نسل Z ، بيقاعده يا سازنده قاعدهاي تازه؟
علي خورسندجلالي
در بسياري از خانهها، اختلاف از يك موضوع كوچك شروع ميشود: مهمانياي كه جوان خانواده نميخواهد در آن شركت كند، شغلي كه با وجود مخالفت والدين انتخاب كرده يا تصميمي درباره ازدواج كه با انتظارهاي خانواده جور درنميآيد. پاسخ نسل بزرگتر اغلب آشناست: «ديگر هيچ چيز براي شما قاعده ندارد.» اما شايد آنچه از بيرون بيقاعدگي ديده ميشود، اختلاف بر سر خود قاعده باشد؛ بر سر اينكه چه كسي آن را نوشته، چرا بايد رعايت شود و آيا ميتوان تغييرش داد يا نه؟
نسل زد را گاهي آنارشيست مينامند، چون با بسياري از رسمهاي جا افتاده كنار نميآيد. اين تعبير بيش از آنكه رفتار جوانان را توضيح دهد، نگراني نسلهاي پيشين را بيان ميكند. براي كسي كه سالها يك شيوه زندگي را طبيعي دانسته، پرسيدنِ «چرا بايد همينطور باشد؟» ميتواند شبيه حمله به نظم جهانش به نظر برسد. حال آنكه پرسيدن درباره يك رسم، الزاما به معناي مخالفت با هر نوع نظم نيست.
سنتها فقط مجموعهاي از تشريفات نيستند. بعضي از آنها زندگي جمعي را آسان ميكنند، تجربه نسلهاي پيش را منتقل ميكنند و به آدمها حس تعلق ميدهند. در عين حال، هر رسم قديمي صرفا به دليل قدمتش درست نيست. وقتي از جواني خواسته ميشود رشتهاي بخواند كه دوست ندارد، شغلي را بپذيرد كه آيندهاي در آن نميبيند يا درباره زندگي شخصياش طبق نظر ديگران تصميم بگيرد، پاسخ «رسم ما همين است» ديگر براي قانع كردن او كافي نيست. او دليل ميخواهد و اگر دليلي نشنود، ممكن است خودِ رسم را كنار بگذارد.
البته فاصله گرفتن از يك رسم هميشه نتيجه تامل عميق نيست. گاهي جواني صرفا از سر خشم يا ميل به متفاوت بودن چيزي را رد ميكند و بعد درمييابد براي رابطه، اعتماد و مسووليتپذيري به قاعده نياز دارد. از آن سو، نسل بزرگتر نيز گاهي براي دفاع از يك سنت دليل روشني دارد، اما به جاي گفتوگو به اقتدار سن و تجربه تكيه ميكند. در چنين وضعي هر دو طرف فرصت شنيدن را از دست ميدهند: يكي هر مخالفتي را سركشي ميبيند و ديگري هر توصيهاي را دخالت.
شايد تفاوت مهم امروز همين باشد كه جوانان ميخواهند در نوشتن قواعد زندگي خود سهم داشته باشند. در گذشته، مسير بسياري از تصميمها پيشاپيش معلوم بود: زمان تحصيل، نوع شغل مناسب، سن ازدواج و حتي شكل رابطه با بزرگترها. اين مسير براي همه يكسان و بيدردسر نبود، اما دستكم نسخهاي آماده در اختيارشان ميگذاشت. نسل جوان امروز آن نسخه را پيش روي خود دارد، ولي ميبيند وعدههايش هميشه محقق نشده است. تحصيل لزوما به كار نميرسد، كار لزوما به استقلال مالي منتهي نميشود و پيروي از الگوهاي آشنا هم الزاما رضايت از زندگي نميآورد. طبيعي است كه در برابر توصيه به تكرار همان مسير بپرسد: «اگر نتيجهاش معلوم نيست، چرا حق انتخاب با من نباشد؟»
اين پرسش را نميتوان با متهم كردن يك نسل به بيهويتي پاسخ داد. هويت چيزي نيست كه يكبار براي هميشه از نسل قبل تحويل گرفته شود. هر فرد بخشي از آن را به ارث ميبرد و بخشي را در مواجهه با زمانه خود ميسازد. جواني كه شكل ديگري از كار كردن، دوست داشتن يا زندگي خانوادگي را انتخاب ميكند، ممكن است هنوز به خانواده، شهر و فرهنگ خود تعلق داشته باشد. اختلاف از جايي آغاز ميشود كه تعلق، مشروط به تكرار دقيق انتخابهاي پيشينيان شود.
