فريد براتي سده؛ روانشناس، در گفتوگو با «اعتماد» لايههاي متعدد آسيب رواني جنگ 40 روزه را تشريح كرد
ضربههاي مكرر جامعه را فرسوده ميكند
باتوجه به اتفاقات تاريخي در كشور ما، اين تابآوري ميتواند ويژگي جمعي در ملت ايران باشد اگرچه كه بعضي معتقدند تابآوري، ويژگي شخصيتي نيست بلكه بر اثر شرايط بيروني در افراد ايجاد ميشود
بنفشه سامگيس
چهارمين شماره مجله طب نظامي كه زمستان 1381 منتشر شد، 6 مقاله پژوهشي درباره آسيبهاي جنگ داشت و 3 مقاله اين مجله، به طور مشخص درباره آسيبهاي رواني جنگ بود. يكي از مسووليتهاي مهم گروه روانپزشكان و روانشناسان در هر جامعهاي كه ناخواسته پا به ميدان جنگ ميگذارد، همين است كه خسارات رواني جنگها را زير ذرهبين ببرند. مردم ايران، در 4 دهه اخير سه بار به ميدان جنگ كشيده شدند و درحالي كه نتايج مطالعات ملي در اين 4 دهه نشان ميداد كه حال اعصاب اين مردم، خوب نيست، جنگ سبب مضاعفي شد كه اين حال ناخوب، بدتر شود به خصوص براي آن گروهي كه جنگ را با از دست دادن سلامت جسمي و خانه و سرمايه و عزيزانشان، زندگي كردند.
احمد علي نوربالا و همكاران روانپزشكش، از اواخر دهه 1360 و از سالهاي بعد از بازگشت اسراي ايراني از اردوگاههاي عراق، تحقيقات گستردهاي بر سلامت روان تمام گروههاي جامعه آغاز كردند كه نتيجه اين تحقيقات البته، مهر تاييدي بر تاثير آسيبهاي رواني جنگ بر تمام گروههاي جامعه بود....
يكي از مراكز روانپزشكي، اين شعار را در صفحه الكترونيكش نوشته «بعد از هر جنگ، نبردي در سينه باقي ميماند، مراقب قلبتان باشيد.»
يكي از مقالاتي كه در صفحه الكترونيك اين مركز روانپزشكي منتشر شده، آسيب رواني جنگ را، زخمي ميبيند كه پنهان نخواهد ماند و بعد از پايان قطعي يا توقف موقت جنگها، آشكار ميشود.
اين مقاله، دلايل مختلف دچار شدن به آسيب رواني جنگ را به چهار گروه «تجربه مستقيم درگيريها (چه براي رزمندهها و چه براي مردم غيرنظامي در منطقه جنگزده) داغ مرگ عزيزان در جنگ يا مجروحيت غيرقابل ترميم، آوارگي و بيخانماني و مهاجرت اجباري، سقوط اقتصادي و اجتماعي به دليل از دست رفتن شغل و درآمد و حس تلخ طردشدگي متعاقب آن» تقسيم ميكند و توضيح ميدهد كه اين علتها، معلولهاي بدتر؛ حتي خيلي بدتر از بار معنايي همين علتها با خود ميآورند كه بهبود و رهايي از بسياريشان، يا غيرممكن يا حداقل تا مدت بسيار طولاني بعد از پايان جنگها، گريزناپذير است. جنگ، تصميم دولتهاست و دولتها از مردم هيچ كشوري نميپرسند كه آيا مايلند جنگ شروع شود. تصوير تلخ فرار مردم؛ چه با قدمهاي آهسته به شكل مهاجرت اجباري به منطقهاي امن و چه با قدمهاي هراسان از ميدان اصابت بمبها و موشكها، چهره آشناي پيامد دخيل نبودن مردم در تصميم دولتها به آغاز جنگ است. اين تصوير تلخ، واقعيت مشترك همه جنگهاست بدون آنكه مليت و نژاد و مذهب و تفوق مالي انسانهايي كه از جنگ ميگريزند، امتيازي باشد براي مصون ماندن از خسارت رواني جنگ. فريد براتي سده كه روانشناس است و از دهه 1370، در حوادث و بلاهايي مثل زلزله و سيل و حتي انفجار و آتشسوزيها، براي آسيبديدگان حادثه خدمات روانشناختي ارايه داده، در تحليل آسيبهاي رواني براي بازماندگان جنگ 40 روزهاي كه پشتسر گذاشتيم، ميگويد كه فعلا، همگي در وضعيت «بقا» هستيم و حداقل تا سه ماه ديگر، نميتوان به صورت دقيق گفت كه زخمي كه اين جنگ به مغز و قلب و روان و جسممان زد، چه عمقي دارد و مرهم درمانش، چيست. براتي سده، آسيبهاي رواني جنگ را خيلي خيلي ماندگارتر از زخم زلزله و سيل و آتشسوزي ميداند چون جنگ، محصولي است كه ميتوانست توليد نشود.
