• 1404 يکشنبه 3 اسفند
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6268 -
  • 1404 يکشنبه 3 اسفند

روايت «سوگ» در هنر داستان‌نويسي در گفت‌وگو با محمد تقوي

نبض داستان عليه فراموشي مي‌زند

سوگ در فرهنگ ما، موتور سوخت تحولات اجتماعي است و مهم است كه نويسنده بر زمانه خود شهادت بدهد

هما شهرام‌بخت

سوگ از بنيادي‌ترين تجربه‌هاي انساني است؛ تجربه‌اي كه هر چند ريشه در فقدان دارد، اما دامنه‌اش بسيار فراتر از غمِ ساده مي‌رود. انسان در مواجهه با از دست دادن، ناچار مي‌شود نسبت خود با خاطره، معنا و تداوم زندگي را باز‌تعريف كند. در چنين لحظاتي، احساسات اغلب از قالب‌هاي معمول بيان بيرون مي‌ريزند و به سكوت، جزييات كوچك روزمره يا تغييرات ظريف در رفتار و نگاه انسان تبديل مي‌شوند. از اين رو، سوگ همواره يكي از مهم‌ترين سرچشمه‌هاي آفرينش هنري و ادبي بوده و جايي است كه زبان تلاش مي‌كند آنچه در تجربه عاطفي به ‌سختي بيان مي‌شود، قابل لمس و مشترك كند. ادبيات، با توانايي خود در روايت لايه‌هاي پنهان زندگي، مي‌تواند پلي ميان رنج فردي و فهم جمعي بسازد و نشان دهد كه فقدان، در عين دردناكي، بخشي جدايي‌ناپذير از زيستن انسان است.

اين موضوع را با محمد تقوي در ميان گذاشتيم و درباره آن گفت‌وگو كرديم. تقوي، داستان‌نويس، منتقد و مدرس ادبيات داستاني، از كساني است كه تجربه زيسته، تاريخ فرهنگي و زبان ادبي را در آثار و تاملات خود به هم پيوند مي‌زند. آنچه در اين گفت‌وگو برجسته مي‌شود، نگاه خاص او به سوگ است. در نظر او، سوگ نه حادثه‌اي صرف، بلكه فراتر از آن، تغييري در ادراك جزييات زندگي روزمره انسان است و در زبان و حافظه جمعي ايرانيان رسوب مي‌كند. تقوي معتقد است ادبيات، گذشته را يادآوري نمي‌كند، بلكه آن را احضار مي‌كند و از دل اكنون، امكان فهم عميق‌تري از رنج، معنا و ادامه زندگي فراهم مي‌آورد. اين نگاه سوگ را به آستانه‌اي، ميان گذشته و آينده تبديل مي‌كند. به جايي كه روايت، به نوعي شهادت بر زمانه بدل مي‌شود. تقوي از اعضاي كارگاه هوشنگ گلشيري بوده و آثاري چون مجموعه داستان «نيل» و تاليف نظري «احضار مغان/ نقد و تحليل آثار هوشنگ گلشيري» را در كارنامه دارد. دبيري بخش «نقد» مجله ادبي «كارنامه» از ديگر سوابق محمد تقوي است. گفت‌وگوي «اعتماد» را با او بخوانيد.

  ‌ در برخي تجربه‌ها، سوگ نه به صورت يك حادثه، بلكه به شكل تغييري در ادراك جهان ظاهر مي‌شود؛ گويي نور، صدا يا فاصله‌ها كمي جابه‌جا شده‌اند. نويسنده چگونه مي‌تواند اين تغيير ادراك را وارد روايت كند بدون اينكه آن را توضيح بدهد؟

