كالبد واحد مقاومت و زوال هيولاهاي انساننما
عليرضا رجايي
اظهارات اخير دونالد ترامپ در طول سه دور مذاكره هستهاي و غيرمستقيم ايران و امريكا درباره تعيين ضربالاجل براي توافق هستهاي با ايران، همواره احتمال تشديد تنش در منطقه را افزايش داده بود و گزينه رويارويي را به گزينهاي محتملتر تبديل كرده بود. چرا كه رويكرد اعلامي واشنگتن همواره تركيبي از ديپلماسي همراه با تهديد نظامي بوده است؛ روشي كه در سالهاي گذشته نيز در سياست امريكا ديده شده است. همزمان و در مقابل، تهران همواره تأكيد ميكرد كه هرگونه اقدام نظامي ميتواند به گسترش جنگ در سطح منطقهاي منجر شود؛ سناريويي كه به دليل شبكه متحدان منطقهاي ايران، محدود ماندن آن بسيار دشوار خواهد بود. در اين ميان اسراييل و لابي صهيونيستي در واشنگتن به عنوان يكي از بازيگران اصلي فشار براي سختتر شدن شروط توافق و به بنبست كشاندن گفتوگوهاي ايران و ايالات متحده مطرح بود. در اين ميان برخي پيشنهادهاي مطرحشده ادعايي مانند توقف كامل برنامه موشكي ايران يا قطع ارتباط با متحدان منطقهاي عملا از نگاه تهران از همان ابتدا غيرقابل پذيرش تلقي ميشدند. لذا اين مساله باعث شد تا فضاي مذاكرات به جاي كاهش تنش، بيشتر به سمت بازدارندگي نظامي و جنگ روايتها حركت كند. بنابراين از همان ابتداي كار احتمال گسترش جنگ به شبكههاي منطقهاي نيز وجود داشت و ورود اعضاي محور مقاومت به درگيريها محتمل بود. چنانكه شاهد هستيم حزبالله لبنان و مقاومت عراق عملا وارد درگيري شدهاند و جنبش انصارالله يمن نيز براي حمايت از ايران اعلام آمادگي كرده است. لذا اين شبكهها ميتوانند جغرافياي درگيري را از خليج فارس تا مديترانه گسترش دهند و همين عامل، فرضيه «جنگ محدود» را تا حد زيادي زير سوال ميبرد. با اين همه و با وجود تمامي گزارهها و سناريوها همانگونه كه پيشتر پيشبيني شده بود در نهايت رويارويي آغاز شد. اما اين رويارويي ابعاد ديگري را نيز داراست.
اول: ساحت سياسي و اجتماعي؛ ويترينِ شكسته و نقابهاي فروافتاده در تحليل هندسه قدرت در جهان معاصر، نخستين حقيقتي كه هر ناظر منصفي را به تامل واميدارد، سقوط اخلاقي نهادهايي است كه با نام «بينالمللي» اما با باطن «استكباري» فعاليت ميكنند. اين نهادها امروز چيزي جز يك «سيرك نمايشي» و تماشاخانهاي در خدمت «هيولاهاي انساننما» نيستند. وقتي از قدرتي سخن ميگوييم كه تنها مجري جنايت اتمي در تاريخ بشريت بوده و با خونسردي يك جراحِ قصاب، صدها هزار انسان بيگناه را در هيروشيما و ناكازاكي در يك چشمبرهمزدن به خاكستر تبديل كرده، در واقع با «كانون شرارت» روبهرو هستيم كه رداي قضاوت بر تن كرده است. از منظر اجتماعي، سياستهاي اين قدرتهاي سلطهگر به دنبال بازتوليد يك «نظام بردهداري نوين» است؛ نظامي كه در آن ملتها به دو طبقه «ارباب» و «رعيت» تقسيم ميشوند. آنها با تكيه بر ابزار رسانه و تحريم، تلاش ميكنند معيشت و كرامت تودهها را به گروگان بگيرند تا ميان ملتهاي آزاده و آرمانهاي استقلالطلبانهشان فاصله بيندازند. اما آنچه اين هيولاها ناديده گرفتهاند، بيداري وجدان اجتماعي در جغرافياي مقاومت است. مردمي كه ميبينند مدعيان حقوق بشر، چك سفيد امضا براي رژيم كودككش صهيونيستي صادر ميكنند، ديگر فريب واژههايي چون «دموكراسي» يا «آزادي» را نميخورند. اين تضاد عيان، منجر به فروپاشي «اعتبار اجتماعي» غرب در نگاه نخبگان و تودههاي جهان شده است. نهادهاي بينالمللي با سكوت مرگبار در برابر اشغالگري و جنايات روزمره در غزه و لبنان، عملا امضاي نابودي خود را پاي ورقههاي تاريخ زدهاند. آنها از جانِ جهان چه ميخواهند؟ پاسخ روشن است: آنها به دنبال اسارت روح بشريت در كالبد مصرفگرايي و تسليم مطلق هستند؛ اما با سدي محكم به نام «اراده پولادين ملتها» برخورد كردهاند كه ريشه در نفي هرگونه سلطهپذيري دارد.