صبح 9 اسفند پارسال براي دومينبار در طول يك سال با جنگ مواجه شديم. مردم در حال تلاش براي رها شدن از تبعات رواني رخدادهاي دي ماه بودند كه جنگ شروع شد. پارسال البته تجربه جنگ 12 روزه را از روزهاي پاياني خرداد داشتيم كه خيلي هم جنگ شهرها نبود و كارشناسان ميگفتند چون كوتاهمدت بود و چندان هم در خيابانها جاري نبود، تبعات رواني كمتري براي شهروندان خواهد داشت، ولي در جنگ 40 روزه كه از صبح 9 اسفند شروع شد، تا بامداد 19 فروردين امسال، بيش از 135 هزار واحد مسكوني و تجاري متعلق به مردم غيرنظامي در حملات هوايي تخريب شد و از بين رفت و هم به دليل طولانيتر شدن مدت جنگ و هم به دليل وسعت مناطق مسكوني در جوار هدف حملات هوايي، تعداد بسيار بيشتري از شهروندان غيرنظامي با تبعات جنگ مواجه شدند. از صبح 19 فروردين و با اعلام آتشبس، مردم، چه مجروحان و چه آنها كه سالم مانده بودند، چه آنها كه دچار خسارت مالي و جاني نشده بودند و چه آنها كه خانه و زندگي و عزيزانشان را از دست دادند، جنگ را به صورت موقت از زندگيشان كنار گذاشتند. وضع سلامت روان مردم را چطور ميبينيد؟
سلسله اتفاقاتي كه در چند ماه اخير رخ داد، از منظر روانشناختي، اتفاقاتي با شوك و ضربههاي رواني بود. در روانشناسي ضربههاي رواني، گفته ميشود كه وقتي ضربههاي رواني به دنبال يكديگر ميآيد، هر ضربه، افراد را تا اندازهاي براي ضربههاي بعدي آبديده ميكند و در حقيقت، با هر ضربه، تابآوري مردم افزايش مييابد، ولي در همين منابع روانشناختي گفته ميشود كه استرس و تنش شديد، بر تمام نظام و دستگاه فيزيولوژيكي و روانشناختي و اجتماعي افراد هم تاثير ميگذارد كه اين تاثير، ميتواند درازمدت هم باشد. به اين معنا كه با ادامه يا تكرار تنشها، بدن در وضع آمادهباش قرار ميگيرد چون دستگاه فيزيولوژي، در تلاش براي مقاومت است. اگر تاثير تنش، كوتاهمدت باشد، اين مقاومت موفق خواهد بود اما در صورت تكرار تنش يا بروز تاثيرات بلندمدت، مقاومت سيستمهاي فيزيولوژيكي بدن كاهش مييابد و بعد از مدتي هم اين سيستم تحليل ميرود و دچار فرسايش ميشود. در مورد تاثيرات تنش بر انسان، با دو نظريه مواجهيم؛ يك نظر اين است كه برمبناي نتايج آزمايشهاي باليني، تداوم تنشها باعث بروز بيماريهاي روان تني (بيماريهاي رواني با علائم جسماني) مثل فشار خون و انواع ميگرنها و انواع سردردها و بيماريهاي قلبي عروقي و پوستي و حتي انواعي از سرطانها خواهد شد. پيروان اين نظريه معتقدند كه بدن با تحمل معموليترين تنشهاي ممتد و مستمر، از پا در ميآيد و دچار فرسايش و فرسودگي و فروپاشيدگي ميشود و در چنين شرايطي، انواع بيماريها ازجمله بيماريهاي فيزيولوژيكي و جسمي و رواني و روان جسمي بروز ميكند. نظريه ديگري ميگويد كه تجربه تنشها باعث تابآوري ميشود چون افراد با تجربه تنشها، قادر به تحليل و توجيه شرايط خواهند بود و ميتوانند هر چه زودتر