بومگردي از اقامتگاه تا احياي معنا
علي ربيعي
به مناسبت روز جهاني بومگردي
بومگردي در ايران، حتي اگر سياستگذاري منسجم و دقيقي هم درباره آن انجام نشود، مسير رشد خود را ادامه خواهد داد. تغيير سبك زندگي، خستگي از شهرهاي بزرگ، ميل به تجربههاي اصيلتر و جستوجوي دوباره طبيعت و زيست محلي، جامعه را به سمت روستا، اقليم، فرهنگ بومي و سفرهاي متفاوت سوق داده است. اما پرسش اصلي اين نيست كه بومگردي رشد ميكند يا نه؛ پرسش اين است كه اين رشد چگونه مديريت ميشود: پايدار، مشاركتي و معناساز، يا پراكنده، فرسايشي و صرفا اقامتگاهمحور؟ مشكل بسياري از سياستگذاريهاي ما، بهويژه در حوزه فرهنگ، اين بوده كه از دل گفتوگو با ذينفعان بيرون نيامدهاند. گاه سياست، به جاي آنكه حاصل شنيدن ميدان باشد، به بخشنامه تبديل شده است. در بومگردي، اين خطر جديتر است؛ زيرا اين حوزه با زندگي واقعي مردم، با خانه، روستا، آيين، غذا، موسيقي، معماري و حافظه محلي سروكار دارد. نميتوان درباره آن از پشت ميز تصميم گرفت و انتظار داشت نتيجه، زنده و پايدار بماند. از اين منظر، هر تلاشي براي نشستن با فعالان بومگردي، شنيدن تجربههاي آنان و باز كردن مسير گفتوگوي مستقيم با جامعه محلي، اقدامي درست و ضروري است. در ماههاي اخير نيز در وزارت ميراث فرهنگي، گردشگري و صنايع دستي نشانههايي از توجه جديتر به همين رويكرد ديده ميشود؛ رويكردي كه اگر با تداوم همراه شود، ميتواند بومگردي را از سطح يك فعاليت اقتصادي محدود، به بخشي از سياست فرهنگي و توسعه محلي كشور تبديل كند. تأكيد وزير ميراث فرهنگي بر شنيدن صداي فعالان اين حوزه و نزديك شدن به مسائل ميداني، از همين جهت قابل توجه است. البته روشن است كه بومگردي فقط مساله يك وزارتخانه نيست؛ دولت نيز بايد آن را موضوعي ميانبخشي بداند؛ در پيوند با محيطزيست، اقتصاد روستا، زيرساخت، ارتباطات، آموزش، فرهنگ و انسجام اجتماعي. افزايش گرايش به بومگردي، فقط مساله قيمت سفر يا كمبود هتل نيست. در پس آن، تغييري آرام اما مهم در ذائقه جامعه ديده ميشود. انسان امروز، در برابر شتاب زندگي شهري، تنهايي، مصرفزدگي و تجربههاي استانداردشده، دوباره به سادگي، طبيعت، سنت و اصالت توجه نشان ميدهد. استفاده از درهاي قديمي، پنجرههاي چوبي، غذاهاي محلي، موسيقي نواحي، لباسهاي بومي و معماري سنتي در زندگي امروز، فقط انتخابي تزئيني نيست؛ نشانهاي از ميل به بازگشت به ريشههاست. در اين ميان، بومگردي ميتواند پاسخي به يكي از مسائل پنهان انسان معاصر هم باشد: تنهايي. بسياري از آدمها در شلوغي شهرها تنها شدهاند. اين تنهايي فقط جغرافيايي نيست؛ نوعي مهاجرت به درون است. بومگردي، اگر درست فهميده شود، فرصتي براي بازگشت به رابطه انساني است؛ به گفتوگو، سفره مشترك، تجربه زندگي محلي، طبيعت، آيين و معاشرت بيواسطه. البته بخشي از جذابيت بومگردي به تفاوت آن با فضاهاي رسمي و استاندارد شده اقامت نيز بازميگردد. هتل، هرقدر مجهز باشد، تجربهاي كم و بيش مشابه توليد ميكند؛ اما بومگردي ميتواند تجربهاي يگانه، محلي و انساني باشد. در كنار اين، در شرايط فشار اقتصادي، بومگردي براي بسياري از خانوادهها امكان سفر ارزانتر و در دسترستري فراهم ميكند. اين مزيت بايد حفظ شود، اما نبايد همه معناي بومگردي به ارزاني و اقامت كاهش يابد. تجربه كشورهاي موفق نيز نشان ميدهد هر كشور بر مزيت خاص خود تكيه كرده است. كاستاريكا گردشگري را با محيطزيست پيوند زده، نپال بر مديريت بازديد و اقتصاد محلي تمركز كرده و كنيا و تانزانيا از ظرفيت حياتوحش بهره بردهاند. ايران نيز بايد مزيتهاي خود را دقيقتر بشناسد: تنوع اقليمي، روستاهاي تاريخي، معماري بومي، غذاهاي محلي، صنايعدستي، موسيقي نواحي، آيينها، اقوام، طبيعت و مهمتر از همه، پيوند عميق ميان فرهنگ و زندگي روزمره. بنابراين، بومگردي را نبايد فقط يك صنعت دانست. اگر نگاه ما صرفا اقتصادي باشد، همه چيز در اشتغال، درآمد و سهم از توليد ناخالص داخلي خلاصه ميشود. اين شاخصها مهماند، اما كافي نيستند. بومگردي ميتواند به شادي اجتماعي، توسعه محلي، تقويت هويت ايراني، احياي روابط انساني و حتي حفاظت فرهنگي كمك كند. بومگردي فقط محل خوابيدن مسافر نيست؛ ظرفي براي انتقال معناست. در بومگردي، فرهنگ محلي فرصت ديده شدن و ادامه يافتن پيدا ميكند؛ آداب و رسوم، صنايعدستي، غذاهاي بومي، موسيقي، معماري، زبان و شيوههاي زندگي. اينجا اهميت وزارت ميراث فرهنگي نيز بيشتر روشن ميشود. ميراث فرهنگي فقط ديوار، بنا و اثر تاريخي نيست؛ بخشي از آن در زندگي مردم جريان دارد. اگر وزارتخانه بتواند اين نگاه را در سياستگذاري خود تقويت كند، بومگردي ميتواند به يكي از ابزارهاي حفظ ميراث ناملموس ايران تبديل شود.