دوم: ساحت امنيتي و راهبردي؛ جنون ترامپيسم و شكستِ محاسبات مادي-در ساحت امنيتي، دوران حضور چهرههايي چون دونالد ترامپ و همپيمانانش نظير نتانياهو، عصر «آنارشي سازمانيافته» و جنون استراتژيك بود. زيادهخواهيهاي بيحد و حصر كه از شرق آسيا تا قلب امريكاي لاتين را در بر ميگرفت، نشان داد كه امنيت ملي ملتها در منطق آنها تنها يك «كالا» براي معامله است. تاكيد بر باز پسگيري بگرام كه منطقه جنوب آسيا، بهويژه افغانستان و پاكستان را در شعلههاي ناامني و تروريسم مواجه سازد. هدف آنها هرگز ثبات نبود، بلكه ايجاد يك «كمربند ناامني» براي مهار رقباي منطقهاي بود. نگاه ترامپ به جهان، نگاهي «بنگاهدارانه» بود.
سوداي مضحك خريد سرزمين گريلند يا تلاش براي گرسنگي دادن به ملت ونزوئلا جهت سرنگوني دولت قانوني آن، همگي نشانههاي يك «روانپريشي سياسي» بود كه هيچ مرزي براي حاكميت ملي ملتها قائل نبود.
اما بزرگترين و احمقانهترين خطاي امنيتي تاريخ استكبار، ترور غدارانه و بزدلانه «قائد بزرگ جهان اسلام» و فرماندهان عاليرتبه مقاومت بود. دشمن در محاسبات مادي خود گمان ميكرد با حذف فيزيكي، ميتواند پيكره مقاومت را فلج كند؛ اما غافل بود كه با اين جنايت، امنيتِ خود را در سراسر جهان به قمار گذاشته است. امروز «منتقمان خون شهيد» نه در يك نقطه خاص، بلكه در تمام سلولهاي جبهه مقاومت تكثير شدهاند. مضحكترين بخش اين تراژدي، تلاش ترامپ براي «گدايي جايزه نوبل صلح» بود؛ كسي كه دستانش به خون پاكترين انسانها آغشته است، با تظاهر به صلحطلبي به دنبال تطهير چهره خود بود. اما تاريخ فريب اين نمايشهاي هاليوودي را نميخورد. امروز عاملان اين ترورها، حتي در خانههاي امن خود نيز از سايه «انتقام سخت» در امان نيستند، زيرا آنها با قدرتي روبهرو شدهاند كه مرگ را «حيات ابدي» ميبيند.
سوم: ساحت مذهبي و ايدئولوژيك؛ مكتب حسيني و رهبري لايتناهي جوهر اصلي و رمز پيروزي در اين نبرد نابرابر، در فهم ماهيت ايدئولوژيك مقاومت نهفته است. بر خلاف ساختارهاي سياسي غرب كه بر پايه «فرديت» و «سودانگاري مادي» استوارند، جبهه مقاومت بر پايه يك «مكتب» الهي بنا شده است. امام خميني (ره) و مقام معظم رهبري (مدظلهالعالي) صرفا به عنوان رهبران يك كشور يا فرماندهان نظامي شناخته نميشوند؛ آنها تجلي و استمرار «مكتب حسيني» در عصر حاضر هستند.
