درس آخر جواد مجابي
بهنام ناصري
چند روز پيش، دبير يكي از جوايز ادبي ابراز تاسف كرد كه در اين دوره دو تن از اعضاي اصلي هيات داوران، اين رويداد را همراهي نخواهند كرد. يكي شهرنوش پارسيپور كه به تازگي از دنيا رفته، ديگري دكتر جواد مجابي كه به دليل جراحيهاي اخير متاسفانه ناخوشاحوال است. او اميدوار بود به بازگشت سلامتي مجابي اما عصر ديروز، خبر آمد كه معالاسف فرشته مرگ از راه رسيد و او را هم برد. پيشتر هم درباره مجابي نوشتهام كه او جداي از تكثر و تنوع حوزههاي فعاليت هنري و نوشتارياش، از روزنامهنگاري تا شعر و رمان و داستان كوتاه و نقد و نقاشي و... يك وجه آكادميك هم داشت؛ و اين خاصيت و تفاوتي است، خصوصا در كشوري كه نهاد روشنفكري ادبي در آن به قاعده از نهاد دانشگاه در فاصله ميايستد و اغلب عامدانه. چرا كه روشنفكري ادبي در معناي امروزين و مدرن كلمه، خود به خود با ادبيات مدرن جهان سر و كار دارد و نهاد دانشگاه چه در حوزه ادبيات و چه در ساير حوزههاي علوم انساني، در دايره استادان و دستاندركاراني محاط است كه اغلب اگر آنقدر آزادانديش باشند كه ادبيات جديد فارسي را عنصري مشكوك در نظر نياورند، دستكم ترجيح ميدهند خطر نكنند و پا را از شعر موزون و مقفاي پيشامشروطه به اين سو نگذارند. دلايلش البته به جهانبينيها برميگردد و شرحش فرصتي ميطلبد قدرمسلم بيشتر از اين يادداشت گذرا. جواد مجابي از زمره معدود نويسندگان و شاعران مدرني است كه پس از ديدارهاي متعدد و گفتوگوهاي مختلف چه درباره آثارش، چه موضوعات ديگر، حدي از شناخت شخصيت دوستداشتني او را به من داده است. معمولا اكراه دارم از به كار بردن صفاتي كه از فرط استعمال تا مرز بيمعنا شدن رفتهاند و چيزي به شخصيت آدمها، خاصه نويسندهاي چون مجابي نميافزايد؛ اما اگر بناست رفتار جواد مجابي را به «مهرباني» تعبير كنم، با افتخار اين كار را خواهم كرد. او در معناي متوسع كلمه مهربان بود، نه از آنها كه ميكوشند از نمد مهرباني، كلاهي براي اميال و منويات خودخواهانه بدوزند. آنها اغلب مواقعي و با افرادي مهربانند كه چيزي از جنس «نام» و «نان» برايشان داشته باشد. مجابي اينگونه نبود. نه تبختر داشت، نه حاجتي به افزودن صفت مهرباني به روايات ديگران درباره خود. بارها درباره او و در غيابش بهطور شفاهي او را به صفتي متصف كردهام كه هيچگاه نشد بنويسمش. صفتي كه هم بر «معنا»ي زندگي نزد او دلالت دارد و هم بر چيزي فراتر از علايق مادي. باري، جواد مجابي به معناي دقيق كلمه شخصيتي «معنوي» بود، اما نه به تعبير گفتمان رسمي، چنان كه افتد و داني. او انسان را به ماهو انسان ارج ميگذاشت، نه به ميانجي «چه كسي» بودنش؛ و اين درسي بود كه همواره، تا روزهاي پاياني عمرش حتي، از او فراگرفتيم.
اين را آنها كه با دكتر جواد مجابي حشر و نشري داشتهاند، به صراحت گواهي ميدهند. يكبار، بعد از اسفندماه غمزده چهارصدويك، از شعفي نوشتم كه در چشمانش ديده بودم. وقتي كنار پنجره اتاقش در خانه كوي نويسندگان نشسته بوديم به حرف زدن درباره «نسبت روشنفكري ادبي و جنبشهاي اجتماعي ايران» و او يكمرتبه لابهلاي حرفها از جا برخاست و از پنجره براي مرد همسايه دست تكان داد. با همان شعفي كه شايد اگر هنرمند محبوبش را ميديد. او اين خصلت را به گواه همنسلانش از جواني به همراه داشت تا همين روزهاي پاياني عمر. افتخار آن را دارم كه آخرين گفتوگو را، درباره كتابهاي در دست انتشارش، با او داشتهام؛ اواخر بهار امسال، وقتي از زير تيغ جراحي درآمده بود. گفتوگويي در حكم اداي دين در حق پيشكسوتي كه سالها از او آموختم؛ گفتوگويي كه مثل اغلب معاشراتمان دوستش دارم، خاصه حرفهايش را در جواب اين مساله كه «اگر بار ديگر از خود بپرسيم ادبيات چيست؟ پاسخ چه خواهد بود كه ردي از كهنگي و گرد و خاك بهجا مانده از گذر زمان نااميدمان نكند؟ او رفت، اما هنوز چيزهاي زيادي براي آموختن به ما دارد.