بازخواني ۲۵ سال خطاي راهبردي (۱۷)
محمدجواد حقشناس
25 سال پس از حملات تروريستي يازدهم سپتامبر ۲۰۰۱، اكنون كه ايران و امريكا يكي از دشوارترين دورههاي مناسبات خود را تجربه ميكنند، بازخواني يك پرسش تاريخي ضرورتي تازه يافته است: آيا واشنگتن در اين ربع قرن، دشمنان و تهديدهاي واقعي امنيت ملي خود را به درستي شناسايي كرده است؟ چگونه سياستي كه با هدف مبارزه با تروريسم آغاز شد، سرانجام به جنگ با كشوري انجاميد كه هيچ يك از عاملان يازدهم سپتامبر تابعيت آن را نداشتند؟ البته خطاهاي راهبردي تنها به طرف امريكايي محدود نبوده و تصميمها و رويكردهاي طرف ايراني نيز از چنين خطاهايي مصون نمانده است؛ موضوعي كه در يادداشتهاي پيشين اين مجموعه به برخي مصاديق آن پرداختهايم و اينجا براي پرهيز از تكرار به بازگويي آنها نميپردازيم. تاريخ روابط دو كشور سرشار از تصميمهايي است كه پيامدهاي آنها سالها بعد آشكار شده است. مادلين آلبرايت، وزير خارجه وقت امريكا، در سخنراني ۱۷ مارس ۲۰۰۰ در واشنگتن، به نقش كشورش در سرنگوني دولت دكتر محمد مصدق در سال ۱۹۵۳ اذعان كرد. جك استراو، وزير خارجه پيشين بريتانيا، نيز در ۲۱ ژانويه ۲۰۱۰، در جلسه علني كميسيون تحقيق جنگ عراق در لندن، درباره نحوه ارايه اطلاعات مربوط به تسليحات كشتارجمعي عراق گفت: «اين يك خطا بود؛ خطايي كه از آن زمان تاكنون گريبانگير ما بوده است.» اشاره او مشخصا به ادعاي آمادگي عراق براي بهكارگيري تسليحات ظرف ۴۵ دقيقه مربوط بود. گزارش رسمي كميسيون يازدهم سپتامبر نشان ميدهد از ۱۹ عامل آن حملات، ۱۵ نفر تبعه عربستان سعودي، دو نفر اماراتي، يك نفر مصري و يك نفر لبناني بودند؛ هيچ يك ايراني نبودند.
اين واقعيت به تنهايي مسووليت هيچ دولتي را اثبات يا نفي نميكند، اما پرسشي جدي درباره اولويتبندي تهديدها در سياست خارجي امريكا پيش ميكشد. در روزهاي پس از حملات، جامعه ايراني با ابراز همدردي با خانواده قربانيان، جلوهاي از همبستگي انساني فراتر از مرزهاي سياسي را به نمايش گذاشت. همزمان، زمينههايي براي همكاري ايران و امريكا در افغانستان پديد آمد. هر دو كشور با طالبان و القاعده تعارض داشتند و همكاريهاي ديپلماتيك در كنفرانس بن نشان داد حتي ميان دو دولت داراي اختلافات عميق نيز ميتوان منافع مشترك يافت.
با اين حال، در ژانويه ۲۰۰۲، جورج بوش ايران را در كنار عراق و كرهشمالي در «محور شرارت» قرار داد؛ تصميمي كه به نمادي از غلبه پيشداوريهاي ايدئولوژيك بر عقلانيت سياسي و از دست رفتن فرصتي تاريخي براي كاهش دشمني ميان دو كشور تبديل شد. اكنون جو كنت، مدير پيشين مركز ملي مبارزه با تروريسم امريكا كه در اعتراض به جنگ با ايران استعفا داد، اين تجربه تاريخي را به پرسش ميگيرد. او در گفتوگوي پنجم نوامبر با گلن ديسن، با اشاره به دشمني القاعده و جريانهاي جهادي با ايران و شيعيان ميگويد: «پس از ۱۱ سپتامبر، فكر ميكنم فرصت بزرگي را براي همكاري با ايرانيها ازدست داديم.»