امروز صبح رفتم منظره ضد نور دماوند را در هنگامه طلوع خورشيد تماشا كنم كه گريه‌ام گرفت. ديدن اين منظره بارها و بارها عميقا مسرورم كرده است. هر دفعه فكر كرده‌ام چند نفر و چند نسل از اينجا كه من نگاه مي‌كنم -جايي در غرب قله دماوند- طلوع خورشيد را اين‌طور تماشا كرده‌اند. ملك‌الشعراي بهار مي‌گويد: «چون خيمه زربفت شود باز چو تابد/ مهر از شفق مغرب بر كوه دماوند». فكر مي‌كنم درست مي‌فرماييد و ادراك ما در دي‌ماه 1404 تغيير كرده است. ملك‌الشعرا در فرازي ديگر مي‌سرايد: «بنواخت ز خشم بر فلك مشت/ آن مشت، تويي تو ‌اي دماوند». براي بهار هم قله دماوند هميشه يك معنا نداشته است. اگر تماشاي منظره اساطيري طلوع خورشيد از قفاي قله دماوند براي من و احتمالا بسياري از تهراني‌ها تغيير كرده باشد، بايد درك و دريافتم از هر جزء كوچكي از زندگي روزمره هم تغيير كرده باشد. چيزهايي مثل پرداخت قبض برق و شارژ ساختمان و خريد مايحتاج روزانه و پر كردن باك بنزين و درست كردن كوله اضطراري براي واكنش سريع و جدال جنون‌آميز با مخابرات براي يك قطره اينترنت آزاد يا هر چيز كوچك ديگري كه اسمش زندگي در اين روزهاست. احتمالا درك و دريافت شما هم از روزنامه‌نگاري كمي جابه‌جا شده باشد، همين‌طور درك و دريافت من و مخاطبان شما از خواندن روزنامه. شايد همين حالا يكي از داستان‌نويسان خوب ما مشغول نوشتن داستاني باشد كه در آن يك زوج جوان ايراني پشت ميز شام در خانه‌شان نشسته‌اند و يك نسخه از روزنامه اعتماد را در سكوت با هم دست به دست مي‌كنند. شايد هم داستاني را بنويسد كه شخصيت‌هايش ديگر كرا نمي‌كنند در صف نانوايي با هم سخن بگويند. كار داستان‌نويس الزاما توضيح دادن يا روايت مستقيم يك رخداد عظيم نيست. گاهي نبض روايت در پس و پشت رخدادهايي در داستان مي‌افتد كه ظاهرِ چندان دراماتيكي ندارد. داستان‌نويس دنيايي را خلق مي‌كند كه از پيش‌پا افتاده‌ترين اجزا تا عميق‌ترين لايه‌هايش در كشمكش با يكديگر هستند. مكان‌ها در تضاد با هم هستند، همين‌طور زمان‌ها و اشيا و البته شخصيت‌ها كه از همه مهم‌تر هستند. رخداد يا واقعه اصلي داستان هر قدر هم كه خرد و معمولي باشد بار سمبوليك پيدا مي‌كند و به جادوي داستان قابليت تعميم پيدا مي‌كند و بزرگ و تبديل مي‌شود به رخدادي عام كه بر همه ما رفته است. 

 ‌ سوگ از يك سو به «حافظه» مربوط است و از سوي ديگر به «حالِ اكنون». در مقام نويسنده‌، كدام ‌يك براي شما در داستان منبع زاينده‌تري بوده است؟

در اين جغرافيا كه من و شما در آن زندگي مي‌كنيم به هر طرف كه نگاه كنيد نشانه‌هايي از سوگ و اندوه پيدا مي‌كنيد، غرب يا شرق يا شمال يا جنوب، همين‌طور اگر به گذشته نگاه كنيد يا به لحظه حال. به نظرم نوشتن يك مصدر زمانمند است. يعني هر چه كه بنويسيد يكي از دلالت‌هاي اصلي متن دلالت بر زمان نوشته شدن آن است، چه برسد به شعر و داستان كه اين دلالت صدچندان قوي‌تر مي‌شود. بنابراين سوخت نوشتن هميشه از لحظه حال يا به قول شما اكنون تامين مي‌شود. از طرفي هيچ شعر و داستاني از زير بته به عمل نمي‌آيد و در كانتكست يا زمينه تاريخ و زبان و ادبياتي به وجود مي‌آيد و معني پيدا مي‌كند كه به آن تعلق دارد. هر چه كه امروز از اندوهمان بنويسيم، اگر خوب بنويسيم تمام اندوهان ما را از تمام زمان‌ها به لحظه حال احضار مي‌كند. حسن و فايده‌اش اين است كه خودمان و تاريخ‌مان و ملت‌مان و صدالبته انسان را بهتر درك مي‌كنيم. البته درد عظيمي را تحمل خواهيم كرد. اميد به آن است كه اين درد ما را به درك بهتري در آينده برساند. شايد زمانه‌اي هم برسد كه لبخند و شادي و عشق را از همه زمان‌ها به زمان خود احضار كنيم.