يكي ديگر از ظرفيتهاي مهم بومگردي، كاهش فاصلههاي فرهنگي است. هرچه مراوده ميان مردم بيشتر شود، شناخت متقابل نيز افزايش مييابد. بومگردي، بهويژه در مناطق مرزي و چندقوميتي، ميتواند به فهم بهتر اقوام و فرهنگها از يكديگر كمك كند. اين ظرفيت، در كشوري مانند ايران كه تنوع فرهنگي يكي از سرمايههاي اصلي آن است، اهميت ويژهاي دارد. اما بومگردي بيخطر نيست. يكي از آسيبهاي جدي آن، كالايي شدن فرهنگ است. اگر لباس، آيين، موسيقي و سبك زندگي مردم فقط براي نمايش به گردشگر بازسازي شود، فرهنگ از زندگي جدا و به صحنه تبديل ميشود. در چنين وضعي، اصالت فرهنگي آرامآرام فرسوده ميشود. بومگردي نبايد مردم محلي را به بازيگران نمايشي براي مصرف گردشگر تبديل كند. چالش ديگر، نسبت بومگردي با جامعه محلي است. سود اين فعاليت بايد به مردم همان منطقه بازگردد. توسعه زماني واقعي است كه مردم محلي در مركز آن باشند، نه اينكه سرمايهگذار بيروني وارد شود، سود را ببرد و براي روستا فقط فشار، تغييرات سطحي يا نارضايتي باقي بماند. توسعهاي كه حرمت مردم را از بين ببرد، توسعه نيست. در يكي از تجربههاي ميداني در بلوچستان، نگهبان سدي كه كنار روستا ساخته شده بود، جملهاي گفت كه فراموشكردني نيست: «اين سد حرمت من را برد.» او پيشتر در روستاي خود جايگاهي اجتماعي داشت، اما پس از جابهجايي روستا، شأن و موقعيتش فرو ريخته بود. اين جمله، خلاصه يك حقيقت بزرگ است: توسعه اگر منزلت انسان را حفظ نكند، فقط سازه ميسازد، نه زندگي. از همين منظر، در بومگردي بايد مراقب رابطه قدرت و سرمايه بود. جامعه محلي نبايد حاشيهنشين توسعهاي شود كه به نام او انجام ميشود. زنان، جوانان، هنرمندان، كشاورزان، صاحبان دانش بومي و ساكنان روستا بايد در مركز زنجيره ارزش بومگردي قرار بگيرند. بومگردي بدون مردم محلي، فقط يك نام زيبا براي شكل تازهاي از بهرهبرداري است. نكته مهم ديگر اين است كه هدف بومگردي نبايد فقط اقامت باشد. امروز در برخي مناطق، اقامتگاه جاي خود تجربه بومگردي را گرفته است. اگر قرار باشد فقط خوابگاهي در كنار كوير، جنگل يا روستا ساخته شود، تفاوت چنداني با مسافرخانه نخواهد داشت. مزيت واقعي زماني شكل ميگيرد كه گردشگر، زندگي در فرهنگ محلي را تجربه كند؛ كنار يك هنرمند صنايعدستي بنشيند، بخشي از فرآيند بافت، پخت، ساخت، موسيقي، آيين يا زيست روزمره مردم را لمس كند. گردشگر خارجي براي هتل لوكس به ايران نميآيد. او در جستوجوي فرهنگ، طبيعت، روايت و سبك زندگي ايراني است. از همين رو، حمايتها و تسهيلات بايد به سمت خلق مزيتهاي بومي بروند، نه فقط ساخت اقامتگاههاي بيشتر. اگر جهتگيريهاي جديد وزارت ميراث فرهنگي بتواند از نگاه صرفا كالبدي عبور كند و بر تجربه، روايت، هويت و زيست محلي متمركز شود، بومگردي ايران ميتواند وارد مرحلهاي جديتر شود. اين مسير البته بدون همراهي دستگاههاي ديگر دولت ممكن نيست؛ از راه و ارتباطات گرفته تا محيطزيست، آموزش، نظام بانكي و مديريت محلي. رسانه و شبكههاي اجتماعي نيز در اين ميان نقشي تعيينكننده دارند. امروز بسياري از مقصدهاي سفر، پيش از آنكه در نقشه انتخاب شوند، در تصوير و روايت