مورد عجيب سيروس خان!
هادي اعتماديمجد
سيروس ابراهيمزاده مرد شوخطبعي بود. خيلي زياد. يك بذلهگوي تحصيلكرده فرنگ و با اشراف عميق به ادبيات و بازيگري. كتابخوان و روشنفكر. سوادي كه سطح شوخيهاي او را خود به خود بالا ميبرد. در جمعهاي جدي و مجامع عمومي شايد كمتر اينطور بود و بيشتر با قيافه جدياش به ياد ميآمد. در گپ و گفتهاي دوستانه، اما گاه در لفافه جملات بسيار مودبانه و رفتاري متين كه همينطور پيشكسوتي از آن ميباريد، مزاح غافلگيركننده بامزهاي به زبان ميآورد. تهش خنده ريزي ميچسباند، ميرفت سراغ ادامه مجدانه و محترمانه بحث تا سر رسيدن شوخي بعدي. با همان تن صداي خاص و ريتمدارش. صحبت كه ميكرد انگار دارد يك قطعه اپرا را اجرا ميكند. يك جور آهنگين موزوني. اين مرز جديت و شوخ و شنگي كه آبتني در آن را خوب بلد بود، باعث ميشد فكر كني «دكتر افشارِ» كمدي معركه «كاكتوس» از جهان فيلم و سريال قدم به واقعيت گذاشته و دارد بيوقفه نطقهاي سياسي و اجتماعي ميكند. بحث كه زيادي كت و شلواري ميشد، ناگهان ياد مسخرهبازيهاي او در لباس سرهنگ ضد انقلاب «موميايي ۳» ميافتادي و پقي ميزدي زير خنده. قضيه را كه ميپرسيد و مطلع ميشد، خودش هم ميخنديد! كارهايي كه با درك دقيق محمدرضا هنرمند از عمق تواناييهاي آن مرحوم، در پسِ سالها همچنان لعاب كمديشان درخشان مانده. ريش سپيد كردهاي كه زبان نسل جوانتر و قلقشان را بلد بود. از اين قشر آدمهاي «روزگار سپري شده مردم سالخورده» نبود.
كمي كه بيشتر با او دوست ميشدي، پيرمرد ريزه ميزه آراسته جدي و با ديسيپلين، خداحافظي ميكرد و جايش را يك دوست خوش مشربِ درويش مسلك ميگرفت. اصلا هم اهل اين اطوارها نبود كه سواد دانشگاهي خارج از كشورش را رانت و چماق كند و فخر بفروشد.
همانطور كه سخاوتمندانه تجربه و خاطرات هنري را در طبق اخلاص و بدون دستكاري به نفع خويش تعريف ميكرد، گاهي يكسري چيزها را نگه ميداشت براي خودش. مثلا يكبار در ديداري، به دليل علاقه شخصيام به دنياي فيلمهاي پرويز صياد، از بازياش در دو فيلم «صمد» پرسيدم. خنده عجيبي كرد و گويي دو دو تا چهارتايي ذهني انجام دهد، در يك جمله پروندهاش را بست: «آره... اونم خيلي خوب بود»! اين سالهاي اخير كه به دليل بيماري كمتر جلوي دوربين ميرفت، يك كانال تلگرامي زده بود و تويش كلي محتواي فخيم ادبي، فرهنگي و سينمايي ميگذاشت. در خانواده دوستي و دلبستگي به همسرش، خانم ناهيد كبيري، نويسنده، مترجم و شاعر خوش قريحه هم كه نگويم... مثل يك جوان عاشقپيشه رفتار ميكرد.
در عنوان مطلب از مورد عجيب او نوشتم. براي من كه به عنوان يك روزنامهنگار، تقريبا در دهه آخر زندگي سيروسخان افتخار رفاقت با او را يافتم، مشكل او در شنوايي كه با قلدري از پس آن برميآمد، جاي تعجب ميگذاشت كه چطور مسير بازيگرياش را سد نكرده. از قضا متوجه شدم استاد جدا از ديالوگهاي خودش، تقريبا تمام ديالوگهاي بازيگر يا بازيگران مقابل را هم حفظ ميكند. بدون آنكه تابلو باشد يا روال توليد را خراب كند. نميدانم چقدر راضي باشد كه اين را دربارهاش گفتم، ولي جسارت نباشد، خواستم مشخص شود چه شوريدگي پايانناپذيري به هنرپيشگي داشت. حتي در اواخر عمر، چقدر آرتيست توانا، مصمم و خلاقي بود. ميتوانم حدس بزنم آخر اين يادداشت را كه خوانده، با همان لحن مودب شيرين و پايبندي به واژگان اصيل فارسي، تشكر بانمك نجيبانهاي كرده، لبخند جنتلمنانهاي زده و از گلشن دلگشايي در آن دنيا براي همه ما دست تكان داده. روحش شاد.