كنت از تاثير نفوذ اسراييل بر اولويتبندي تهديدهاي واشنگتن انتقاد ميكند. اهميت سخنان او در اين است كه نقد سياست امنيتي امريكا، اينبار از زبان فردي با تجربه مستقيم فعاليت در ساختار نظامي و ضدتروريسم اين كشور مطرح ميشود. او با يادآوري تجربه خود در نبرد با داعش در عراق در سال ۲۰۱۶، به واقعيتي قابل تأمل اشاره ميكند: نيروهاي امريكايي در جريان نبرد با داعش، عملا پشتيباني هوايي از عملياتي را فراهم ميكردند كه نيروهاي عراقي، با حضور و مشاركت مستشاران ايراني سپاه قدس، در آن نقش داشتند. اين وضعيت به معناي اتحاد رسمي ايران و امريكا نبود، اما نشان ميداد دو كشوري كه در سطح سياسي يكديگر را دشمن ميدانستند، در ميدان نبرد عليه دشمني مشترك فعاليت ميكردند. تجربهاي كه ثابت ميكند تعريف دايمي و يكپارچه از دشمن، همواره با واقعيتهاي امنيتي سازگار نيست. جو كنت تنها صداي منتقد در امريكا نيست. توماس فريدمن، روزنامهنگار نيويوركتايمز، بارها درباره پيامدهاي سياستهاي بنيامين نتانياهو و ضرورت تفكيك منافع امريكا از ترجيحات دولت اسراييل هشدار داده است. فريد زكريا نيز بر محدوديت قدرت نظامي، هزينههاي مداخلهگري و ضرورت واقعگرايي در سياست خارجي تاكيد كرده است.
باراك اوباما نيز جايگاهي متفاوت دارد. او در دوران رياستجمهوري خود، با وجود اختلافات جدي واشنگتن و تهران، مسير مذاكره هستهاي را گشود و نشان داد ديپلماسي ميتواند به توافقي ميان دو كشور فاقد روابط رسمي بينجامد. اوباما در سخنان اخير خود در كليولند نيز جنگ ايران را غيرضروري دانست و نسبت به پيامدهاي آن هشدار داد. البته كارنامه دولت اوباما نيز از تحريمها تا سياستهاي منطقهاي، شايسته نقد و بررسي جداگانهاي است.
در اين ميان، جايگاه جيدي ونس، معاون رييسجمهور امريكا اهميت خاصي دارد. او برخلاف بسياري از منتقدان جنگ، در ساختار كنوني قدرت حضور دارد. مواضع او درباره هزينههاي جنگ و پرهيز از گرفتار شدن امريكا در منازعات فرسايشي، بهويژه پس از شكست انتخاباتي جمهوريخواهان، نشان ميدهد حتي در درون جريان حاكم نيز درباره ادامه تقابل نظامي ديدگاه واحدي وجود ندارد. اين صداها يكسان نيستند. نميتوان از كنت، فريدمن، زكريا، اوباما و ونس جبههاي سياسي واحد ساخت. ارزش استناد به آنان دقيقا در همين تكثر است. هنگامي كه افرادي با پيشينههاي امنيتي، سياسي و فكري متفاوت، درباره هزينههاي جنگ و ضرورت بازنگري در سياست خارجي سخن ميگويند، نميتوان ديدگاههايشان را ناديده گرفت. پرسش بنيادين آن است كه آيا واشنگتن ميتواند سياست خاورميانهاي خود را بر پايه ارزيابي مستقل منافع ملي امريكا بازتعريف كند؟ مناسبات نزديك با اسراييل و كشورهاي عربي خليجفارس واقعيتي مهم است، اما نبايد مانع بازشناسي منافع مشترك احتمالي با ايران شود؛ همانگونه كه اختلاف با تهران نيز نبايد زمينههاي همكاري در مبارزه با تروريسم، امنيت انرژي و ثبات منطقهاي را از ميان ببرد. سخن پاياني با سياستگذاران ايراني است. واقعيت امريكا را نبايد تنها در صداي ماركو روبيو، مايك پمپئو و پيت هگست جستوجو كرد.
امريكا جامعهاي متكثر با جريانهاي سياسي، نخبگان فكري و ديدگاههاي متفاوت درباره جنگ و صلح است. صداي جو كنت، جيدي ونس، باراك اوباما، توماس فريدمن و فريد زكريا نيز بخشي از اين واقعيت است. همانگونه كه در ايران نيز صداي بلند جريانهاي جنگطلب، هرچند گاه بر فضاي سياسي و رسانهاي غلبه ميكند، حاصل جمع صداهاي جامعه ايراني نيست. ايران نيز جامعهاي متكثر است كه در آن صداهاي پرشماري خواهان صلح، امنيت، توسعه، رفع تحريمها و روابطي متوازن با جهاناند. هنر سياستگذاري آن است كه در هياهوي صداهاي بلند، صداهاي ديگر را نيز بشنود و ميان مواضع يك جريان سياسي و منافع ملي يك كشور تفاوت بگذارد. اگر تهران و واشنگتن بتوانند از تصوير يكديگر به مثابه دشمناني يكپارچه و تغييرناپذير فاصله بگيرند، شايد بتوانند راهي را بگشايند كه چهار دهه دشمني و بياعتمادي، آن را دشوار، اما ناممكن نساخته است.