انتخاب ميشوند. يك عكس از خانهاي بومي، يك روايت انساني از ميزبان محلي، يك ويديو از غذاي روستايي يا يك داستان كوتاه از زندگي مردم، ميتواند مقصد سفر را تغيير دهد. توسعه بومگردي بدون روايت، تصوير، اعتماد و ارتباطات ممكن نيست. پيوند بومگردي با محيطزيست نيز حياتي است. اگر گردشگري به تخريب طبيعت، توليد پسماند، فشار بر منابع آب و نابودي زيستبومهاي محلي منجر شود، ديگر نميتوان آن را بومگردي ناميد. بومگردي بايد به جاي مصرف طبيعت، به حفاظت از آن كمك كند. سياستگذاري در اين حوزه بايد گردشگري و محيطزيست را دو مساله جدا از هم نداند. از امروز بايد به نسبت بومگردي با حافظه تاريخي نيز فكر كرد. مكانهايي كه جنگ، آسيب، مهاجرت، مقاومت يا تجربههاي دشوار تاريخي را از سر گذراندهاند، نبايد لزوما به موزههاي خشك و رسمي تبديل شوند. گاهي ميتوان آنها را به گونهاي حفظ كرد كه زيست، روايت و حافظه مردم در آن باقي بماند. چنين مكانهايي ميتوانند ظرفي براي آموزش تاريخي، گردشگري حافظه و انتقال تجربههاي جمعي باشند. از نظر اقتصادي نيز بومگردي ميتواند آثار مهمي داشته باشد: كاهش مهاجرت، تقويت مهاجرت معكوس، ايجاد اشتغال محلي، افزايش مشاركت زنان و جوانان، حفظ صنايعدستي و فعالسازي اقتصاد روستا. بسياري از فعالان بومگردي در سنين فعال اقتصادي قرار دارند و همين امر ميتواند به تغيير ساختار اشتغال در مناطق كمتر برخوردار كمك كند. با همه اين ظرفيتها، چند مانع جدي بايد برطرف شود؛ نخست، تعدد و پيچيدگي مجوزهاست. فعال بومگردي نبايد ميان چند دستگاه سرگردان شود. لازم است در هر استان، مسير مشخص و واحدي براي پيگيري امور وجود داشته باشد. دوم، ضعف زيرساختهاست؛ از جاده، حمل و نقل و اينترنت گرفته تا مديريت پسماند، خدمات بهداشتي و امكانات اورژانسي. سوم، دشواري تامين مالي و كمبود سرمايه است. چهارم، ضعف آموزش است. فعالان بومگردي به آموزش در زمينه زبان، ميزباني، ارتباط با گردشگر، بازاريابي، محيطزيست و مديريت تجربه سفر نياز دارند. پنجم، اختلافات محلي بر سر مالكيت و منافع است كه بدون ميانجيگري و تدبير نهادي، ميتواند به آسيب جدي تبديل شود.
در نهايت، بومگردي فقط يك فعاليت اقتصادي نيست؛ بخشي از فرآيند احياي معنا، هويت و زيست ايراني است. اگر آن را صرفا اقامتگاه ببينيم، ظرفيت آن را كوچك كردهايم. بومگردي ميتواند روستا را به متن توسعه بازگرداند، فرهنگ محلي را از حاشيه به مركز بياورد، طبيعت را به شريك سياستگذاري تبديل كند و ميان مردم، سرزمين و حافظه تاريخي پيوندي تازه بسازد. از اين منظر، گامهايي كه در دولت و وزارت ميراث فرهنگي، گردشگري و صنايع دستي براي توجه جديتر به بومگردي، شنيدن فعالان آن و كاهش موانع اداري و حمايتهاي مالي برداشته ميشود، ميتواند نقطه آغاز مسير مهمتري باشد؛ مسيري كه البته فقط با اراده يك وزارتخانه به نتيجه نميرسد. دولت بايد بومگردي را يكي از ظرفيتهاي جدي توسعه محلي، بازسازي اجتماعي، اقتصاد روستا و حفظ سرمايه فرهنگي ايران بداند.
بومگردي - اگر درست فهميده و عادلانه سياستگذاري شود - فقط راهي براي سفر نيست؛ راهي براي بازگشت جامعه به ريشههاي زنده خود است.