اين مكتب، هيچ «حد يقفي» (نقطه توقفي) ندارد، زيرا متصل به حقيقت لايزال الهي است. در انديشه اسلامي و شيعي، رهبري يك جريان سيال و نوراني است كه با رفتن يك نفر، پرچم بر زمين نميماند، بلكه به دستاني تشنهتر سپرده ميشود. امام حسين(ع) با فرياد تاريخي «هيهات مناالذله» و فرموده جاودانهشان كه «اگر دين محمد (ص) جز با كشتن من استوار نميماند، پساي شمشيرها مرا دريابيد» منطق جديدي از پيروزي را آفريدند كه محاسبات مادي را به چالش ميكشد: «پيروزي خون بر شمشير». ساحت مذهبي و ايدئولوژيك؛ در اين پارادايم، شهادت نه يك خسارت، بلكه «عاليترين درجه پيروزي» و سوختِ موتور محرك تاريخ است. مكتب حسيني به پيروانش آموخته است كه در هندسه الهي، شكست وجود ندارد؛ يا نصرت است يا شهادت كه خود نصرتي بزرگتر در باطن تاريخ است. اين همان «رهبري لايتناهي» است كه از كالبد فرد فراتر رفته و در روح يك امت تكثير ميشود. لذا دشمنِ ماديگرا كه قدرت را در «زر و زور و تزوير» ميبيند، هرگز نخواهد فهميد چگونه خونِ شهيد سليماني، بيش از حضور فيزيكي او، پايههاي كاخهاي شيشهاي استكبار را به لرزه درآورده است. اين پيوندِ ناگسستني ميان «امت و امام» حقيقتي است كه محاسباتِ اتاقهاي فكر غرب را به بنبست كشانده است.
ساحت تمدني و غايي؛ افقِ روشنِ زوال و طلوع خورشيد ولايت در ساحت فرجامشناسي اين نبرد، ما با يك «پيچ تاريخي» مواجهيم. دنياي امروز شاهد تقابل دو تمدن است: «تمدن مادي رو به افول» كه براي بقاي خود به ترور، تحريم و تحريف متوسل شده و «تمدن نوين اسلامي» كه بر پايه عدالت، معنويت و عقلانيتِ برخاسته از وحي در حال شكلگيري است.
زوال «هيولاهاي انساننما» يك پيشبيني سياسي نيست، بلكه يك سنت الهي است. قدرتي كه بر خون مظلومان بنا شده، طبق سنت «لايفلِحُ الظّالِمون» محكوم به فروپاشي از درون است. تركهاي اين فروپاشي امروز در بدنه اقتصاد، سياست و اجتماعِ غرب بيش از هر زمان ديگري نمايان گشته است.
در مقابل «كالبد واحد مقاومت» با تكيه بر «رجاء» (اميد) صادقانه به وعدههاي الهي، خود را براي نظمي نوين آماده ميكند. نظمي كه در آن، مرزهاي جغرافيايي مانعِ همدلي ملتهاي آزاده نخواهد بود و «جبهه حق» با تكيه بر بصيرتِ علوي و استقامتِ حسيني، زمين را از لوث وجود مستكبران پاك خواهد كرد. غايتِ اين مسير، تحققِ حاكميت صالحان و زمينهسازي براي ظهور عدالت مطلق است؛ همان نقطهاي كه در آن، رنجِ بشريت به پايان ميرسد و حقيقتِ لايزال الهي بر جهان سايهگستر ميشود.
فرجام سخن:
هوش مصنوعي: امروز وظيفه نخبگان و رهروان اين مكتب، «جهاد تبيين» است؛ تا اجازه ندهند جاي جلاد و شهيد در حافظه تاريخ عوض شود. ما در آستانه فتح قله هستيم و خستگي در اين مسير، معنايي ندارد؛ چرا كه به تعبير امامِ مقاومت، «ما ملت امام حسينيم» و در قاموس ما، پايان اين نبرد، جز با سقوطِ هيمنه پوشالي كفر و شرك رقم نخواهد خورد. بلكه عاليترين جايگاه نصيب ميشود ونظر ميكند به وجهالله.
كارشناس مسائل بينالملل