انسان سخن نگفت
غلامرضا طريقي
«گلچهره» از نوجواني تا آن روز كه
۶۱ ساله بود، مشكل قلبي داشت. بعد از اينكه همه مطبها را گشته بود نشاني پزشك معروف كرمان را گير آورده بود و از روستاي «دهستان» در شمال هرمزگان خودش را رسانده بود به مطب.منشي وقتي اسمش را خواند و چهرهاش را ديد، گفت: شما كه دفعات قبلي اسمتان «ماهچهره» بود، چرا اسمتان را عوض كردهايد؟ و او قسم و آيه آورد كه اولينبار است پايش به كرمان رسيده.منشي پرسيد شما خواهري نداري؟ و ناگهان داغي از قفسه سينه گلچهره خودش را به طرف گلويش كشاند.گفت: داشتم، اسمش هم ماهچهره بود اما ۵۰ سال قبل مريض شد. نامادريام با شوهرخواهرم، او را كه ۹ سال داشت و به زور شوهرش داده بودند آوردند بيمارستان كرمان. بعد از چند روز هم برگشتند و خبر دادند كه مرده است و آنها چون پول آوردن جنازهاش را نداشتند همانجا خاكش كردهاند.منشي گفت: ماهچهره هنوز زنده است و از مريضهاي همين دكتر است.گلچهره از حال رفت و وقتي به هوش آمد التماس كرد به دكتر كه شماره و آدرس خواهرش را بدهند.سرانجام بعد از چند روز به ديدار خواهرش رفت كه در كرمان برعكس روزهاي كودكيشان در ناز و نعمت زندگي ميكرد.نامادري و شوهر وقتي شنيده بودند كه هزينه درمان زياد است و مريضشان هم كه مشكل قلبي مادرزادي دارد احتمالا زنده نخواهد ماند او را رها كرده بودند در بيمارستان و برگشته بودند به روستا و گفته بودند كه او مرده است تا لااقل خرج بيمارستان را ندهند.دختربچه هفتهها گريه كرده بود تا اينكه يك خانواده كرماني متمول او را ترخيص كرده بودند و برده بودند خانهشان. او را كه حتي آدرس دقيق روستايشان را نميدانست نگه داشته بودند و در بيست و چند سالگي با مراجعه به دادگاه و شكايت از همسر كه او را ترك كرده بود از دادگاه دستور طلاقش را گرفته بودند.بعد هم ازدواج و حمايت.گلچهره وسط گريه گفته بود پس چرا بعدا كه عقلرس شدي، سراغ من نيامدي و او گفته بود: فكر كردم همهتان باهم دست به يكي كردهايد كه مرا دست به سر كنيد، دلم شكسته بود.گلچهره چند روز بعد خبر زنده بودن ماهچهره را تف كرد توي صورت شوهر سابق و نامادرياش كه هنوز در فلاكت بودند و از آن به بعد منفور هم شدند.ماهچهره هيچوقت به دهستان برنگشت. اما حالا مدام ميآيد به بندر براي ديدن خواهرش و بچهها و نوههاي خواهرش.