وقتی نهادها کاریکاتوری میشوند
علی هاشمی
پیش از این در نوشتاری از كشتن واژهها گفته بودم؛ اما باید گفت فاجعه از آنجا آغاز میشود که پس از کشتن معنای واژهها، نوبت به کشتن معنای نهادها میرسد. نهاد میماند؛ ساختمانش پابرجاست، بودجهاش برقرار است، مدیر دارد، جلسه دارد، مصوبه دارد و گزارش عملکرد هم منتشر میکند؛ اما روح ماموریتش میمیرد و این یعنی نهاد زنده است، اما کارکردش مرده است. اگر نهاد ناظر در افکار عمومی بیشتر به عنوان «صیانتکننده از نهاد تحت نظارت» شناخته شود، باید زنگ خطر را شنید؛ ناظر نباید به حافظ تحت نظارت تبدیل شود. قوه قضايیه برای اجرای عدالت است؛ نه صرفا اجرای قانون. پلیس برای امنیت مردم است؛ نه امنیت در برابر مردم. رسانه برای دیدن حقیقت است؛ نه تولید تصویری که قدرت دوست دارد، ببیند.
دانشگاه برای پرسشگری است؛ نه تربیت انسانهای محتاطی که پیش از گفتن حقیقت، به هزینه گفتنش فکر کنند. انتخابات برای انتخاب است؛ نه صرفا برگزاری مراسم انتخاب و دولت برای بهتر کردن زندگی مردم است؛ نه اینکه مردم دائما نگران تصمیمهای دولت باشند.
اینجا مرز خطر است؛ وقتی «حکمرانی برای مردم و خدمت به مردم » آرامآرام جای خود را به «حکمرانی بر مردم» میدهد. وقتی شهروند به جای آنکه صاحب حق باشد، تبدیل به موضوع کنترل میشود. وقتی منتقد به جای سرمایه اصلاح و مورد تشویق، تهدید تلقی میشود. وقتی مطالبهگر به جای شنیده شدن، حذف میشود. وقتی قانون به جای مهار قدرت، ابزار اعمال قدرت میشود و وقتی نهادهای نظارتی به جای نظارت بر قدرت، بیش از اندازه نگران حفاظت از قدرت میشوند؛ در چنین شرایطی ممکن است ظاهر جمهوریت، قانون، نظارت، انتخابات و نهادها باقی بماند، اما محتوای آنها تهی میشود. این همان چیزی است که باید از آن ترسید: «کاریکاتوری شدن و فرمایشی شدن نهادها».
کاریکاتور، شکل یک چیز را دارد، اما نسبتهای واقعی آن را ندارد.
نهاد کاریکاتوری نیز عنوان «نظارت» دارد، اما اگر ناظر نتواند مستقلانه بپرسد، نظارت بیمعنا میشود. عنوان «رسانه» دارد، اما اگر نتواند نقد کند، رسانه به بلندگو تبدیل میشود. عنوان «انتخابات» دارد، اما اگر انتخاب واقعی محدود شود، مشارکت به تشریفات نزدیک میشود و عنوان «حکمرانی» دارد، اما اگر رضایت، کرامت و حقوق مردم در حاشیه قرار گیرد، حکمرانی از فلسفه وجودی خود فاصله میگیرد.
هشدار بزرگ؛ مساله فقط این نیست که مردم از یک نهاد ناراضی شوند. مساله عمیقتر است: وقتی مردم دیگر باور نکنند نهادها برای حل مشکلات آنها ساخته شدهاند، سرمایه اجتماعی فرو میریزد و جامعهای که اعتمادش را از دست بدهد، با بخشنامه و اجبار دوباره اعتماد نمیکند. با تبلیغات هم نه. با آمارسازی هم نه. با برخورد امنیتی هم نه. اعتماد را فقط با پاسخگویی، عدالت، شفافیت، آزادی مسوولانه و اصلاح واقعی میتوان بازسازی کرد.
این یادداشت علیه هیچ فردی نیست؛ هشدار درباره فرسایش کارکرد نهادهاست. ممکن است در هر دستگاهی مدیران و کارکنان شریف، متخصص و دلسوز فراوان باشند. مساله، ساختاری است که گاهی افراد را به جای پاسخگویی به مردم، به پاسخگویی به بالادست عادت میدهد و اینجا همان جایی است که باید ایستاد و پرسید: قدرت برای حفظ مردم است یا مردم برای حفظ قدرت؟ قطعا اگر قدرت برای مردم باشد مردم مثل دهه اول انقلاب در جنگ تحمیلی ایثارگونه و با شهادت قدرت را حفظ خواهند کرد. اگر پاسخ را وارونه کنیم، همه چیز ظاهرا سر جای خود باقی میماند؛ اما حقیقتا هیچ چیز سر جای خود نیست ؛ نظارت هست؛ اما نظارت بیاثر میشود. قانون هست؛ اما عدالت احساس نمیشود. انتخابات هست؛ اما انتخاب محدود میشود. رسانه هست؛ اما حقیقت سانسور میشود. نهاد هست؛ اما نهاد بودنِ نهاد از بین میرود.
و این شاید خطرناکترین مرحله یک نظام باشد: «وقتی نهادها نمیرند؛ اما معنای خود را از دست بدهند.» زیرا نهاد مرده را میتوان شناخت؛ اما نهاد زندهنما، خطرناکتر است. هشدار را باید امروز شنید، نه فردا. پیش از آنکه بیاعتمادی به یک نهاد، به بیاعتمادی به همه نهادها تبدیل شود؛ پیش از آنکه نقد به اعتراض؛ اعتراض به بیگانگی و بیگانگی به گسست اجتماعی تبدیل شود.
راه نجات، بیشتر کردن کنترل مردم نیست؛ بازگرداندن اعتماد مردم است و اعتماد، از یک نقطه آغاز میشود: قدرت باید دوباره بپذیرد که نهادهای عمومی، ملک قدرت نیستند؛ امانت مردمند. اگر واژهها را احیا کنیم، معنا بازمیگردد؛ اگر نهادها را احیا کنیم، اعتماد بازمیگردد و اگر اعتماد بازگردد، کشور دوباره میتواند بر سرمایهای بسیار بزرگتر از قدرت تکیه کند: مردم!!