همسايگي را قرباني سوءتفاهم نكنيم
بهمن اكبري
حضور برخي مسوولان ايراني در مراسم روز ملي عربستان با حاشيههايي ازسوي صدا و سيما و برخي جريانات خاص همراه شد. اساسا نقد عملكرد مديران، به ويژه هنگامي كه پاي منافع ايران، آرمان فلسطين و مصالح جهان اسلام در ميان است، نه تنها حق جامعه بلكه ضرورتي براي اصلاح سياستهاست. اما براي آنكه نقد از سطح واكنش احساسي به سطح گفتوگوي راهبردي ارتقا يابد، بايد ميان رابطه ديپلماتيك، موضع سياسي و حضور در يك مراسم رسمي تمايز گذاشت. در عرف ديپلماتيك، حضور يك مقام در مراسم ملي يا رسمي كشور ديگر، به خودي خود به معناي تاييد همه سياستهاي آن كشور نيست. دولتها حتي با كشورهايي كه در موضوعات مهم با آنها اختلاف دارند، روابط سياسي و ارتباطات رسمي خود را حفظ ميكنند. گفتوگو با يك دولت، پذيرش همه سياستهاي آن نيست؛ همانگونه كه حضور در يك مراسم، امضاي بيانيه سياسي محسوب نميشود. اين تمايز در مورد عربستان اهميت بيشتري دارد؛ زيرا ايران و عربستان نه صرفا دو كشور مسلمان، بلكه دو قدرت مهم منطقهاي و دو همسايه در يك جغرافياي مشتركاند. اختلافات ميان تهران و رياض واقعي است و نميتوان آنها را با تعارفات ديپلماتيك ناديده گرفت، اما واقعيت ديگري نيز وجود دارد؛ همسايگي قابل حذف نيست. از امنيت خليجفارس و تنگه هرمز تا درياي سرخ، بابالمندب، انرژي، تجارت، حج و ثبات منطقه، مجموعهاي از منافع و تهديدهاي مشترك وجود دارد كه هيچيك از كشورهاي منطقه نميتواند به طور كامل خود را از آثار آن جدا كند. به همين دليل، «اولويت همسايگي» نبايد صرفا يك شعار ديپلماتيك باشد؛ بلكه بايد به يك اصل در محاسبات راهبردي كشور تبديل شود. اصولا هم سرنوشتي به معناي يكسان بودن منافع يا پايان اختلافات نيست. معناي آن اين است كه امنيت و ناامني يك كشور، در منطقهاي به هم پيوسته، دير يا زود بر ديگران نيز اثر ميگذارد. جنگ در يمن، بحران در درياي سرخ، ناامني در خليجفارس يا تنش در هر نقطه ديگر منطقه، صرفا مساله يك كشور باقي نميماند. اما در كنار اين دو اصل، يك ملاحظه مهمتر وجود دارد؛ نبايد اختلافات كشورهاي مسلمان به جنگ مسلمان با مسلمان تبديل شود. منطقه ما سالهاست هزينه تبديل اختلافات سياسي و ژئوپليتيكي به نزاعهاي هويتي و مذهبي را ميپردازد. وقتي رقابت دولتها در قالب «كفر و ايمان» يا «مسلمان عليه مسلمان» صورتبندي شود، امكان گفتوگو و مديريت اختلاف كاهش مييابد و ظرفيتهاي منطقهاي به جاي همكاري، صرف تقابل و فرسايش ميشود. اين سخن البته به معناي ناديده گرفتن تهديدها و اختلافات خارجي نيست. برعكس، در شرايطي كه منطقه با مساله فلسطين، اشغال، مداخلات قدرتهاي فرامنطقهاي و رقابتهاي ژئوپليتيكي مواجه است، عقل راهبردي حكم ميكند كه اختلافات درون جهان اسلام به شكلي مديريت شود كه به تقابل پايدار ميان كشورهاي مسلمان تبديل نشود. تقريب اسلامي نيز درست در همين نقطه معنا پيدا ميكند. تقريب مذاهب به معناي انكار اختلافات تاريخي، فقهي، مذهبي يا سياسي نيست؛ بلكه به معناي آن است كه اختلاف، به