و هر چه بهتر به وضعيت موجود معنا بدهند و بنابراين، تحمل فشارها و ضربههاي بعدي، آسانتر خواهد شد. مصداق نظريه دوم را در اين دههها در ايران شاهد بودهايم. جنگ ايران و عراق، سال 1367 تمام شد و خرداد 1369، زلزله رودبار و دي 1382 زلزله بم رخ داد. يعني حدود دو سال بعد از جنگ 8 ساله شاهد وقوع زلزلهاي ويرانگر در رودبار بوديم ولي زلزله بم، 15 سال بعد از پايان جنگ 8 ساله اتفاق افتاد در حالي كه تعداد جانباختهها و ميزان تخريب و خسارت و حتي وسعت مناطق درگير در زلزلههاي رودبار و بم، تقريبا يكسان بود. با اين حال، به نظر ميرسد كه مردم رودبار، كه حدود دو سال بعد از جنگ 8 ساله با ضربه مهلك زلزله مواجه شده بودند، خسارت و تخريب و مرگ عزيزانشان را راحتتر از زلزلهزدگان بم تحمل كردند و دليل اين تفاوت هم، فاصله زماني زلزله رودبار با ضربات رواني جنگ 8 ساله است. باتوجه به همين نظريه، به نظر ميرسد وقوع جنگ 12 روزه و اتفاقات ماههاي بعد و جنگ اسفند و تجربه اين رخدادها باعث شد كه مردم كمي آبديدهتر شوند و انگار، ضربه رواني هم، كمتر بوده. اما از طرفي، بايد به نقش عوامل موثر بر سلامت روان هم توجه كرد. ازجمله عوامل موثر بر تشديد تاثير هرچه سريعتر تنشها و ضربهها بر جسم و روان، حجم ضربه، شدت ضربه، شدت تخريب و تعداد كشتهشدگان است. باتوجه به اين عوامل، به نظر ميرسد با اينكه مردم به دليل تجربه جنگ 12 روزه و رخدادهاي پس از آن، تابآورتر و آبديدهتر بودند ولي گستردگي جنگ 40 روزه و حجم آسيبها و خسارات و همچنين، شدت درگيريها در مناطق مسكوني و براي شهروندان عادي، باعث ميشود كه تاثيرات جسمي و رواني آن، بيشتر باشد.
چند روز قبل از پايان جنگ 40 روزه، رييسجمهور امريكا در توصيف مردم ايران گفت كه به نظر ميرسد مردم ايران، تحمل زيادي براي رنج دارند و من از اين بابت به اين مردم احترام ميگذارم. بالا بودن سطح تحمل و تابآوري در مقابل رنج، خوب است يا بد؟
اين تحمل، همان تابآوري است و تابآوري، يك ويژگي مثبت است كه هم ميتواند در مورد يك فرد و هم در مورد يك ملت صادق باشد. باتوجه به اتفاقات تاريخي در كشور ما، اين تابآوري ميتواند ويژگي جمعي در ملت ايران باشد اگرچه كه بعضي معتقدند تابآوري، ويژگي شخصيتي نيست بلكه بر اثر شرايط بيروني در افراد ايجاد ميشود. حتي با چنين نظريهاي هم، تابآوري يك موقعيت بسيار عالي است. تابآوري به معناي سخت جاني نيست بلكه به معناي نشكستن و بازگشت به شرايط پيش از رنج است و به نظر ميرسد اين ويژگي در مردم ايران، بسيار زياد و يكي از دلايل دوام ملت ايران در گذرگاه تاريخ است. شايد رييسجمهور امريكا هم، همين استدلال را در اين توصيف داشته، ولي نبايد از ياد برد كه تواتر و استمرار تنشها، تاثيرات فيزيولوژيكي و رواني و جسمي خواهد داشت و آثار و عوارض اين تاثيرات را بعدها خواهيم ديد چون فعلا در خود موقعيت تنشزا هستيم.
