سازگاري طراحي و اقدامات ايران با اوضاع كنوني؟!
نصرتالله تاجيك
در ديپلماسي، به صورت كلي گفتوگوي رودررو و سفر، يكي از ابزارهاي متعارف و شناخته شده تسهيل در تعاملات ميان دولتهاست، اما نبايد آن را با «هدف» تعاملات خلط كرد. سفر، خودِ هدف نيست، بلكه وسيلهاي براي تاثيرگذاري و تحقق اهداف از پيش تعريف شده است، از اين رو نميتوان صرف انجام يك سفر را مهم يا بياهميت تلقي كرد، مگر آنكه روشن باشد آن سفر در راستاي چه برنامه، ايده و راهبردي صورت گرفته و تا چه اندازه به تحقق مقصود نزديك شده است. هر فعاليت ديپلماتيكي چه سفر، چه مكاتبه و چه تماس تلفني زماني معنا پيدا ميكند كه پشت آن طرحي مشخص و هدفي روشن وجود داشته باشد، در غير اين صورت، حتي پررفت و آمدترين ديپلماسي نيز ممكن است فاقد كارآمدي لازم باشد. البته تحولات فناوري اطلاعات و ارتباطات، مفهوم سنتي سفر را تا حدي دگرگون كرده است. امروزه بسياري از تعاملات در سطوح عالي براي تسهيل و تسريع و كم هزينه كردن نيل به اهداف و افزايش كارايي ديپلماسي بدون نياز به جابهجايي فيزيكي انجام ميشود. با اين حال، اصل ماجرا تغيير نكرده است؛ آنچه اهميت دارد «محتوا» و «راهبرد» است نه صرف شكل برگزاري ارتباط. سفر بدون ارزيابي دقيق اثرات آن، برنامه، سفر بدون ايده و سفر فاقد نسبت روشن با اهداف كلان سياست خارجي و سفري كه نسبت روشني با توانايي كشور و موقعيت زماني آن الزاما به نتيجه مطلوب منتهي نخواهد شد. در اين چارچوب، به نظر ميرسد سفرهاي اخير علي لاريجاني به روسيه و سپس عمان و قطر را ميتوان در قالب نوعي مسير موازي يا «كانال دوم» (Track II) در كنار دستگاه رسمي سياست خارجي تحليل كرد. با اين حال، پرسش اصلي اين است كه اين تحركات دقيقا با چه هدفي انجام ميشود و چه نسبتي با فعاليتهاي رسمي وزارت امور خارجه دارد؟ طرح اين پرسش به معناي نفي يا زير سوال بردن اصل سفر نيست، بلكه ناظر بر ضرورت شفافسازي براي افكار عمومي است. تحليلگران و ناظران بيرون از دايره تصميمگيري و گردش اطلاعات رسمي، طبيعتا به همه ابعاد پشتپرده دسترسي ندارند و از اين رو در ارزيابي دقيق اهداف و نتايج چنين سفرهايي با محدوديت مواجهند. در اين ميان، مساله اقناع افكار عمومي اهميتي دوچندان در اين وضعيت پيدا ميكند. يكي از مولفههاي اساسي حقوق شهروندي آن است كه مردم نسبت به اقدامات مسوولان خود اطمينان و آگاهي نسبي داشته باشند. هر چه شفافيت گفتاري و رفتاري و انسجام در سياست خارجي بيشتر باشد، احساس كارآمدي نهادهاي حاكميتي تقويت ميشود و جامعه با اطمينان بيشتري ميپذيرد كه تصميمگيران در مسير تامين منافع ملي حركت ميكنند. اين اقناع، بيش از آنكه محصول تبليغات مستقيم باشد، نتيجه انسجام راهبردي و روشني پيامهايي است كه سياستمداران و ديپلماتها با رفتار، گفتار و عملكردشان به جامعه مخابره ميكنند. بنابراين، روشن شدن نسبت و جايگاه اين سفرها در چارچوب كلي سياست خارجي با اوضاعي كه الان كشور با آن روبهرو است يعني يك جنگ تركيبي پيچيده ازسوي امريكا ميتواند به كاهش ابهام و افزايش اعتماد عمومي كمك كند. با اين حال به نظر ميرسد ميزان طراحي و آمادگي حكومت و مردم ايران معادل اهميت و سرمايهگذاري امريكا براي اين جنگ تركيبي نيست و بايد در اين زمينه اقدام جدي كرد، زيرا همزماني اين تحركات ديپلماتيك با تحولات ميداني و افزايش سطح تجهيزات نظامي در منطقه، پرسشهاي ديگري را نيز برميانگيزد و به نظر نميرسد اين سطح از استقرار تجهيزات صرفا براي يك هدف خاص طراحي شده باشد، بلكه ميتوان آن را در چارچوب مجموعهاي از اهداف هم عرض و موازي تحليل كرد. از جمله، برخي ناظران به الگوي «پليس خوب و پليس بد» ميان امريكا و اسراييل اشاره ميكنند؛ الگويي كه در آن، تحركات ديپلماتيك در كنار نمايش قدرت نظامي ميتواند بخشي از يك بازي چندلايه باشد.
