دكترين نتانياهو عليه ايران
بابك كاظمي
در منطق راهبردي رژيم صهيونيستي و بهويژه در دكترين فكري و عملي بنيامين نتانياهو، ايران نه يك بحران مقطعي و نه حتي يك تهديد قابل مديريت، بلكه «مسالهاي دايمي» است كه بايد همواره باز، فعال و در وضعيت تعليق نگه داشته شود؛ مسالهاي كه بقاي آن نقش تعيينكنندهاي در بازتوليد مشروعيت امنيتي، انسجام هويتي، ائتلافسازي منطقهاي و حتي بقاي سياسي درونساختي اين رژيم ايفا ميكند و از همين رو، دشمني با ايران نه امري احساسي يا واكنشي، بلكه محصول يك محاسبه دقيق سياسي-امنيتي است كه طي دههها شكل گرفته و در دوران نتانياهو به اوج انسجام و چندلايگي رسيده است. رژيم صهيونيستي خود را در محيطي تعريف ميكند كه بقا و تداوم آن تنها از مسير برتري مطلق نظامي و بازدارندگي يكطرفه ممكن است و هر بازيگري كه بتواند اين انحصار را به چالش بكشد يا حتي امكان ايجاد توازن را فراهم كند، بهطور خودكار به تهديدي وجودي تبديل ميشود؛ ايران دقيقا در همين نقطه قرار دارد: كشوري مستقل، برخوردار از هويت تاريخي و تمدني واقعي، خارج از نظم امنيتي مطلوب غرب، داراي توان موشكي بومي و نفوذ منطقهاي موثر كه حاضر نيست در قالبهاي تحميلي نظم مسلط تعريف شود. از اين منظر، مساله اصلي رژيم صهيونيستي نه رفتار مقطعي ايران، بلكه ماهيت مستقل و غيرهمسوي آن است كه با منطق سلطهمحور و امنيتمحور صهيونيسم در تعارض بنيادين قرار دارد. در كنار اين منطق سختافزاري، يكي از ستونهاي پايدار سياست اسراييل، بهرهبرداري هدفمند از روايت هولوكاست و بازنمايي خود به عنوان قرباني دايمي تاريخ است؛ روايتي كه به ابزاري گفتماني براي مشروعيتبخشي به اشغالگري، سركوب و تجاوز تبديل شده و هر اقدام تهاجمي را در قالب «دفاع پيشدستانه» بازتعريف ميكند. ايران در اين چارچوب يك خطر مضاعف محسوب ميشود، زيرا نهتنها از نظر نظامي و امنيتي، بلكه از منظر اخلاقي و روايي نيز اين تصوير قربانيمحور را به چالش ميكشد و با برجستهسازي مساله فلسطين به عنوان يك مساله ضد اشغالگري، بنيانهاي مشروعيت ايدئولوژيك رژيم را هدف قرار ميدهد؛ تضادي كه صرفا سياسي يا ژئوپليتيكي نيست، بلكه ريشه در تقابل دو روايت تاريخي و تمدني دارد.
در چنين بستري، دكترينهاي امنيتي رژيم صهيونيستي از بنگوريون تا امروز، در يك مسير تكاملي قابل فهمند: از برتري مطلق نظامي و ضربه پيشدستانه تا راهبرد «هزار خنجر» براي فرسايش تدريجي دشمن، تمركز پيراموني براي ايجاد عمق امنيتي و در نهايت دكترين «سر اختاپوس» كه بر هدف قرار دادن مستقيم ايران، ولو بدون ورود به جنگ فراگير تاكيد دارد. نتانياهو اين ميراث را در قالب يك دكترين تركيبي بازسازي كرده است؛ دكتريني متكي بر فشار امنيتي محدود، عمليات اطلاعاتي و سايبري، جنگ روايتها، ترورهاي هدفمند، لابيگري گسترده در امريكا و مديريت افكار عمومي جهاني با هدف فرسايش مستمر ايران بدون تحمل هزينههاي يك جنگ تمامعيار. در اين چارچوب، واشنگتن نه يك متحد صرف، بلكه ميدان اصلي نبرد تلقي ميشود؛ ميداني كه در آن از طريق انديشكدهها، رسانههاي جريان اصلي، لابيهاي سازمانيافته و فشار بر كنگره تلاش ميشود ايران همواره به عنوان تهديد بازتوليد شود و تصميمساز امريكايي در وضعيت اضطرار دايمي باقي بماند. همزمان، ايران براي نتانياهو كاركردي حياتي در سياست داخلي دارد، زيرا تهديدسازي مستمر از ايران ابزاري موثر براي بسيج افكار عمومي، سرپوش گذاشتن بر بحرانهاي داخلي، تعليق شكافهاي اجتماعي و حفظ ائتلافهاي شكننده سياسي او است؛ بهگونهاي كه ميتوان گفت ايران براي نتانياهو نه فقط يك دشمن خارجي، بلكه سوخت بقاي سياسي است. بر اين اساس، سناريوهاي پيشرو را بايد در چارچوب همين منطق فرسايشي تحليل كرد: از تداوم مهار خزنده و فشار هوشمند با عمليات محدود و جنگ رسانهاي تا بحرانسازي كنترل شده براي كشاندن امريكا و اروپا به مواضع سختتر و حتي در شرايط خاص، اقدام نظامي محدود، مقطعي و پرريسك براي بازسازي بازدارندگي و ترميم اعتبار امنيتي، بدون ورود به جنگ فراگير. در مقابل، سناريوي فرسودگي روايت و عقبنشيني نرم تنها زماني محتمل خواهد بود كه اثرگذاري لابيها كاهش يابد، شكافهاي سياسي در امريكا تعميق شود و مسيرهاي ديپلماتيك فعال شوند. در نهايت، دشمني رژيم صهيونيستي با ايران نه احساسي است و نه مقطعي، بلكه پروژهاي بلندمدت و ساختاري است كه در آن «باز ماندن مساله ايران» شرط بقا و كاركرد نظم امنيتي اين رژيم تلقي ميشود و هرگونه مواجهه عقلاني با اين پروژه، مستلزم شناخت دقيق منطق دشمن، پرهيز از واكنشهاي احساسي و تقويت همزمان بازدارندگي، انسجام داخلي و قدرت روايتسازي ايران در سطح منطقهاي و جهاني است.
دكتري سياستگذاري عمومي