امروز با چند گروه آسيبديده جنگ در كشورمان مواجهيم؛ مردمي كه غيرنظامي بودند ولي در جنگ 12 روزه و در جنگ 40 روزه، هم خسارات مالي و هم خسارات جاني جنگ را متحمل شدند، به خصوص در جنگ 40 روزه، تعداد مجروحان و كشته شدههاي غيرنظامي بسيار بيشتر بود چون حملات هوايي به شهرهايمان خيلي بيشتر از جنگ 12 روزه بود. طبق آماري كه جمعيت هلالاحمر ارايه داده، بيش از 135 هزار واحد مسكوني و تجاري در اين 40 روز تخريب شده و طبق گزارش شهرداري تهران، بيش از 47 هزار واحد مسكوني در پايتخت خساراتي از حد خفيف تا بسيار شديد و معادل تخريب كامل ساختمان داشته و حدود 6 هزار نفر از شهروندان پايتخت، به هتلها منتقل شدهاند، چون خانههايشان در حملات هوايي در حدي آسيب ديده كه ديگر قابل سكونت نيست. تعداد زيادي از هموطنان، عزيزانشان را در اين حملات از دست دادند، تعداد زيادي از هموطنان، تمام زندگيشان را زير آوار از دست دادند، تعداد زيادي از هموطنان، به دليل موج انفجار و ريزش آوار و اصابت تركشها، دچار جراحات سخت و حتي ترميمناپذير مثل شكستگيها، آسيبهاي شديد بينايي و شنوايي يا حتي قطع عضو شدند. تابآوري و تحمل و توافق با شرايط، براي شهروند غيرنظامي چطور بايد سپري شود؟
تمام اين افراد، تحت تنش و ضربه رواني قرار گرفتهاند و دچار استرس پس از حادثه (PTSD نوعي اختلال رواني بر اثر حادثه تروماتيك) خواهند شد و بسياريشان، بايد شرايط خاصي را تحمل كنند. در واقع، اگر به مدت دو تا سه ماه بعد از پايان جنگ، علائم تنش و ضربه رواني در اين افراد مشاهده شود، اين علائم، همان استرس پس از حادثه است كه متاسفانه، در ماههاي بعد، حتما شاهد اين اختلال در آسيبديدگان جنگ خواهيم بود. يك نظريه قديمي در مورد تروماي جنگ ميگويد آن مجروحاني كه در جنگ دچار زخمهاي جسمي ميشوند ممكن است كمتر از ديگران دچار ضربه رواني شوند. تمام افرادي كه به دليل خسارات جاني و مالي جنگ، دچار استرس پس از حادثه شدهاند، از حدود سه ماه بعد بايد تحت مداخلات تخصصي روانشناختي قرار بگيرند ولي در حال حاضر، بايد وضع فعلي برايشان تحليل شود تا بتوانند به اين ضربه رواني معنا بدهند. آسيبديدگان جنگ فعلا در حالت بقا هستند و دستگاه فيزيولوژي بدن، تلاش براي مقاومت در برابر تاثيرات تنش دارد وگرنه بدن دچار تحليل و فرسايش فيزيولوژيكي خواهد شد. وقتي از اين مرحله بگذرند و قادر به تحليل و پردازش آنچه به سرشان آمد باشند، آغاز مشكلات است.