 ‌ گاهي فقدان، انسان را به جزييات بسيار كوچك زندگي حساس‌تر مي‌كند. توجه به جزييات چقدر مي‌تواند راهي براي نوشتن سوگ باشد؟ حتي وقتي خودِ اندوه مستقيما در متن حضور ندارد؟

به نظرم يك روايت داستاني اصلي يا كلي براي سوگ ايرانيان در زمستان 1404 وجود ندارد يا براي من قابل ‌تصور نيست. استفاده از روايت اول شخص جمع در ادبيات مدرن ايران انگشت‌شمار و بسيار نادر است. نوشتن چنين داستاني غيرممكن نيست. شايد يك داستان‌نويس نابغه بتواند يك روايت جمعي از اين سوگ بنويسد، اما به نظر من جلوه‌هاي سوگ مي‌تواند در دورترين جاهاي ممكن ارزش داستاني بيشتري داشته باشد. تصور كنيد شخصيت داستان شما در ميانه يك فيلم كمدي خنده‌دار در يك سالن سينماي نيمه خالي در ساعت 3 بعدازظهر، پس از يك خنده طولاني به سكسكه بيفتد و زار بگريد و تا آخر فيلم نتواند جلوي خودش را بگيرد. وقتي فيلم تمام مي‌شود و چراغ‌ها را روشن مي‌كنند، دستمالش را از جيبش در مي‌آورد و اشك‌هايش را پاك مي‌كند و بعد توي دستمالش فين مي‌كند و بلند مي‌شود و لباس‌هايش را مرتب مي‌كند و از سينما خارج مي‌شود. شايد راوي دگمه براق لباسش را وصف كند يا سر ماشين‌شده‌اش را. شايد سنگيني سوگ در اين جزييات هم باشد. 

 ‌ در نوشتن، مرزي ميان تجربه شخصي و تخيل وجود دارد. وقتي موضوعي به اندازه سوگ به زيست فردي نزديك است، نويسنده چگونه اين فاصله خلاق را حفظ مي‌كند؟

به نظرم نويسنده در مواجهه با سوگ در همان موقعيت هميشگي خودش قرار دارد و چاره‌اي ندارد جز استفاده از تجربه شخصي خودش. به همين دليل مهم است كه داستان‌نويس بر زمانه خودش شهادت بدهد. هر قدر هم كه حضور داشته باشي و با گوش‌هاي خودت بشنوي و با چشم‌هاي خودت ببيني باز هم كم است. داستان‌نويس بايد با ابزار دانش و مطالعه و تحصيل و سواد و كتاب‌هايي كه خوانده و فيلم‌هايي كه ديده، انديشه‌اش را عميق و تخيلش را وسيع كند تا بتواند انديشه و تخيل و تجربه ديگران را بگيرد و ذخيره كند و در هنگامه نوشتن تبديل كند به تجربه شخصي خودش. شايد امروزه با استعانت از فناوري نوين و شبكه‌هاي اجتماعي، اين امكان بيش از پيش در اختيار داستان‌نويس قرار گرفته باشد. البته نبايد در دام انواع الگوريتم‌هاي مجازي و واقعي و انواع پروپاگاندا بيفتد. به نظرم بهتر است نويسنده اين كار را همين امروز انجام بدهد. چه چيز بهتر از اين عيش و كامكاري كه داستان‌نويس با نوشتن آدم‌هاي ديگر يك‌بار هم به جاي آنها زندگي كند، با آنها درد بكشد و با آنها بخندد و حتي اگر لازم باشد در داستان با آنها بميرد و اصلا تبديل بشود به يك جسد در كيسه‌ا‌ي سياه و زيپ‌دار.

