بوی یاس امینالدوله
اسدالله امرایی
«بوی یاس امینالدوله میآمد» مجموعه داستانهای کوتاه زری پورجعفریان است که نشر چهلکلاغ منتشر کرده. زبان زری پورجعفریان در این داستانها ساده و روان و امروزی و بسیار سرراست است. گاهی جملات کوتاه پشت سر هم تپش قلبت و ذهنت را بیشتر میکنند و خواننده را به دنبال خود میکشند. اغلب داستانها ساختار منسجمی دارند. پایانبندی بعضی از داستانها درخشان است. موضوع داستانهای زری پورجعفریان زندگی امروز انسان، به خصوص زنان و سالمندان است. عشق، خیانت، مرگ و مرگ ذهنی، خانواده و تاثیرچندپارگی و عدم درک انسانها بر زندگی کودکان و زنان، از مهمترین موضوعات داستانهای کوتاه اوست.
شهرام به مادر گفت: «آمادهاید؟»
«آره.»
«بریم.»
«من مادرِ مهناز خلیلی هستم. بیست و هشت روزه که...»
مادر اشکش را پاک کرد و گفت: «نمیتونم درست حرف بزنم.» شهرام گفت: «اشکالی نداره سعی کن دوباره بگی.»
«من مادرِ مهناز خلیلی هستم. بیست و شیشروزه که مهناز ناپدید شده.»
مادر دوباره اشکش را پاک کرد سرش را بالا آورد، به دوربینِ شهرام نگاه کرد و گفت: «مطمئنم که مهناز زنده است. از همه کسانی که میتونندخواهش میکنم کمک کنند تا دخترمون به ما برگرده.» وقایع اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در دل داستانها نمود پیدا کردهاند. بیآنکه داستانها الزاما همگیشان دارای ارجاعات سیاسی مشخصی باشند. داستانِ نارنگیِ لامپی یکی از همین داستانهاست. زندگی خرج داره، یکی از داستانهای مجموعه است که شاید بیش از سایرداستانها وجه مستندگونه و ارجاعات اقتصادی دارد. نویسنده از زیروبم زندگی آدمهای داستان چیز زیادی نمیگوید اما به جای آن به جزییات دیگری اشاره میکند که شاید در وهله اول چندان مهم به نظر نیایند. نویسنده گاهی به سراغ موضوعاتی میرود که ساده و دمدستی به نظر میرسند و این همان وجه مستند داستانهاست.«مرضی جون نگفته بود و بعد مینا در مسیرِرسیدنِ به کافهای که در آن با دوستانش قرار داشت به تکههای آینه شکسته قلبیشکل در دستش نگاه کرده بود. در خانه مادربزرگ مهمانی بود. مادربزرگ زنده بود. زنی خسته و بیشترِ وقتها ناراحت. آن وقتها چند سالی بود که مرضیجون نمیتوانست خوب راه برود. مرضیجون کمحرف شده بود. چند سالی در خانه مادربزرگ زندگی کردند. درست وقتِ مهمانی در خانه مادربزرگ آینه قلبیشکلی که وقتِ عروسی برای مرضیجون خریده بودند از روی تاقچه خانه قدیمی افتاد و شکست. مرضیجون به تکههای شکسته نگاهی کرد و چیزینگفت. مینا به آشپزخانه رفت. وقتِ بیرون آمدن صدای خواهرهای مرضیجون را شنید: «ایندرکی از وضعیت خودش نداره.» «این» یعنی مرضیجون. مینای هفتساله از همان وقت فهمید که مرضیجون با وضعیتش تنهاست. شنید که چرا مرضیجون نمیفهمد که آنها نمیتوانند هر جایی که میروند او را همراه خودشان ببرند. آینه پانزدهسالِ پیش شکسته بود و تکههای شکسته از همانوقت در دستِ مینامانده بودند تا تیزیِ کلمههای خواهرهای مرضیجون را یادآوری کنند. مرضی جون چند سال بعد، یک شب که پشتِ پنجره برف میبارید گفته بود: «به دنیا که اومدم فکر کردند مُردهام.» با ته لهجه ترکی ادامه داده بود: «نیمهجان بودم.» مینا همان موقع عکسی از دستهای مرضیجون گرفته بود. از دستها و حلقهای که همیشه در انگشت دست چپش بود. عکس را در اینستاگرام گذاشته بود. مرضیجون اینستاگرام نداشت. مرضیجون حتی تلفن همراه هم نداشت.» ترسها، دردها و تروماهای شخصیتهای اینداستانها با شگردهای پیشنهادیِ روانشناسی زرد درمان نمیشوند و گاهی عمری به اندازهعمر شخصیتها و آدمهای معادل بیرونی آن شخصیتها در اجتماع دارند.
بوی یاس امینالدوله میآمد، یکی دیگر از داستانهای مجموعه است که نام مجموعه نیز از آن گرفته شده است.