اين آمادهباش فيزيولوژيكي، همان وضعيتي است كه به عنوان شوك ميشناسيم؟
بله. آمادهباش، مرحله اوليه شوك است. چرا دچار شوك ميشويم؟ چون يك باره تمام سيستم پردازشي مغز از كار ميافتد تا فرد بتواند خودش را هم از نظر جسمي و هم براي بقا نجات دهد. در اين وضعيت، تمام سيستمهاي ارتباطي جسمي و رواني فرد با جهان و با دنياي بيرون قطع ميشود، به همين دليل فردِ دچار شوك، به هيچ سوالي درباره مكان و زمان نميتواند جواب بدهد اما بعد از خروج از وضعيت شوك و زماني كه ميفهمد چه بلايي به سرش آمده، علائم و واكنشهاي روانشناختي شديد بروز ميكند. هيچ كدام از علائم وضعيت شوك، اختلال محسوب نميشود بلكه واكنشهاي بقاست و حدود سه ماه طول ميكشد. بعد از اين مدت و زماني كه فرد قادر به پردازش واقعه باشد، علائم روانشناختي و شواهد باليني شروع خواهد شد. تا اين زمان، حتي نميدانيم چه تعداد از آسيبديدگان جنگ دچار استرس بعد از حادثه و چه تعداد دچار اضطرابهاي ضربهاي و چه تعداد دچار افسردگي شدهاند ولي ميدانيم كه همگي دچار مراتبي از مشكلات روانشناختي خواهند شد و اگرچه حتي انجام تشخيص روانشناختي هم براي اين افراد ممكن نيست ولي ميدانيم كه آسيب جنگ، حتما در عدهاي از اين افراد تاثيرات پاتولوژيكال خواهد داشت. افرادي كه تابآوري كمتر يا مقاومت روانشناختي كمتر در برابر بلايا دارند، افرادي كه عزيزي را از دست دادند كه فرد معنادار و مهمي برايشان محسوب ميشده، افرادي كه از حمايت اجتماعي، روانشناختي، مادي و ابزاري كمتري برخوردار بودهاند، افرادي كه تمام زندگيشان را در آوار جنگ ازدست دادهاند، حتي افرادي كه يك حيوان خانگي مورد علاقهشان را در اين انفجارها از دست دادهاند، افرادي كه در معرض موج انفجار قرار گرفتهاند، افرادي كه شاهد كشته شدن ديگران بودند يا اجساد كشتهشدگان را ديدهاند، همه اين افراد باتوجه به توانايي روانشناختيشان در مقابل شرايط، ممكن است تحتتاثير قرار بگيرند و حداقل در تعدادي از اين افراد كه پيش از اين حوادث هم، مقاومت يا تابآوري كمتري داشتند، علائم روانشناختي به تدريج آشكار خواهد شد و با گذشت سه ماه از ضربه رواني، ميتوان ديد كه آيا اين علائم، كاهش يا افزايش داشته چون گذشت زمان، گاهي اوقات ميتواند التيامبخش باشد در غير اين صورت، بايد مداخلات تخصصي و باليني برايشان داشته باشيم.