 ‌ برخي سوگ‌ها با گذشت زمان آرام‌تر مي‌شوند و برخي ديگر شكل عوض مي‌كنند. آيا داستان مي‌تواند اين «تغيير شكل» را ثبت كند؟ اگر بله، بيشتر از طريق شخصيت اتفاق مي‌افتد يا از طريق زبان؟

خيلي به اين فكر كرده‌ام كه چرا صدها سال است سوگ به يكي از شاخصه‌هاي فرهنگي ما تبديل شده! تا دلتان بخواهد براي اين سوگ ادبيات و داستان و شعر و آيين و حماسه داريم و اين همه مداحي و تعزيت و مقتل‌خواني و شبيه‌خواني و ... شايد گاهي به اين دليل بوده و هست كه سوگ ديگر فقط يكي از مراحل عزاداري يا راهي براي برون‌رفت از عزا نيست و در فرهنگ ما گاهي تبديل شده به يك وضعيت بشري و گاهي تبديل شده است به موتور سوخت تحولات اجتماعي، چنانكه در سال 57 اين نقش را بازي كرد. در اين ميان، داستان‌نويس بايد وظيفه خودش را انجام بدهد و داستان بنويسد، همان‌طور كه شاعر وظيفه خودش را انجام مي‌دهد و نمايشنامه‌نويس كار خودش را و نقاش و مجسمه‌ساز كار خودش را و موسيقدان كار خودش را. در داستان همه ‌چيز تافته‌اي از زبان است و نويسنده آسماني از جنس كلمات مي‌سازد و زميني از واژه‌ و به تناسب شخصيت‌ها و اصول وحدت بخش پيرنگ هر فني را كه بلد باشد به كار مي‌برد تا توهم يا جلوه يا انعكاسي از جهان را در داستانش خلق كند. 

شخصيت‌ها هم از زبان ساخته مي‌شوند. عنصر شخصيت‌پردازي در داستان هم تابعي است از اصول ابتدايي و اساسي و بنيادين در داستان و داستان‌نويسي. اگر منظورتان از زبان عنصر داستاني لحن باشد به نظرم نويسنده متعهد به لايه‌اي از خزانه لغات زبان فارسي است كه امروز مردمان ايران به آن سخن مي‌گويند و به واسطه تركيب‌هايي از اين واژگان با هم سخن مي‌گويند و با همين زبان مي‌انديشند و نتيجه و تصميم مي‌گيرند. استفاده از اين لحن و ضرباهنگ و ريتم در داستان حتما از مهم‌ترين اصول زيبايي‌شناختي داستان است. لحن در داستان يكي از عيارهاي تشخيص اين ويژ‌گي مهم هم هست كه يك داستان و نويسنده فرضي تا چه حد بر زمانه خويش شهادت مي‌دهد.

 ‌ آيا نوشتن درباره فقدان، به نوعي بازسازي رابطه با چيزي است كه از دست رفته؟ در تجربه شما، ادبيات بيشتر يادآوري مي‌كند يا دگرگون؟

به نظرم ادبيات گذشته را يادآوري نمي‌كند، بلكه آن را احضار مي‌كند. اگر موضوع درد و اندوه باشد تمام دردها و اندوه گذشته را احضار مي‌كند و اضافه‌اش مي‌كند به تمام غم و عسرتي كه امروز وجود دارد و تبديلش مي‌كند به زقوم تلخ تا بعد از آن ديگر نتوان آن‌طور زندگي كرد كه تا حالا كرده‌ايم. اگر شادي و خنده مستانه هم موضوعيت داشته باشد ادبيات همه را به لحظه حال احضار مي‌كند. بعد بايد بياييد و ببينيد كه ايرانيان چه ظرفيتي براي شادي دارند. به نظرم يكي از بهترين كاركردهاي ادبيات ايجاد همين تحول و دگرگوني است. در جهاني كه ادبيات وجود نداشته باشد يا سانسور شده باشد، تصور ديگرگوني دشوار مي‌شود و به اختفا مي‌رود. 