با اين همه، ساختن هويت تازه كار آساني نيست. كنار گذاشتن قاعدهاي قديمي، پرسشهاي تازهاي به همراه ميآورد. اگر نظر خانواده ديگر تعيينكننده انتخاب شغل يا ازدواج نباشد، سهم آنان در تصميمهاي مشترك چقدر است؟ اگر هر فرد بر حق انتخاب خود تاكيد كند، هنگام تعارض انتخابها چه بايد كرد؟ آزادي زماني در زندگي روزمره دوام ميآورد كه بتوان درباره تعهد، حدود دخالت و مسووليت نيز حرف زد. نسلي كه ميخواهد قواعدي را تغيير دهد، ناچار است براي اين پرسشها پاسخهايي قابل زندگي پيدا كند.
در اين ميان، رفتار نسلهاي پيشين هم تعيينكننده است. نميشود جوان را به مسووليتپذيري دعوت كرد، اما براي تصميمهايش اختيار قائل نشد. نميشود از او انتظار گفتوگو داشت، اما پرسشهايش را بياحترامي ناميد. بسياري از تنشهاي خانوادگي از اختلاف بر سر يك انتخاب مشخص آغاز ميشوند، ولي با جملههايي مانند «تا وقتي در اين خانهاي...» به نزاعي بر سر قدرت تبديل ميشوند. از آن لحظه، حتي اگر توصيه بزرگتر درست باشد، شنيدن آن دشوار ميشود.
در مقابل، حق انتخاب به معناي مصونيت از نقد نيست. جواني كه ميخواهد تصميم مستقل بگيرد، بايد بتواند درباره پيامد آن هم صحبت كند. «زندگي خودم است» پاسخي قابل فهم به دخالت بيجاست، اما وقتي تصميمي بر زندگي ديگران نيز اثر ميگذارد، گفتوگو را پايان نميدهد. پدر و مادري كه براي فرزندشان نگرانند و فرزندي كه از كنترل شدن خسته شده، هر دو به زباني نياز دارند كه در آن نه نگراني به فرمان تبديل شود و نه استقلال به قطع رابطه.
مشكل آنجاست كه اغلب از سنت فقط دو تصوير ساخته ميشود: گنجينهاي كه نبايد به آن دست زد يا مانعي كه بايد يكسره از سر راه برداشت. زندگي واقعي ميان اين دو تصوير جريان دارد. بعضي رسمها با تغيير زمانه كاركرد خود را از دست ميدهند؛ بعضي ديگر اگر از اجبار فاصله بگيرند، همچنان براي آدمها ارزشمندند. دور هم بودن خانواده ميتواند دلپذير باشد، به شرطي كه حضور در آن آزمون اطاعت نباشد. احترام به بزرگتر ميتواند باقي بماند، بيآنكه حق مخالفت را از جوان بگيرد. تغيير رسم هميشه به معناي حذف آن نيست؛ گاهي به معناي پيدا كردن شكلي است كه افراد بيشتري بتوانند با ميل خود در آن بمانند.
پس شايد پرسش اصلي اين نباشد كه نسل زد سنتشكن است يا بيقاعده. پرسش اين است كه جامعه با قواعدي كه ديگر براي بخشي از اعضايش قانعكننده نيستند چه ميكند. آيا دربارهشان حرف ميزند و امكان اصلاحشان را ميپذيرد يا هر درخواست تغيير را نشانه فروپاشي ميخواند؟ قاعدهاي كه تنها با ترس از قضاوت ديگران حفظ شود، حتي اگر ظاهرا پابرجا بماند، در زندگي نسل بعد جاي محكمي نخواهد داشت.
نسل جوان نيز هنوز همه پاسخها را ندارد. هيچ نسلي هنگام ساختن راه تازه، نقشه كامل آن را در دست نداشته است. اما ميتوان خواسته او را جدي گرفت، بيآنكه همه انتخابهايش را درست دانست: ميخواهد بتواند از قواعدي كه زندگياش را شكل ميدهند، سوال كند و در تغييرشان سهم داشته باشد. شايد از همين جا گفتوگويي آغاز شود كه در آن بزرگترها مجبور نباشند هر تغيير را تهديد ببينند و جوانترها هم براي متفاوت بودن، ناچار به بريدن از هر چه پيش از آنان بوده، نباشند.