از بازماندگان جنگ 8 ساله در جنوب ايران و شهرهايي مثل خرمشهر، بسيار شنيديم كه ميگفتند، جنگ را باور نميكردند و فكر نميكردند كه جنگ، 8 سال طول بكشد و همان اولين روزهاي جنگ و مهر 1359، درِ خانههايشان را بستند و رفتند به نقطهاي امن با اين اميد كه زود برگردند ولي همين مردم، تبديل شدند به جمعيتي با عنوان جنگزدگان. بسياري از اين مردم، پيش از شروع جنگ ايران و عراق، وضعيت مالي خوبي داشتند ولي جنگ باعث شد از طبقه اجتماعي و اقتصاديشان سقوط كنند. در جنگ 12 روزه و جنگ 40 روزه، دوباره اين بلا بر سر تعداد زيادي از مردم غير نظامي آمد و با همين آماري كه شهرداري تهران از تعداد خانههاي غيرقابل سكونت و خانوادههاي ساكن در هتلها و از دست رفتن كل زندگي افراد ارايه ميدهد، معلوم است كه بازهم تعداد زيادي از شهروندان غيرنظامي، اگرچه كه سالم ماندهاند و از آوار جنگ نجات پيدا كردهاند ولي به دليل نابود شدن خانه و اسباب و سرمايه زندگيشان، با فاجعه سقوط از جايگاه اجتماعي و اقتصادي مواجه شدهاند. براي اين افراد تحمل وضعيت چطور خواهد بود؟
علائم روانشناختي در اين گروه، شبيه علائم همان گروهي است كه يكي از عزيزانشان را در اين جنگ ازدست دادهاند چون همگي، در مركز اتفاقات بودند ولي چون از نظر جسمي، سالم ماندهاند، قربانيان ثانويه يا قربانيان پيراموني محسوب ميشوند. امدادگران و خبرنگاران جنگ و بحران هم از نظر نوع و ماهيت علائم روانشناختي و بروز اضطراب و بيخوابيها و تنشهاي رواني، قربانيان ثانويه هستند چون مشاهده ميكنند و شاهد و در مركز موقعيتها هستند. تنشها با تجربه مكرر واقعه در ذهن قربانيان پيراموني تشديد ميشود و صحنههايي كه شاهد بودهاند از ذهن شان پاك نخواهد شد. تنها تفاوت، در شدت علائم است چون شدت علائم براي فردي كه عزيزي را از دست داده با فردي كه خانه و زندگياش را از دست داده، متفاوت است. در روانشناسي اجتماعي، افرادي كه بر اثر رخدادها دچار تنزل جايگاه اجتماعي و موقعيت شغلي و حتي نوع و محل زندگي و ميزان كارايي ميشوند، برمبناي فرضيه «نزول» مورد بررسي قرار ميگيرند و به نظر ميرسد نوع و ماهيت علائم و اضطراب و افسردگي و سوگ، در اين افراد هم مثل قربانيان ثانويه است.
و ميگوييد كه تنها تفاوت براي اين افراد، نسبت به آن تعدادي كه عزيزانشان را در جنگ از دست دادهاند، در شدت علائم خواهد بود و افرادي كه عزيزانشان را از دست ميدهند، زودتر از افرادي كه دچار سقوط اقتصادي و اجتماعي ميشوند، خودشان را با شرايط وفق ميدهند؟
فردي كه يكي از عزيزانش را از دست ميدهد، صرفنظر از دليل فوت، به طور طبيعي تا حدود 4 ماه سوگواري خواهد داشت و بعد از گذشت اين مدت هم، زمان، خاصيت التيامبخشي دارد. اين يك وضع طبيعي است و اغلب افراد هم چنين وضعي دارند، اما علائم روانشناختي براي افرادي كه دچار سقوط اجتماعي و اقتصادي ميشوند، ماندگار خواهد بود و حتي با گذشت زمان، هر دم امكان تكرار اين علائم وجود دارد. يكي از علائم اصلي اختلال استرس پس از حادثه، تجربه حادثه در ذهن است و براي فرد دچار اين وضعيت، واقعه يا بخشي از آن بهطور دايمي در ذهنش تكرار ميشود. براي افرادي كه خانه و حاصل تمام زندگيشان را در حادثه از دست ميدهند و دچار سقوط اجتماعي و اقتصادي ميشوند، وضعيت پيشين زندگيشان به طور مكرر در ذهنشان زنده ميشود و آنچه بودند را با وضع كنونيشان مقايسه ميكنند. از دست دادن جايگاه اجتماعي و اقتصادي، خيلي مهم است و بنابراين، اين افراد ممكن است به طور دايمي تجربه مجدد ضربه را داشته باشند.