 ‌ در شرايطي كه انسان‌ها ناچارند بسياري از احساساتشان را در خود نگه دارند، ادبيات چه امكاني براي بيان غيرمستقيم فراهم مي‌كند؟ آيا همين غيرمستقيم بودن مي‌تواند قدرت ادبيات را بيشتر كند؟

زندگي در چنين موقعيتي مثل زندگي در ديگ بخار است. آشپز نه مي‌تواند زير زودپز را خاموش كند و نه مي‌تواند درِ زودپز را باز كند. به نظرم داستان‌نويس هم يك جايي درون همين زودپز زندگي مي‌كند. او هم مثل باقي اين آدم‌هاست و سرنوشت مشتركي با آنها دارد. احتمالا اين انسان‌هايي كه ناچار به نگه داشتن احساسات‌ خودشان هستند راه‌هايي براي بيان غيرمستقيم احساساتشان پيدا مي‌كنند. ممكن است اقبال عظيم مردم به نوعي سينماي كمدي عامه‌گرا بعضي از دوستان سينمايي من را غصه‌دار كند. به نظر من اين رويكرد مردمي يكي از راه‌هاي غيرمستقيمي است كه انسان ايراني براي بيان يا تشفي احساساتش پيدا كرده است و به نظرم نمونه‌هاي خوب اين نوع سينما يكي از اثرگذارترين كنش‌هاي فرهنگي در زندگي امروز انسان ايراني هستند و من به نوبه خودم از خالقان اين نوع سينما سپاسگزارم. بازار نشر و نويسندگان ايراني چنان تحت فشار و سانسور و البته انواع پيشداوري هستند كه اصولا مجال چنداني براي رشد ادبيات داستاني پرفروش از اين نوع براي آنها وجود ندارد. فكر مي‌كنم جامعه به همه نوع ادبيات داستاني احتياج دارد و مخاطب حق دارد هر نوع ادبيات داستاني را انتخاب كند كه دوست مي‌دارد. هر كدام از انواع ادبيات داستاني بايد مولفه‌هايي براي نقد و منتقدان مخصوص به خودش را داشته باشد. ممكن است يك مخاطب كميك استريپ، مخاطب ادبيات جدي‌تر هم باشد، اما در دو كانتكست جدا به اين آثار نگاه كند. به نظرم بهترين مصالح داستان مدرن براي داستان‌نويس امروز ايراني آداب و روش و منش همين انسان ايراني است كه در سوال شماست. اگر داستان‌نويس امروز ايران داستان زندگي آدم‌هاي امروز ايران را بنويسد، ناچار بايد به همين بروز غيرمستقيم احساسات آنها توجه كند و با همين مصالح داستان بنويسد. اگر داستان‌نويس در لحظه نوشتن اهداف سياسي يا تبليغي را دنبال كند، از دايره ادبيات و هنر خارج شده و تبديل مي‌شود به يك اكتيويست. اين دو ساحت از هم جدا هستند. 

 ‌ براي نويسنده‌اي كه با اندوهي عميق روبه‌رو است، آيا براي نوشتن بايد صبر كند تا زمان بگذرد يا خودِ نوشتن مي‌تواند بخشي از عبور از آن تجربه باشد؟

اندوهان ما بسيار است. فكر مي‌كنم نويسندگان مجبور هستند با سرنوشت خودشان روبه‌رو بشوند. البته جامعه بايد راهي پيدا كند تا از اين درياي عميق و وسيع اندوه بگذرد تا زندگي ادامه پيدا كند. حتما روانشناس‌ها براي جامعه پيشنهادهايي دارند. كنكاش براي پيدا كردن نور اميدي در دورترين كرانه‌هاي اين درياي هول حتما بر ذمه نويسندگان هم هست، جايي دور ميان تاريكي و سوسوي يك فانوس دريايي كه انگار هم هست و هم نيست. اما وظيفه ديگر نويسندگان مبارزه با فراموشي است. چطور مي‌شود فراموش كرد؟ اصلا چرا بايد عبور كرد؟ بايد منتظر داستان‌هايي باشيم كه همين امروز و همين امروزها در حال نوشته شدن هستند.