دشمني دايمي تبديل نشود و گفتوگو حتي در شرايط اختلاف ادامه پيدا كند. از اين منظر، حتي اگر نسبت به سياستهاي عربستان در موضوعاتي همچون جنگ يمن، برخي رخدادهاي تاريخي يا پروندههاي مورد مناقشه انتقاد جدي داشته باشيم، اين انتقاد نبايد الزاما به قطع ارتباط يا نفي ضرورت گفتوگو منجر شود. حفظ مطالبهگري و حفظ رابطه ديپلماتيك، دو امر متناقض نيستند. البته از اينجا ميتوان يك نقد متفاوت و جديتر را نيز مطرح كرد؛ آيا سطح و نحوه حضور مسوولان ايراني در هر مراسم رسمي، در هر مقطع زماني بهترين انتخاب است؟ اين پرسش با اصل رابطه با عربستان تفاوت دارد. ممكن است اصل حضور ديپلماتيك ضروري و قابل دفاع باشد، اما درباره سطح حضور، تركيب هيات، زمانبندي و نحوه اطلاعرساني بتوان بحث كرد. در شرايط حساس، يك حضور در سطح بسيار بالا ممكن است در افكار عمومي پيامي فراتر از مقصود واقعي برگزاركنندگان ايجاد كند. اينجا بهجاي متهم كردن افراد، بايد درباره سازوكار مديريت پيام ديپلماتيك كشور پرسيد. آيا براي حضور مسوولان در مراسم سفارتخانههاي خارجي، بهويژه در شرايط بحراني، دستورالعمل روشني وجود دارد؟ آيا ميان حضور ديپلماتيك، فرهنگي، مذهبي و سياسي تفكيك كافي صورت گرفته است؟ و آيا سطح حضور مقامات به گونهاي تنظيم ميشود كه با اهداف سياست خارجي كشور تناسب داشته باشد؟ اگر ضعفي وجود داشته باشد، اصلاح اين سازوكار از برخورد شخصي با افراد مهمتر است. در واقع، مساله امروز فراتر از يك مراسم است. منطقه خليجفارس در حال عبور از يك دوره مهم ژئوپليتيكي است و پرسش اساسي آينده اين خواهد بود كه آيا كشورهاي منطقه ميتوانند به سمت معماري امنيتي درونمنطقهاي حركت كنند يا همچنان امنيت خود را در وابستگي به قدرتهاي خارجي جستوجو خواهند كرد.
اگر ايران چنين آيندهاي را مطلوب ميداند، بايد براي آن از امروز سياست داشته باشد. در اين معماري، يمن بايد يمن باشد، عربستان عربستان، عراق عراق، عمان عمان و ايران ايران؛ يعني هر كشور ضمن حفظ استقلال تصميمگيري خود، بتواند در حوزههاي مشترك امنيتي، اقتصادي و تمدني با ديگران همكاري كند. سياست خارجي موفق فقط به معناي حفظ دوستان نيست؛ توانايي كاهش فاصله با رقيبان و تبديل رقابت به همكاري در حوزههاي مشترك نيز بخشي از قدرت ملي است. از اين منظر، ارتباط با عربستان را نبايد نشانه عقبنشيني از اصول تلقي كرد، همانگونه كه انتقاد از سياستهاي عربستان را نبايد مانع گفتوگو دانست. اين دو ميتوانند همزمان وجود داشته باشند. ايران ميتواند بر اصول خود، ازجمله حمايت از فلسطين، تاكيد و در همان حال با كشورهاي منطقه گفتوگو كند. ميتواند نسبت به برخي سياستهاي يك دولت منتقد باشد و در همان حال براي مديريت اختلاف با همان دولت كانال ارتباطي داشته باشد. اين نه تناقض، بلكه ذات سياست خارجي است. مشكل از جايي آغاز ميشود كه هر رابطهاي به معناي تاييد و هر مذاكرهاي به معناي تسليم تفسير شود. چنين نگاهي درنهايت ابزار ديپلماسي را از كشور ميگيرد و سياست خارجي را به مجموعهاي از واكنشهاي متقابل محدود ميكند.