سفر اخير بنيامين نتانياهو، نخستوزير اسراييل به واشنگتن، هر چند از منظر دستاوردهاي علني چندان برجسته ارزيابي نشد، اما ميتواند در چارچوب همين سناريو قابل تفسير باشد. اين تحركات ممكن است جنبه جنگ رواني داشته باشد؛ ايجاد هراس، افزايش فشار بر حاكميت و حتي تاثيرگذاري بر افكار عمومي و مناسبات اجتماعي داخلي، ميتواند بخشي از اهداف چنين نمايش قدرتي باشد. در چنين فضايي، تحليل رفتار ايالاتمتحده اهميت ويژهاي دارد. باتوجه به تجربه تنشهاي گذشته ميان ايران و امريكا از بحرانهاي مرتبط با پرونده هستهاي تا دورهاي كه تنشها به سطح درگيريهاي مستقيمتر و فضاي جنگ شهري كشيده شد و اوج آن در وقايع 18 و 19 دي ماه نمود يافت اگر سناريوي تقابل نظامي دوباره مطرح شود، به احتمال زياد ماهيتي محدود، سريع و آني خواهد داشت، به ويژه آنكه دونالد ترامپ در آستانه انتخابات مياندورهاي كنگره تمايلي به ورود به جنگي گسترده با تبعات منطقهاي و بينالمللي ندارد. چنين ملاحظاتي نشان ميدهد اگر هم درگيرياي رخ دهد، همچون حمله اول امريكا به ايران كه توانمنديهاي هستهاي مورد حمله قرار گرفت، احتمالا با هدف آسيب به توانمنديهاي موشكي براي تغيير موازنه خواهد بود، نه ورود نيروي زميني به يك جنگ فراگير. با اين حال، همانطور كه گفتم، آنچه محل تأمل است، نسبت ميان اين تحولات ميداني و سطح فعاليتهاي ديپلماتيك كنوني است. به نظر ميرسد ميان شدت تحركات نظامي و الگوي كنش ديپلماتيك ما نوعي ناهمخواني وجود دارد. همچنان نشانههايي ديده ميشود كه نشان ميدهد ساختار تصميمسازي و اجراي سياست خارجي، بيش از آنكه متناسب با شرايط جديد بازطراحي شده باشد، در چارچوب الگوهاي سنتي پيشين عمل ميكند؛ الگوهايي كه پيش از دوره تنشهاي اخير نيز مورد استفاده قرار ميگرفت. البته اين مساله تنها به ابزار محدود نميشود، بلكه به شيوه ارايه پيام، مديريت افكار عمومي، هماهنگي ميان نهادهاي مختلف و طراحي يك روايت منسجم نيز مربوط است. در شرايطي كه ادبيات و مواضع دونالد ترامپ طي روزهاي اخير تندتر شده و حتي از چارچوب شروط پيشين فراتر رفته و سخن از تغيير حكومت به ميان آورده است، اين پرسش جديتر ميشود كه آيا رويكردهاي كنوني توان اقناع و بازدارندگي لازم را داشتهاند يا خير؟! تندتر شدن مواضع ترامپ جداي از ويژگيهاي شخصيتي و روانشناسي وي ميتواند اين پيام را منتقل كند كه اقدامات و رويكردهاي ما، دستكم از منظر اثرگذاري بر رفتار واشنگتن، به اندازه كافي قانعكننده نبوده است. در مجموع، مساله اصلي نه اصل سفرهاي ديپلماتيك و نه حتي افزايش تحركات نظامي در منطقه است، بلكه نحوه پيوند دادن اين دو عرصه در قالب يك راهبرد جامع است. سياست خارجي در شرايط پرتنش كنوني نيازمند بازانديشي در شيوهها، چه از نظر شكلي و چه از نظر محتوايي است. بدون طراحي جديد و متناسب با واقعيتهاي متحول منطقهاي و بينالمللي، تكرار الگوهاي پيشين نميتواند پاسخگوي چالشهاي تازه باشد. آنچه بيش از هر چيز ضرورت دارد، تدوين راهبردي منسجم، شفاف و اقناعكننده نرم و سخت براي دور كردن سايه جنگ از كشور است كه هم در عرصه خارجي كارآمد باشد و هم در داخل، اعتماد و اطمينان عمومي را تقويت كند. از طرفي ترامپ به يك دستاورد مشخص نياز دارد؛ دستاوردي كه بتواند در انتخابات مياندورهاي كنگره به عنوان برگ برنده در قبال ايران از آن استفاده كند. طبيعتا اگر اين دستاورد از مسير ديپلماسي حاصل شود، براي او سريعتر، كمهزينهتر و از نظر تبليغاتي مطلوبتر است. افزون بر اين، ترامپ همواره تمايل داشته خود را در جايگاه نامزد جايزه صلح نوبل معرفي كند و موفقيت ديپلماتيك در پرونده ايران ميتواند چنين تصويري را براي او تقويت كند. با اين حال، هدف اصلي ترامپ فراتر از صرف رسيدن به يك توافق است. آنچه براي او اهميت دارد اين است كه