زور، قدرت و دروغ: امريكا ناجي نيست
مهدي قديريبيداخويدي
رسانهها او را ضامن دموكراسي نشان ميدهند، اما واقعيت چيز ديگري است. فشار حداكثري و خصومت تاريخي امريكا عليه ايران نمونهاي روشن از دروغها و مداخلات قدرتهاي بزرگ است. در جهاني كه قدرتها روايتها را ميسازند، آگاهي و تحليل مستقل بيش از هميشه اهميت دارد. در جهان امروز، بسياري تصور ميكنند امريكا نماد آزادي، دموكراسي و حقوق بشر است. رسانهها، سينما، دانشگاهها و حتي نهادهاي بينالمللي اين تصوير را ترويج ميكنند، اما واقعيتهاي ميداني چيز ديگري ميگويند. امريكا خود را رهبر جهان ميداند و بر اساس اين تصور، نه تنها در سياست داخلي خود، بلكه در سياست خارجي، مداخله كرده و تصميماتي اتخاذ ميكند كه زندگي ميليونها انسان را تحت تاثير قرار ميدهد. يكي از نمونههاي روشن تناقض بين ادعاي دموكراسي و عملكرد واقعي امريكا، رفتار اين كشور با خبرنگاران و رسانههاست. رييسجمهور امريكا، زماني كه پرسشي انتقادي از او ميشود، گاه با بيادبي پاسخ داده و حتي اجازه نميدهد خبرنگار حرفش را بزند. اين نمونه كوچك نشان ميدهد كه دموكراسي امريكايي، در عمل، محدوديتهاي شديدي دارد و برخلاف تصوير رسمي، هميشه فضايي آزاد و برابر براي پرسشگري ايجاد نميكند. از منظر حقوق بينالملل، هيچ كشوري حق ندارد خود را رهبر جهان بداند يا در امور داخلي ديگر كشورها دخالت كند. منشور سازمان ملل متحد بر حاكميت برابر دولتها تاكيد دارد و اصل عدم مداخله، يكي از ستونهاي اصلي حقوق بينالملل است. اما امريكا با قدرت سخت (نظامي و اقتصادي) و قدرت نرم (رسانه، فرهنگ و نفوذ در نهادهاي بينالمللي)، اين اصول را عملا دور ميزند. شوراي امنيت، ديوان بينالمللي دادگستري و نهادهاي ديگر غالبا قدرت اجرايي مستقل براي مقابله با امريكا ندارند و اين محدوديتها باعث شده است كه بسياري از كشورها عملا با رهبري ادعايي امريكا كنار بيايند. مثال تاريخي ليبي پس از انقلاب ۲۰۱۱ و سرنگوني قذافي نيز نشان ميدهد كه چگونه قدرتهاي بزرگ، از جمله امريكا و برخي كشورهاي اروپايي، با مداخله مستقيم و غيرمستقيم، وضعيت يك كشور را دچار نابساماني ميكنند.
مقامات غربي، پس از سرنگوني قذافي، با طعنه به مردم ليبي اعلام كردند كه «به خواسته خود رسيديد و لياقتش همين بود، آزادي و دموكراسي»، در حالي كه كشور وارد چرخهاي از جنگ داخلي و فروپاشي اقتصادي شد. اين مثال نشان ميدهد كه قدرتهاي بزرگ نه تنها از شعارهاي دموكراسي و حقوق بشر براي مشروعيتبخشي به اقدامات خود استفاده ميكنند، بلكه در عمل، اغلب بر اساس منافع خود و نه نياز مردم عمل ميكنند. يكي ديگر از مواردي كه قدرتهاي بزرگ از آن براي توجيه مداخلات استفاده كردهاند، ماجراي «شهادت نيره» در جريان جنگ اول خليجفارس است. دختر ۱۵ سالهاي به نام نيره در نشست كميته حقوق بشر شهادت داد كه ديده سربازان عراقي نوزادان را از دستگاههاي انكيباتور بيرون ميكشند و ميگذارند بميرند. اين روايت بلافاصله در رسانهها و سخنرانيها پخش و دستاويزي شد براي توجيه حمله نظامي امريكا به عراق. بعدها مشخص شد كه او دختر سفير كويت در امريكا بوده و هرگز پرستار نبوده و شهادتش بر اساس كمپين تبليغاتي دولت كويت و طراحي شركتهاي روابط عمومي ساخته شده بود. اين نمونه روشن نشان ميدهد چگونه روايتهاي دروغين ميتوانند دستاويزي براي جنگ و مشروعنمايي اهداف قدرتها شوند، حتي اگر بعدها غلط بودن آنها اثبات شود. در مورد ايران، وضعيت پيچيدهتر است. امريكا از انقلاب ۱۳۵۷ تاكنون، همواره در مقابل ايران سياستهاي خصمانه داشته و تلاش كرده است ايران را همانند برخي كشورهاي منطقه «مصرفي» و «تحت فشار» ببيند. هدف امريكا از اين سياست، فشار حداكثري، منزوي كردن ايران و بهرهبرداري از منابع و موقعيت استراتژيك كشور است. مخالفان داخلي ايران، براي افزايش تاثيرگذاري خود، سراغ امريكا رفتهاند، چراكه امريكا هم قدرت سخت و هم قدرت نرم دارد و ميتواند فشار داخلي و خارجي را به شكل همزمان افزايش دهد. اين موضوع نشان ميدهد كه رفتار قدرتهاي بزرگ، اغلب منفعتطلبانه، سياسي و دروغين است و حقوق مردم هيچگاه محور تصميمگيري نيست. تجربه تاريخي ديگر، نقش امريكا در جنگ عراق و ادعاهاي مربوط به سلاحهاي كشتار جمعي است. قبل از حمله ۲۰۰۳، امريكا و متحدانش ادعا كردند عراق اين سلاحها را دارد، در حالي كه بعدها مشخص شد شواهد كافي وجود نداشته و اين ادعاها ابزار جنگطلبي و رسانهاي بودهاند. نمونه «شهادت نيره» و داستان سلاحهاي كشتار جمعي، الگويي مشترك را نشان ميدهد: ساخت روايت دروغين براي مشروعيتبخشي به اقدامات نظامي و سياسي. اين تحليلها نشان ميدهد كه قدرتهاي بزرگ، حتي آنهايي كه خود را ضامن دموكراسي و حقوق بشر ميدانند، اغلب رفتارهايي غيرقانوني، مداخلهگرايانه و منافعمحور دارند. حقوق بينالملل ابزارهاي مقابله دارد، اما قدرت واقعي كشورها تعيينكننده است و كشورهايي مانند امريكا، محدوديتهاي قانوني را بر اساس منافع خود تفسير و اجرا ميكنند. در نهايت، پيام اصلي براي خواننده واضح است: امريكا بهشت برين نيست و تصوير رسانهاياش با واقعيت ميداني تفاوت دارد. كشورها و مردم بايد آگاه باشند كه تصميمات قدرتهاي بزرگ غالبا با منافع خود آنها و نه مردم ديگر كشورها همسو است. همانطور كه تجربه ليبي، عراق و ايران نشان داده، روايتها، دروغها و فشارهاي سياسي، ابزارهايي هستند براي مشروعيتبخشي به اقدامات منفعتطلبانه. در چنين جهاني، آگاهي، تحليل مستقل و شناخت حقوقي اهميت حياتي دارد تا بتوان واقعيتها را از روايتهاي دروغين و اغراض سياسي تمييز داد.
كارشناس ارشد حقوق جزا و جرمشناسي