با آن دستپاچگي، اين نهال تازه به بار نشسته شعر معاصر را بر زمين سرد نميانداخت، ميتوانست در شعر، نثر، نقد و سينما، فصولي متفاوت بگشايد و تصاوير تازه و برشهاي مبتكرانهاي بيافريند. به باور بعضي، اگر فروغ با آن زبان تند و روحيه عصيانگر زنده ميماند، با حكومت به چالش برميخورد و شايد مثل ساعدي (پدر رئاليسم جادويي ما) دريچه خلاقيتش را سيمان ميگرفتند!
يكي از بزرگترين بتسازيها از فروغ توسط استاد شفيعي كدكني انجام شده. استاد، فروغ را بزرگترين شاعر بعد از حافظ ميداند! اينكه فروغ در اوج بالندگي ذهني و زباني و در 32سالگي رفته يك مساله است و اينكه در صورت ماندن چقدر ميتوانست پيشتر برود و قلل ديگري را فتح كند، مسالهاي ديگر. اين دومي چيزي نيست كه بتوان با قاطعيت گفت. اگرچه كفه خوشبيني به اين باور در آراي عمومي بسيار سنگينتر است، بايد توجه داشت خيلي از شاعران معاصر در سن مرگ فروغ بودند و سالهاي آخر كه او دو دفتر درخشان خود را سرود، بودهاند شاعراني كه شاهكارشان را خلق كردند. اين نكته ميتواند مورد توجه باشد. همانقدر كه ميتوان احتمال داد كه اگر فروغ زنده ميماند، آثار درخشان بيشماري خلق ميكرد، احتمال اينكه او پس از آخرين دفترش، ديگر در همان سطح با يك تلورانس نسبي ميماند هم نميتواند به تمامي منتفي باشد. به هر حال، تنها ميتوان به همين احتمالات بسنده كرد و هيچ فرمول قطعياي براي نتيجهگيري وجود ندارد. به عبارتي، شايد فروغ تا خلق شاهكارهايش فاصله زماني زيادي داشته يا شايد هم به اوج قله رسيده بوده!
درنهايت بايد گفت اوج بلوغ آفرينش فرهنگي الزاما ربطي به سن فرد ندارد. در نتيجه تكريم فروغ از اين حيث نميتواند مستند به مباني استدلال علمي نقد باشد. مخلص كلام اينكه باتوجه به آنچه كه مانده -نه آنچه كه بعدها ممكن بود بسرايد- شعر فروغالزمان فرخزاد در قضاوتي منصفانه در كنار سهراب، نصرت رحماني و اسماعيل شاهرودي قرار دارد. به باور اين قلم، نيما، شاملو و اخوان، در نردبان شعر معاصر فارسي، بيتعارف، بر پلههاي بالاتري از او قرار ميگيرند.
بحث در باب اينكه فروغ اگر ميماند چه ميشد، بهجاي موضعگيري انتقادي، تنها فروكاستن بحث نقد آثارش به يكسري تصاوير موهوم ذهني و هبوط در مولفههاي ايدهآليستي است.
به هرحال با هر فرض، چه اينكه معتقد باشيم او اگر زنده بود ترقي بيشتري ميكرد، يا برعكس، باورمان اين باشد كه همين اشعار، اوج خلاقيت هنر ادبي او بود، حقيقت مسلم اين است: فروغ خيلي زود رفت و داغ به دل همه منتقدان و مخالفان خود گذاشت.