نتيجه نهايي به گونهاي روايت شود كه نشان دهد امريكا توانسته ايران را تضعيف و مهار كند. يكي از محورهاي اصلي رقابت او با دموكراتها همين مساله است؛ اينكه بتواند اثبات كند دولتهاي دموكرات در مهار ايران ناكام بودهاند، اما او موفق شده اين روند را تغيير دهد. از اين منظر، پرونده ايران صرفا يك موضوع سياست خارجي براي امتيازگيري منطقهاي و بينالمللي نيست، بلكه ابزاري در رقابت سياسي داخلي امريكاست. بنابراين، آوردن تجهيزات نظامي به منطقه يا ايجاد فضاي فشار، صرفا براي امتيازگيري محدود در ميز مذاكره نيست. امتيازگيري در بهترين حالت، كف مطالبات است. در اين ميان، برخي استدلال ميكنند كه هزينههاي سنگين چند ميليارد دلاري براي انتقال و استقرار تجهيزات نظامي، نشان از آن دارد كه ترامپ اينها را براي نجنگيدن نياورده! و نميتواند اين تجهيزات را بدون اقدام بازگرداند! و در هر صورت احتمال عدم استفاده عملي از آنها توسط امريكا اندك است و نتيجه ميگيرند جنگ حتمي است. با اين حال، اين استدلال درست نيست و تجربههاي پيشين نشان داده كه از ميزان هزينه نميتوان به صورت قطعي درباره وقوع يا عدم وقوع جنگ نتيجهگيري كرد. بخشي از اين تحركات در قالب وظايف ذاتي نظامي، مانورهاي دورهاي و تثبيت حضور منطقهاي تعريف ميشود؛ اما همزمان، نشانههايي نيز وجود دارد كه احتمال بهرهگيري عملي از اين ظرفيتها را كاملا منتفي نميكند و اين هزينه يك سرمايهگذاري براي تغيير ژئوپليتيكي است. ترامپ نميخواهد زمان را براي تضعيف و خنثي كردن نقش و ابزارهاي ايران از دست بدهد. لذا در اين مورد با نظريه پوست پيازي اهداف ترامپ در زمينههاي هستهاي، موشكي، منطقهاي و تغيير رژيم ايران كه اين اهداف در لايههاي مختلف قرار دارند به منظور تثبيت برتري امريكا و نيابتياش در منطقه، اسراييل همديگر را تقويت ميكنند. الان كاملا با اين اقدامات و روش ترامپ، ايران را بر سر دوراهي قرار دادن جنگ يا تسليم، برمبناي نظريه آزمايش پس نداده صلح از طريق قدرت (حداقل براي ايران) و در گوشه رينگ قرار دادنش براي بازي برد باخت كه ايران هيچ راه فراري جز بازي كردن استراتژي «مرد ديوانه» و «بيرون آمدن از بحران با بحران»، پيدا نكند و حالت تهاجمي به خود بگيرد، ايده خطرناكي است كه ميتواند اوضاع را از كنترل خارج كند. در اين زمينه بررسي علمي و تحقيقي ريسكهاي ايران و امريكا براي ورود به يك جنگ باتوجه به جدول نقاط ضعف: قوت و تهديد: فرصت دوطرف بررسي و براساس آن ايران تحركاتش را طراحي و به دور از گفتار درماني، اجرا كند. ايران از يكسو با فرد محوري ترامپ و بههم ريختن سيستمهاي قابل پيشبيني در امريكا روبهرو است و از سوي ديگر با شرايطي كه به گونهاي الان رقم خورده است كه كشورهاي منطقه حداكثرسازي امنيت و توسعه خود را در پرتو تضعيف هميشگي ايران ميدانند و در اينجا صرفا ارسال پيام دوستي چندان كار نميكند! بلكه ايران اگر نميخواهد شرايط ترامپ را بپذيرد، بايد به يك بازي بزرگ دست بزند! بازياي كه از رجوع به مردم و افزايش انسجام ملي آغاز ميشود. در عين حال در سايه تغيير توازن جهاني ايران بايد اطمينان حاصل كند كه روسيه و چين پشتش را خالي نخواهند كرد. نه اينكه براي ايران بجنگند بلكه با امريكا وارد زد و بند به ضرر منافع و تماميت ارزي ايران نشوند! اين جنگ را بعيد است بشود با ديپلماسي منتفي كرد! زيرا در خواستها و اهداف ترامپ ايستگاه توقف تعريف نشد و ايران بايد تضعيف و كوچك شود! و اين نخبگان جامعه هستند كه بايد حول اجماع ملي براي مقابله با چنين وضعي، اين بحث را مانند هزاران بحثي كه باز مانده، رها نكنند! در مقابل، حكومت هم بايد آمادگي نظامي بيش از چيزي كه الان نشان داده، حداقل به عنوان ابزاري براي ديپلماسي از خود بروز دهد. انشاءالله!
ديپلمات بازنشسته و استاندار پيشين