خود بيگانگي يا بازگشت به خشونت
بابك پرهام
نمايش بيپدر به نويسندگي و كارگرداني سيدمحمد مساوات در سالن لبخند در حال اجراست. اين نمايش برگرفته از داستان آشناي شنگول، منگول و حبهانگور است ولي با پيكربندي متفاوت. اين پيكربندي داستاني به موضوع از خودبيگانگي ميپردازد، موضوعي كه در چندين وضعيت قابل تعميم است.
داستان از آنجايي آغاز ميشود كه مامان بزي و آقا گرگه با هم ازدواج ميكنند. اين موضوع به خودي خود قابل گسترش در وضعيت فعلي جامعه خواهد بود، اول به دليل باريك شدن طبقه متوسط و رانده شدن آنها به طبقه كارگر با المانهاي اقتصادي و تلفيق با اين طبقه باعث شده است يك ناهماهنگي فرهنگي در اين طبقه جديد اجتماعي به وجود بيايد و در ازدواجهاي اين طبقه جديد هر يك از طرفين تلاش ميكنند تا طرف ديگر را در فرهنگ خانوادگي خودش حل كنند و به نوعي او را و فرزندانشان را با ارزشها و ضدارزشهاي فرهنگي خانواده و طبقه خودشان همسو سازند. اين معمولا به از خود بيگانگي يكي از طرفين يا هر دوطرف و عموما به جدايي ختم ميشود. دوم موضوع مهاجرت است، چه مهاجرت اتباع بيگانه به ايران و چه مهاجرت ايرانيان به كشورهاي ديگر، در اينجا هم چه ازدواج با يك فرد با مليت ديگر و چه ازدواج با هم مليتي خودشان كه باز فرهنگ خانوادگي و فرهنگ كشور مبدا متناقض است و فرد را دچار بحران از خود بيگانگي ميكند. اما مساوات به جاي تعميم اين موضوع، از آن عبور ميكند و موضوع ديگري را به ميان ميآورد كه در پيكره اصلي داستان وجود دارد.
فرزندان؛ اين مساله بسيار غامضتر است، چراكه كودكان اين دو خانواده پيش از اين با فرهنگ ديگري تربيت شدهاند و حالا بايد به همزيستي با هم برسند كه آن نيز به خودي خود غيرممكن ميکند. همانگونه كه گرگك فرزند گرگ به حبهانگور، دختر خانم بزه تعدي ميكند و ناپدري و مادر به ناچار به دليل پايداري همزيستي غيرممكن از موضوع چشمپوشي كرده يا حتي آن را عاديسازي ميكنند.
اگر طبق نظريات فرويد انسان را حيواني خشن بدانيم كه بقا برايش در اولويت است و آنچه انجام ميدهد براي سير شدن شكمش است، پس سيدمحمد مساوات به خوبي اين موضوع را به نمايش گذاشته است.
گرگ در آخر گرگ ميشود و بز و بزغالهها هم در امري خشونتبار براي بقا گرگ ميشوند، گرگها و گرگنماهايي كه در پايان به مردارخواري ميرسند.
البته نويسنده به اين هم قناعت نكرده است و از آن پيش رفته است، يعني به مغز انسان بهمثابه منبع نوآوري در خشونت نيز پرداخته است، انسان در طول تاريخ با خلق روشها و وسايل مختلف انواع خشونت را گسترش يا ابداع كرده است، خشونت نسبت به ديگر موجودات و طبيعت و همچنين خشونت عليه همنوع، با جنگ، شكنجه و فشارهاي رواني. نويسنده، محمد مساوات، شنگول را به عنوان فرزند اول با تكيه بر آرای آلفرد آدلر مبدع روشي خشونتبارتر از خشونت گرگها معرفي ميكند. او نظريه خودخوري را به ميان ميآورد تا گرگنماها از گرگها، گرگتر شوند. به اين ترتيب گرگنماها كه فقط از لحاظ ذهني گرگ شدهاند ولي وسايل لازم براي شكار را ندارند گرسنه ماندهاند، گرگها هم كه تحت شستوشوي فكري خودخواسته دچار خودبيگانگي شدهاند تمايلي به شكار ندارند و امكان سير شدن در زمستان را هم ندارند تا بتوانند با روشي ابداعي حين سير شدن بقاي خود را از بين ببرند. مانند نظريههاي اجتماعي فاشيستي كه براي بقا، بهواقع بقاي خود را نابود ميكنند.