هفته سوم جنگ 40 روزه، يكي از آتشنشانان به من ميگفت كه در اين مدت از اين آوار به آن آوار رفتهاند. به مدت 40 روز، امدادگران و آتشنشانان، لابهلاي آوار جنگ به دنبال جسد يا زندههاي زير آوار مانده ميگشتند. در جنگ 12 روزه يكي از مسوولان گروه امدادگران به من ميگفت كه حتما امدادگران از نظر رواني دچار آسيب زيادي ميشوند. چند روز قبل، از قول هلالاحمر ميخواندم كه يكي از امدادگران وقتي به محل آواربرداري رفته، با اجساد خانواده خودش مواجه شده. آسيب رواني براي امدادگران و آتشنشانان چگونه است؟
امدادگران رواني، امدادگران هلالاحمر، آتشنشانها و خبرنگاران بحران هم دچار همين علائم ميشوند. البته امدادگران دو گروهند؛ گروهي كه براي آواربرداري و اطفاي حريق ميروند و گروهي كه براي جمعآوري اجساد و زخميها ميروند. طبق نظر منابع روانشناسي، گروه دوم و به خصوص، امدادگران و آتشنشانهايي كه با اجساد كودكان مواجه ميشوند، ممكن است بيشتر از بقيه امدادگران دچار آسيب رواني بشوند چون براي اين گروه، وضعيت خانواده خودشان تداعي ميشود. در منابع روانشناختي، از پديدهاي به نام «سندروم خليجفارس» ياد ميشود؛ در جنگ اول امريكا با عراق در خليجفارس، بسياري از امدادگران و پرستاراني كه در ناوهاي امريكا مستقر بودند، دچار علائم اختلال استرس بعد از حادثه شدند و به روانشناسان گفتند كه ما در طول جنگ به فكر خانواده و فرزندان خودمان بوديم. آسيب رواني براي امدادگران اجتنابناپذير است ولي بايد آموزشهاي لازم را از تيمهاي تخصصي روانشناسي دريافت كنند تا در اين موقعيتها تابآوري داشته باشند. امدادگران بايد مثل پرستاران، زمان استراحت داشته باشند چون به شغل استرسزا و پرفشاري مشغولاند و بايد بتوانند اين فشار رواني را مديريت كنند. تكنيكهاي گروهي، به تخليه روانشناختي و برونريزي علائم كمك ميكند و باعث قدرتمندتر شدن امدادگران خواهد شد. سال 1401 و بعد از اتفاقات پاييز آن سال، مدير يكي از روزنامهها به من تلفن زد و گفت خبرنگاران ما اصلا نميتوانند كار كنند و به نظر ميرسد با اخباري كه شنيدهاند، دچار اختلال استرس بعد از حادثه شدهاند. من حدود دو جلسه به دفتر اين روزنامه رفتم و جلسه مشاوره گروهي و واگويه روانشناختي با اين خبرنگاران داشتم. در طول سالهايي هم كه براي امدادگران هلال احمر تدريس ميكردم، به مديرانشان ميگفتم كه اين جلسات گروهي بايد براي تمام امدادگران؛ چه حرفه ايها و قديميها و چه امدادگران داوطلب تداوم داشته باشد. در امريكا، مثل تمام كشورهاي اروپايي و منطقه اسكانديناوي، صليب سرخ امريكا با انجمن روانشناسي اين كشور يك همكاري مشترك قدرتمند دارد و در تمام عمليات امداد و نجات، روانشناس، پا به پاي امدادگر صليب سرخ است چون حجم كار باعث فرسودگي امدادگران و به خصوص، امدادگران درگير جمعآوري اجساد ميشود. امدادگران هلالاحمر براي من ميگفتند كه مثلا بعد از سقوط يك هواپيما، بايد در محل سانحه بگردند و هر چه از اجساد باقي مانده، از يك تكه انگشت تا مغز متلاشي شده تا تكهاي از تنه انسان را جمعآوري كرده و داخل كيسهاي بريزند. اينها، تجربههاي بسيار دردناك و شوكآوري است كه ميتواند براي امدادگران مشكلساز شود. امدادگران روانشناختي كه خدمات روانشناسي به آسيبديدگان ميدهند هم، از اين آسيبها در امان نيستند. در روانشناسي، با مقوله «فرسودگي ناشي از شفقت» مواجهيم به اين معنا كه در تمام فعاليتهاي امدادي و مهربانانه و همدلانه، فرد ممكن است دچار خستگي و فرسايش و فروپاشي ناشي از شفقت شود.
