روز سوم؛ روز گنگ خاكستري
نازنين متيننيا
روز سوم و چهارم، روزهاي گنگي است. در سكوت نشستهام به تماشا. لحظههاي خلوت قبل از حمله يا بعد از حمله، سرشار از اضطراب است. سكوت و آرامش قبل از توفان، تعريف ديگري پيدا كرده. چيزي شبيه مار در درون آدم ميپيچد و بعد وقتي صداها از دور شروع ميشود تا لحظهايي كه بيايند نزديكتر و بعد ناگهان «گرومپ» غليظ را بشنوي، مار آرامآرام، خاموش ميشود و همه چيز در خاموشي فرو ميرود. لحظههاي بعدتر از هر انفجار و صدايي، مه مغزي ميآيد سراغم. ميبينم كه زندهايم، چيزي خراب نشده و نميدانم از اينكه شانس آوردهام و زنده ماندم خوشحال باشم يا نه. عكسها توي خبرگزاريها، تهران را خاكستري نشان ميدهد. خيابان نيلوفر، ديگر آن خيابان زنده توي خاطراتم نيست. دفتر «چلچراغ» و «نسيم» را يادم ميآيد. شبهاي صفحهبندي كه ميدانستيم تا صبح درگيريم، ميرفتيم «فري كثيف» و ساندويچ ميگرفتيم. صبح روز بعد، وقتي هنوز خيابان شروع نشده بود و مردم نيامده بودند بيرون، خسته و خواب از تنظيم مصاحبه و نوشتن گزارش، توي شهر ميچرخيدم تا به خانه برسم. راضي و خوشحال. چه تحريريههايي بود، چه روزگاري. حالا ولي آمدهاند و كلانتري خيابان نيلوفر را زدند، توي فيلمها خرابي و خاكستر خاكستري را ميبينم. زنگ ميزنم به دوستم كه خانهاش همان اطراف است. ميگويد نانوايي محبوبش كشته شده. تعريف ميكند بعد از خرابي مردم داشتند شيشهها را جمع ميكردند كه شيشهاي افتاده و يك نفر، يك آدم معمولي را نصف كرده؛ كشته. روايت ديگري هم دارم، روايت از خانهاي است نزديكهاي كلانتري. از خانوادهاي كه پاي تلويزيون نشسته بودند و موشك در امتداد حمله به كلانتري ميخورد به ساختمان آنها و پسر بچه ۱۴ساله، جلوي چشم پدر و مادرش پرپر ميشود. خانهها خراب شده، از كلانتري فقط سه طبقه تيرآهن مانده و از مردم؟ نميدانم. گمانم دردي عميق كه هيچ وقت درمان نميشود. چيزهاي ديگري هم هست كه اين ذهن مشوش و پراكندهام دوست دارد فرياد بزند و بلند بلند تعريف كند. گاهي دلم ميخواهد خل و چل شوم. بروم توي خيابان و خيلي چيزها را بلند بلند براي همه تعريف كنم. هر چيزي كه ته دلم است، بگويم. مراعات چيزي را نكنم؛ نه آنطرفي و نه اينطرفي. از همه چيز عصبانيم، از زندگي عصبانيتر. ميدانيد من هنوز كوله غم سنگين ديماه را روي زمين نگذاشته بودم كه اين جنگ از راه رسيد. داشتم آرامآرام خودم را جمع ميكردم كه بيايم وسط و به اندازه سهم خودم از خرد جمعي بگم، از فكر كردن به مردم، از خونهايي كه توي خيابان ريخته شده و بايد فكري كرد، كاري كرد، اتفاقي ساخت. اما انگار تا آمدم دهان باز كنم، يك نفر با پشت دست زده توي دهانم. دهانم پر از خون است، قلبم شرحهشرحه و پارهپاره. زندگي با تمام روزنههاي اميدوارش، حالا ديگر چراغ نيمسوزي است كه كينهاي عميق از آن به دل دارم. نميدانم چه سرنوشتي است اين، نميدانم ديگر. فقط سكوت دارد سلولهاي مغزم را ميخورد انگار. وقتهايي كه از من ميپرسند فكر ميكني چه ميشود دلم ميخواهد داد بزنم كه چه ميدانم، چرا اصلا آدميزاد بايد آنقدر بداند و بخواهد پيشبيني و تحليل كند. ولي چيزي نميگويم، شانه بالا مياندازم. در بهترين حالت ميگويم ديگر چيزي دست ما نيست، دست ما بسته است و فقط دو چشم داريم براي تماشا. تماشاي ترس و سكوت. چه ميشودها، دست موشكهاست. حتي دست آني كه دكمه شليك را ميزند هم نيست. موشك كه جان ندارد، فقط آمده كه ببارد با احتمال بارش نقطهزني. اما نقطهزني هم ادامه دارد، امتداد دارد، گاهي امتدادش ميشود پسربچه ۱۴ ساله بيگناه، گاهي مردي كه فقط داشته شيشهها را از روي آسفالت جمع ميكند و گاهي هم ميشود من، در نيمهشب دوشنبه وقتي موج انفجار پنجره خانه را رد كرد، از پرده سفيد گذشت و من را از روي تخت پرتاب كرد تا لرزان و ترسيده بروم بيرون از اتاق و لرزشي عجيب بيفتد در جانم و مغزم قفل شود و آنقدر در همان لحظه بمانم تا همين حالا كه دستم براي تايپ كلمات هم بلرزد، بدنم درد بگيرد و ذهنم قفل باشد. چيزي نيست، جنگطلبان خيالشان راحت باشد، ما اينجا داريم در امتداد خواست و اراده ديگريها، خون ميدهيم، بچهها را در بهترين حالت در آغوش ميگيريم تا كمتر بترسند و ترس روي ترس براي نسلهاي بعدي جمع ميكنيم تا موشكها بيايند و بروند و از ساختمانها، خيابانها، آدمها، زندگيها و...خيال و خاطرهاي دور باقي بماند. چيزي ديگر براي روايت ندارم، كاش خل و چل شوم، بروم توي خيابان فرياد بزنم و تعريف كنم كه چه شد و چطور آن كوبشهاي طولاني ساليان دور بر طبل جنگ، صداي ما را گم كرد و امروز هم دارد تصويرمان را دود ميكند و ميفرستد به هوا و زندگي ما را به جسم بيجان تبديل كرده كه ديگر فرقي ندارد چه ميخواسته و چه شده، چون تمام شده و چيزي از آن باقي نمانده.