فقط و فقط، روز آخر پاييز
ناديا فغاني جديدي
امروزه تقريبا ديگر شكي در اين نيست كه آدمها
دو دستهاند: جغدهاي شببيدار و گنجشكان سحرخيز. جغدهاي شببيدار از نور گريزانند و ساعت بدنيشان جوري تنظيم شده كه حوالي ظهر يا ساعتهاي اول بعدازظهر، تازه مغزشان از خمودگي و خوابآلودگي در ميآيد و موتورشان روشن ميشود. اينها ميانه چنداني با نور و روشنايي و سحرخيزي و اين قبيل چيزها ندارند. از آن طرف، گنجشكها با اولين اشعه آفتاب كه از لابهلاي پرده اتاق روي صورتشان ميافتد، انگار جان ميگيرند و پر از انرژي حيات ميشوند و جيكجيككنان ميروند تا عالم و آدم را در خوشحاليشان بابت طلوع دوباره خورشيد شريك كنند.
تا قبل از كشف الكتريسيته و برق، طبيعي بود كه انسانها خواب و بيداريشان را با طلوع و غروب خورشيد تنظيم كنند تا بتوانند بيشترين بهره را از نور روز ببرند. اما هميشه برايم سوال است كه بعد از انقلاب صنعتي و مدرن شدن همه چيز، چرا وقتي براي روشن شدن محيط اطرافمان كافي است فقط يك دكمه را فشار دهيم، هنوز هم ساعت كار رسمي در خيلي جاها، از كله سحر شروع ميشود و درست در اوج شكوفايي مغز جغدها، حوالي 5-4 بعدازظهر به پايان ميرسد.
چندين سال پيش، نوشتهاي خواندم كه اين سلطه ساعت بدني گنجشكها را در جهان امروز، نوعي آپارتايد بيولوژيك ناميده بود و آرزو كرده بود كه مثل بقيه آپارتايدها، دوران اين يكي هم به سر بيايد و هر كسي بتواند بدون فشار آوردن به ساعت بدنياش، آن ساعتهايي كه بازدهي بيشتري دارد، كار كند و ايضا تفريح و خوشگذراني، كه در دنياي گنجشك زده امروزي، براي ما جغدها كمي سخت و خيلي جاها ناممكن است.به نظرم شايد بشود گفت همانطور كه نوروز، جشن پايان زمستان و سردي و تاريكي، جشن شما گنجشكهاست، يلدا هم جشن ما جغدهاست.
از اول پاييز، روزها را دانه دانه ميشماريم تا به آخرين روز آذر برسيم و از تاريكي و سرماي آن لذت ببريم. دور هم جمع شويم و به سياق دراكولاها، البته كه نه با نوشيدن خون واقعي، شادي كنيم و خوش باشيم.اما دريغ كه چند سالي ميشود كه سحرخيزانِ دنيا به كام، اينجا هم سر و كلهشان پيدا شده و اوضاع را به نفع خودشان مصادره كردهاند. مراسم شب يلدا را كه به خاطر آن تفاوت سي ثانيهاي-يك دقيقهاي، شده بلندترين شب سال، به جاي همان شب، در نزديكترين شب جمعه برگزار ميكنند تا فردايش مجبور نباشند خوابآلود و خسته سر كار بروند.آن يك دقيقه جادويي را كه ميشود دو تا دانه اضافهتر انار خورد، يك بيت اضافهتر حافظ خواند، سهبار اضافهتر نفس عميق آميخته به بوي نرگس توي ريهها كشيد و فرح ذات ايجاد كرد، ميفروشند به اينكه فردا صبحش، مثل تمام بيست، سي، چهل سال گذشته، راس ساعت 8، كارتشان را بزنند و روز ديگري را آغاز كنند.باز هم دم ما جغدها گرم كه هيچوقت به سرمان نزده سال جديد را، چون ساعتش به نصفهشب ميافتاده يا صبح زود جمعه بوده، در ساعت معقولتري تحويل كنيم، كه اگر كرده بوديم، تا به امروز از تقويم جلالي به جز اسم جلاله چيزي باقي نمانده بود.براي من، يلداي امسال، شنبه، سي آذر است. هر چند كه فردايش بايد بروم سر كار و شبنشيني و شببيداري ممكن است كمي سخت باشد، يلدا اگر ميخواهم بايد جور هندستان بكشم. اگرنه كه پنجشنبه 28 آذر، ميشود فال گرفت و حافظ خواند، اما آن يك دقيقه جادويي شنبهشب است كه ممكن است نگاهم به نگاهي گره بخورد، خواجه در غزلش اشاراتي نصيبم بكند يا دانه اناري كه از بهشت آمده، برود زير دندانم و سرنوشتم را عوض كند.