عكاسان جنگ، از گروههاي هميشه حاضر در جنگها هستند. در 100 سال اخير و بعد از جنگ جهاني اول كه با پيشرفت تكنولوژي، عكاسي وارد مرحله ديگري شد و از دستوري بودن فاصله گرفت و عكاسان، مستقل شدند، انتشار تصوير بلايي كه جنگ به سر مردم ميآورد، كار بسيار مهمي بود چون دولتها سعي ميكردند وانمود كنند كه در جنگ مرتكب جنايت نشدهاند ولي عكس قابل انكار نيست و در اين 100 سال هم، عكسهاي ثبت شده از جنگ جهاني دوم و جنگ ويتنام و جنگ بوسني و جنگ 8 ساله ايران و عراق، واقعيت فاجعه جنگ را به جهان نشان داد و به خصوص در جنگ 8 ساله ايران و عراق، بسياري از عكاسان ما در جبههها و در خط مقدم مستقر شدند و با رزمندهها زندگي ميكردند. در جنگ 40 روزه هم، عكاسان پا به پاي امدادگران حاضر شدند و عكاسي كردند و توانستند صحنههاي بسيار تلخي از نجاتيافتگان و لحظات پيدا كردن اجساد ثبت كنند. عباس كوثري كه از عكاسان خبري معروف در مطبوعات ايران است، ميگفت اگر لنز دوربين نبود، شايد عكاسان هم از همان آسيب رواني كه به مردم بلاديده و امدادگران وارد ميشود در امان نبودند.
عكاسي از بحران، خاصيت درماني و التيامبخشي دارد و ازجمله تكنيكهاي بياني براي التيام رواني آسيبديدگان بلاياست. همانطور كه امدادگران بايد در جلسات گروهي از تجربههاي تلخ و شيرين لحظه امدادگري براي يكديگر تعريف كنند تا تخليه رواني آنچه در عمليات امداد و نجات شاهد بودهاند محقق شود، عكاسي هم، تكنيك مشابه واگويه تجربههاست. آقاي كوثري درست ميگويد. لنز دوربين براي عكاسان جنگ، به اندازه هزار روانشناس و قرص آرامبخش كاركرد دارد اگرچه كه مشاهدهاي دردآور است ولي روايت آنچه با اين دوربين ثبت ميشود، همان تخليه رواني است. تلاش ما در ساعات و روزهاي بعد از بحران، اين است كه قربانيان ثانويه، از حالت بقا خارج شوند و سيستمهاي پردازشيشان فعال شود. بهترين روش براي فعال شدن سيستم پردازشي، روايت مشاهدات است چون فرد با روايت آنچه شاهد بوده، به آن تجربه معنا ميدهد و با معنادهي به اين تجربه، تحمل ضربه بسيار آسانتر خواهد شد. عكاسي و فيلمبرداري از صحنه بحران، يك نوع روايت و معنا دادن به واقعيت و حادثه و تجربه و از تكنيكهاي بياني در مداخلات روانشناختي بلاياست.
آيا مطلع شدن جهان از واقعيت بحران جنگ از طريق عكسهاي خبري هم براي عكاس كاركرد مثبت رواني دارد؟
بله، حتما كاركرد مثبت روانشناختي دارد. يكي از بهترين عكاسان بلايا، رابرت كاپاست. كاپا، عكسي از جنگهاي داخلي اسپانيا و از پارتيزاني در لحظه تير خوردن دارد كه با گذشت اين همه سال، همچنان از عكسهاي ماندگار جنگ است و واقعيت جنگ را به جهان نشان ميدهد.