تا اينجا درمييابيم با نويسندهاي آگاه و ژرفنگر برخورد داريم، او به كم قانع نيست و به جاي پاگير شدن در نظريههاي اوليه و پرداختن به آنها از آنها عبور ميكند و نظرياتش را گسترش ميدهد، موضوع اوليه و آشناپنداري با داستان شنگول، منگول و حبهانگور تعليق اوليه را ايجاد ميكند، تماشاگر ميخواهد از دل تاريكي به كشف آنچه در خاطر دارد از داستان كهن و رويكرد مدرن نمايش برسد، در مرحله بعد با اعلام ازدواج ناهمگون و تبعات آن كه پيش از اين اشاره شد تعليق مياني ايجاد شده است، در پايان تعليق مياني، گره فرزند اول و نظريه او به ميان ميآيد و حالا نياز به يك فضاي معماگونه براي ايجاد تعليق در يكسوم پاياني نمايش است، گم شدن شنگول و كشف آنچه بر سر او آمده است، در اينجا بحران در خانواده به وجود ميآيد و هر يك ديگري را متهم ميكند و طبق معمول پرده از مشكلات و انحرافهاي ديگر نيز برداشته ميشود. از سيگار كشيدن نوجوانان در خفا تا پناه بردن پدر به تنهايي شب براي ارجاع به اصل خويش كه در وجودش نهادينه است.
حال بايد بپردازيم به كارگرداني و طراحي صحنه، كه هر دو توسط نويسنده انجام شده است، مساوات با طراحي يك خانه در انتهاي صحنه و عدم استفاده از عمق، تماممدت بازيگران را در يك حركت عرضي وادار به اجرا ميكند، اين وضعيت تا اندازهاي ميتواند يك كارتونيسم دوبعدي خلق كند كه باز ذهن مخاطب را به كتابهاي مصور و انيميشنهاي دوبعدي قديمي متبادر ميكند. استفاده از فرم نيز در بازيگرداني مشهود است، از ليز خوردن بز و بزغالهها تا خشونت پنهان گرگها در حركاتشان، بازي بدني دو بازيگر خانم بزه و آقا گرگه اجرا را ديدني ميكند و حركت گروهي بزغالهها نيز به همين ترتيب چشمنواز است. استفاده از بازيگران مرد و در يك محدوده سني براي تمام سنين و تمام شخصيتها از مرد و زن امري متهورانه و قابل اهميت است، جنسيتزدايي در اين نمايش كاركرد خوبي داشته است و از سويي ديگر اين انتخاب طنز تلخ پنهان در نمايش را نشان ميدهد، مانند شوخيهايي كه در ميان فضاي اضطراب توانسته است كاركرد درستي داشته باشد. كارگردان از ابتدا اضطراب را با تمام اجزاي نمايش به مخاطب القا ميكند و ريتم نمايش را به مرور بالا ميبرد تا جايي كه در صحنه پاياني اين ريتم به بالاترين اندازه خودش ميرسد و اضطراب و وحشت در هم ميآميزد.
استفاده از نور اكسپرسيونيستي طراحي شده توسط علي كوزهگر در اين ميان بيشترين تاثيرگذاري را دارد، اگرچه در بيشتر مواقع نور براي تماشاگر چشم آزار بوده است ولي با سبك بازيها كه در جاهايي آنها نيز به سمت اكسپرسيونيسم ميل ميكردند، همخوان بوده است.
طراحي لباس خانم سمانه احمديمطلق بسيار هوشمندانه است. از نوع پوشش تا انتخاب رنگ لباسها از همان ابتدا به شخصيتپردازي كمك شاياني كرده و ارتباط تماشاگر و بازيگر را موجب شده است.
با تمام اين ريزبينيها و دقت نظرهاي وسواسگونه و آنچه محمد مساوات و تيمش در اين نمايش انجام دادهاند كه آن را تبديل به يكي از اجراهاي برتر امسال كرده است چيزي آزاردهنده است. در تمام مدت اجرا تبختري از نمايش به مخاطب منتقل ميشود، تبختري كه در ميان كساني مانند سيدمحمد مساوات پيش از اين هم ديدهايم، يك نوع فخرفروشي از نوع اينكه ما ميدانيم و شما نميدانيد، اين از طراحي پوستر و بروشور، زمان تحويل بروشور در پايان نمايش به مثابه نوعي يادگاري، تا زمان دو ساعته اجرا و عبور ساده از مفاهيم نمايان است كه اگر اين تبختر وجود نداشت و كارگردان ميتوانست با اثرش منتقدانه برخورد كند اين اثر ميتوانست با ريتم بهتر در نود دقيقه يا كمتر اجرا شود و اثري بينقصتر ارائه شود.