 ‌ اگر سوگ را نه پايان، بلكه نوعي آستانه، نقطه‌اي ميان گذشته و آينده در نظر بگيريم، داستان چگونه مي‌تواند اين وضعيتِ «ميان‌بودگي» را روايت كند؟

در تعداد زيادي از داستان‌هاي شاهنامه سوگواري وجود دارد. سوگ رستم، سوگ اسفنديار و سوگ‌هاي بسيار ديگر. اصولا روايت سلسله شاهان اساطيري شاهنامه همه با دادخواهي شاهاني صورت مي‌گيرد كه اندوه سوگ را مي‌شكنند و به كين‌خواهي پدر، راهي ميدان جنگ مي‌شوند، اما دردناك‌ترين سوگ‌هاي شاهنامه سوگ فرزندان است، سوگ سهراب و سوگ سياوش كه در استان فارس تبديل شده است به مراسم سوشون. سوگي كه هيچ‌گاه پايان نمي‌گيرد و تبديل مي‌شود به آيين. چنانكه در عميق‌ترين آيين فرهنگي ما عاشورا وجود دارد. سوگ اينجا و در فرهنگ ما ديگر فقط يك وضعيت رواني نيست و تبديل مي‌شود به يك وضعيت بشري يا به قول شما يك وضعيت «ميان‌بودگي». به نظرم ملت ايران انتخاب كرده است كه داستان شجاعت حسين‌ بن علي را فراموش نكند، هر جايي كه نام سالار شهيدان باشد، تبديل مي‌شود به كربلا و هر زماني كه از او ياد كنيم، تبديل مي‌شود به ظهر عاشورا. همين‌طور ملت ايران هرگز سلحشور يگانه و تنهايي چون سياوش را به فراموشي نمي‌سپارد كه در تله كين خصم گرفتار شد. نسل‌ها در پي نسل‌هاي قبل زندگي كرده‌اند و اين داستان‌ها در خزانه فرهنگي ما حفظ شده‌اند. اين داستان‌ها ميراث نياكان ماست. نسل‌هاي بعد از ما هم حق دارند كه چكيده و جان‌مايه جهاني را از ما طلب كنند كه امروز در زمستان 1404 در ايران وجود دارد و ما آن را زندگي كرده‌ايم. 

 ‌ به نظر شما، ادبيات در مواجهه با فقدان، بيشتر به دنبال معناست يا به دنبال امكانِ ادامه دادن زندگي؟

انسان موجود پيچيده‌اي است و احتمالا بدون معنا اصولا قادر به ادامه زندگي نباشد. يكي از عناصر اصلي هر داستاني، درونمايه يا تم است و فكر نكنم بتوان بدون درونمايه داستاني نوشت. جهان بزرگ و عظيمي كه امروز در آن زندگي مي‌كنيم و در دايره آگاهي ما مي‌گنجد، چنان بي‌كران است كه انگار معنايي در كارش نيست و نيروهاي گاه متضاد و گاه همراه چنان در آن با هم درگير هستند و بر همديگر و بر ما و بر جهان ما تاثير مي‌گذارند كه حيرت‌انگيز است. پيدا كردن معنا در اين همهمه آرزوي هر نويسنده‌اي است و به نظرم به يك معنا داستان يا رمان جست‌وجو در كلاف درهم‌پيچي است كه امروز نامش شده دي‌ماه 1404. اين زمستان را چطور مي‌شود معنا كرد؟ به نظرم بستگي به اين دارد كه كجا ايستاده باشي و از كدام منظر نگاه كني. ماهيت اين دنيا بستگي تام و تمام دارد به اينكه نويسنده اين دوران، كدام راوي را براي روايت انتخاب مي‌كند و كجا مي‌ايستد.

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون