سعید صالحیان
1. سينماي حضور غياب؛ وقتي گذشته به صحنه بازميگردد
يواكيم ترير در«ارزش عاطفي»، از همان ابتدا دست به يك قمار فرمي ميزند. فيلم با تكيه بر «فضا» آغاز ميشود؛ فضايي كه در آن حضور فيزيكي آدمها، بيش از آنكه پيونددهنده باشد، جداكننده است. برخلاف درامهاي مرسوم كه بازگشت يك شخصيت غايب را با انفجار عاطفي همراه ميكنند، ترير اين بازگشت را در نوعي«تعليق سرد»قرار ميدهد.با پدري مواجهيم كه سايه حرفهاي و شكستهاي شخصياش، پيش از خود او وارد قاب ميشوند.
نكته كليدي در افتتاحيه، نه در كنشهاي بيروني، بلكه در«جغرافيا نگاه»شخصيتهاست. ترير دوربينش را با فاصلهاي آگاهانه از شخصيتها قرار ميدهد تا نشان دهد كه ميان نورا و پدرش، چيزي فراتر از زمان ايستاده است: يك «شكاف تاويلپذير».پدر، كه خود زماني در دنياي سينما صاحبنام بوده، حالا نه به عنوان يك پيرمرد پشيمان، بلكه به عنوان كسي بازميگردد كه هنوز ميخواهد«روايتگر اصلي»باشد. اينجاست كه ترير هوشمندي خود را نشان ميدهد؛ او فيلم را با تمركز بر مفهوم«تكرار»آغاز ميكند. شخصيتها گويي در حال بازخواني نقشي هستند كه سالها پيش رها كرده بودند، اما اينبار با بدني رنجور و روحي كه ديگر توان تظاهر ندارد.
در اين فصل آغازين، فيلمساز بر روي«ماديت سينما»تاكيد دارد. اشياء، نورهاي عبوري از پنجره و سكوتهاي بين ديالوگها، همگي در خدمت ساختن اتمسفري هستند كه در آن «ارزش عاطفي» نه يك مفهوم انتزاعي، بلكه يك بار فيزيكي و ملموس است.اين تكرار و بازگشت، نه براي ترميم گذشته، بلكه براي«نامگذاري دوباره»آن است.در شروع فيلم، با زني (نورا) روبهروييم كه به دنبال ثبات در زندگي خصوصي و حرفهايش ميگردد، اما حضور پدر، تمام اين جستوجوي ثبات را به مثابه«روندي ناتمام و دروغيزيبا» افشا ميكند. ترير با اين افتتاحيه، تماشاگر را نه به تماشاي يك داستان، بلكه به حضور در«موقعيتي وجودي»دعوت ميكند كه در آن، هر نگاه، يك قضاوت و خوانش از گذشته است.
2- هرمنوتيك خاطره؛ نبرد بر سر تملك حقيقت
ترير در«ارزش عاطفي»، درام را از ساحت اتفاقات بيروني به ساحت«تأويل»ميكشاند. در اينجا، نبرد ميان پدر و نورا، نه بر سر وقايع پيشين، بلكه بر سر«مالكيت معنا»است.پدر، در مقام يك هنرمند زواليافته، به حافظه همچون يك «ماده خام دراماتيك» مينگرد؛ او بازگشته است تا حفرههاي گذشته را با قصههايي صيقلخورده پر كند و از دل يك شكست اخلاقي، يك پايان باشكوه و زيباشناختي بيرون بكشد. فيلم به شكلي ظريف، نوعي«ديكتاتوري روايت»را در شخصيت پدر بازنمايي ميكند؛ مردي كه حتي در آستانه زوال، ميخواهد«كارگردان مطلق»ذهنيت اطرافيانش باقي بماند. از منظر او، «ارزش عاطفي»يك پوشش تزييني است كه روي تروماها ميكشد تا پيچيدگي و زشتي واقعيت را زير لعابي از افسوسهاي شاعرانه پنهان كند.
در تقابل با اين رويكرد، نورا ايستاده است كه حافظه براي او نه يك ابزار خلق، بلكه يك «آوار وجودي» است. ترير با استقراري هوشمندانه در جبهه نورا، نشان ميدهد كه چرا او نميتواند با اين «زيباييسازي رنج» از سوي پدر همراه شود. پذيرش روايت پدر، براي نورا به معناي انحلال هويت او در دروغهايي است كه فقط«ظاهري»مقدس دارند. ما شاهد نوعي«استعمار عاطفي» هستيم؛ جايي كه پدر سعي دارد با استفاده از رقت قلب و يادآوري لحظات برگزيده، حافظه دخترش را بازنويسي كند. ترير در اينجا بر روي مفهوم«شكاف غيرقابل ترميم»تأكيد ميورزد؛ او با استفاده از ميزانسنهاي دوقطبي و تأكيد بر سكوتهاي ممتد، نشان ميدهد كه كلمات در اين خانه، نه براي«پيوند»، بلكه براي«پوشاندن حفرههاي اخلاقي»به كار ميروند.
اين نبرد زماني به اوج خود ميرسد كه درمييابيم حقيقت در اين ميان، قرباني اصلي است. ترير با بيرحمي يك جراح، نشان ميدهد كه چگونه پدر با پناه بردن به«تغزل خودخواهانه»، سعي در تطهير گذشته دارد، در حالي كه نورا با سردي نگاهش، خواهان مواجهه با همان واقعيت زمخت و بيپيرايه است. ترير سينما را به مثابه يك دادگاه اخلاقي به كار ميگيرد؛ دادگاهي كه در آن، متهم نه با اعمالش، بلكه با«نحوه روايتش از جهان» قضاوت ميشود. رنج واقعي در سينماي ترير، نه در خود فقدان، بلكه در ناتواني شخصيتها براي رسيدن به يك«زبان صادقانه براي سوگواري»نهفته است. نورا نميخواهد بخشي از«فيلم زندگي پدرش»باشد؛ او به دنبال بازپسگيري حقيقتي است كه زير آوار استعارههاي هنري پدر دفن شده است.
3- خانه به مثابه كالبد رنج؛ معماري يك بنبست
در«ارزش عاطفي»، خانه براي نورا و پدرش ديگر يك پناهگاه نيست، بلكه يك«ميدان مين عاطفي» است. ترير در اين بخش از فيلم، درام را از ديالوگ به سمت معماري و فضا ميبرد. خانه در اينجا نه يك دارايي، بلكه يك كالبد زنده و تا حدي ترسناك است كه تمام شكستهاي اين خانواده را در بافت ديوارها و لايه پردههايش ذخيره كرده است.
مواجهه اين دو شخصيت با خانه، در حقيقت مواجهه با«جسد گذشتهاي»است كه هنوز دفن نشده.فيلم با استفاده از نماهاي طولاني از راهروهاي تنگ و اتاقهايي كه نور بيرمق اسلو از پنجرهها به داخل ميتابد، حس سنگيني اين حضور را به مخاطب منتقل ميكند.
براي پدر، اين خانه حكم يك «سنگر نوستالژيك» را دارد. او در ميان اين ديوارها قدم ميزند و سعي ميكند با بازخواني خاطرات برگزيده، به فضا اعتبار ببخشد. او به گوشههاي خانه نگاه ميكند و ميخواهد با كلماتش، پوسيدگي عاطفي موجود را زير لايهاي از«شكوه هنري»پنهان كند. اما براي نورا، هر متر از اين خانه، يادآور يك جاي خالي يا يك زخم كهنه است. ترير با هوشمندي نشان ميدهد كه چطور نورا در اين فضا احساس«بيگانگي در خانه»ميكند. ديوارها براي او نه مرز محافظت، بلكه سطوحي هستند كه مدام تنهايي دوران كودكي و غياب پدر را به رخش ميكشند.
نبوغ ترير در اين است كه نشان ميدهد اين خانه، ديگر جاي زندگي نيست، بلكه نوعي «موزه ملال» است. در صحنههايي كه پدر و دختر در يك قاب، اما در دو فضاي مجزا قرار ميگيرند، معماري فضا، به ساختار «جدايي»بدل ميشود. در و ديوارها به جاي آنكه آدمها را به هم وصل كنند، مثل مرزهاي صلب، آنها را در جزيرههاي تنهايي خودشان حبس كردهاند.با تمركز بر بافت قديمي فضا، فيلم نشان ميدهد كه چرا فروختن يا رها كردن اين خانه اينقدر دشوار است: چون اين خانه تنها جايي است كه «درد آنها» در آن به رسميت شناخته شده است. مواجهه نهايي آنها با اين فضا، نه يك معامله ملكي، بلكه يك«تسويهحساب وجودي»با ديوارهايي است كه بيش از حد تحمل، شاهد همهچيز بودهاند.
4- جغرافياي ملال؛ اسلو به مثابه امتداد تنهايي
يواكيم ترير در «ارزش عاطفي»، بار ديگر ثابت ميكند كه استاد تبديل كردن «شهر» به يك وضعيت رواني است. اگر در بخش قبلي، خانه يك سلول انفرادي بود، در اين بخش، شهر اسلو به«امتداد آن بنبست داخلي»بدل ميشود. فيلم از فضاهاي باز، ميدانهاي خلوت و نور سرد و گزنده شمال استفاده ميكند تا نشان دهد كه فرار از آن خانه، لزوما به معناي رسيدن به رهايي نيست. براي نورا، اسلو نه يك كلانشهر پويا، بلكه يك «هزارتوي شيشهاي» است كه در هر گوشهاش، بازتاب همان تنهايي خانگي را ملاقات ميكند.
همين جاست كه ميان«سردي معماري مدرن اسلو»و«سردي رابطه پدر و دختر»يك پيوند ارگانيك برقرار ميشود. كارگردان با ايجاد فاصله ميان شخصيتها و پسزمينه شهري، آنها را به لكههايي تنها در دل يك جغرافيا صلب تبديل ميكند. در صحنههايي كه نورا بيرون از خانه حضور دارد، دوربين او را نه به عنوان بخشي از فضا، بلكه به عنوان«جسمي خارجي»قاب ميبندد كه در ميان نظم تحميلي محيط، راهي براي ادغام نمييابد. اسلو در اينجا ديگر آن شهر درخشان«بدترين آدم دنيا»نيست؛ بل شهري است كه با سكوت سنگينش، واگويههاي دروني نورا را تشديد ميكند.
در اين ميان، حضور پدر در جايي غير از خانه نيز تضاد تلخي را رقم ميزند. او كه در خانه سعي داشت با كلماتش به ديوارها هويت بدهد، در گستره بيروني، به مهرهاي سوخته و كوچك تبديل ميشود كه ديگر هيچ «روايتي» براي تسلط بر محيط ندارد. ترير با استفاده از «نورپردازي تخت و بيروح روز»، پرده از زوال اين مرد برميدارد. شهر در اينجا به مثابه يك آينه بزرگ عمل ميكند كه پوچي ادعاهاي پدر و عمق زخمهاي نورا را بازميتاباند. ملال در سينماي ترير، يك اتفاق گذرا نيست، بلكه يك «وضعيت جغرافيايي» است؛ اتمسفري كه در آن، آدمها عليرغم حضور در فضاهاي وسيع، همچنان در اتاقهاي نامرئي ذهن خود محبوس ماندهاند. نهايتا، فيلم نشان ميدهد اين «بيسرزميني عاطفي»، دردي است كه هيچ خانهاي و هيچ شهري، توان درمان آن را ندارد.
5. همسرايي در خلأ؛ بخشش به مثابه بازگشت معنا
در مركز تمام اين دويدنها و واگويههاي تلخ، يك«غياب بزرگ»سنگيني ميكند: فقدان مادر. اين غياب، تنها يك جاي خالي در قابهاي فيلم نيست، بلكه منشأ اصلي آن ملال مزمني است كه مثل غبار روي در و ديوار نشسته است. نبرد نورا با پدر و لجاجتش با در و ديوارهاي خانه، در واقع واكنشي است به پدري كه نتوانسته جاي خالي آن«مركز ثقل»را پر كند. اما همين حفره سياه غياب، در نهايت به نقطه اتصال دوباره نورا و خواهرش تبديل ميشود. اگرچه آنها با دو استراتژي متفاوت، يكي با خشم عريان و ديگري با سكوت انكارگر، به اين فقدان پاسخ دادهاند، اما در نهايت درمييابند كه هر دو، ساكنان يك جزيره تنهايي هستند. اينجاست كه درام از سوءتفاهم به سمت يك«همسرايي غمناك»حركت ميكند؛ آنها ميآموزند كه به جاي جنگيدن بر سر روايتهاي متفاوت از پدر، در رنج مشترك حاصل از غياب مادر به وحدت برسند.
اين پيوند خواهرانه، مقدمهاي ميشود براي بزرگترين چرخش دروني نورا: پذيرش نقش و آيين بخشش.
نورا در نهايت متوجه ميشود كه انجماد در خشم، تنها ادامهدهنده همان مسير فرسودهاي است كه خانه را به بنبست كشانده بود. او با ديدن زوال تدريجي پدر و بيپناهي او در برابر همان غياب مشترك، از موضع قضاوت فاصله ميگيرد. اين بخشش، نه يك عمل اخلاقي ساده، بلكه نوعي«استخراج معنا از دل ويراني»است. نورا با بخشيدن پدر، نه به خاطر كارهايش بلكه به دليل«انسانيت ناقصش»، در واقع خودش را از زنجيرهاي آن خانه آزاد ميكند. اينجاست كه«معنا»بازيافت ميشود؛ نه در شكوه گذشته، بلكه در صلح كوتاهي كه ميان اين سه تن در ميانه ويرانهها برقرار ميگردد.
نبوغ اثر در اين است كه نشان ميدهد معنا هميشه در«ساختن»نيست، گاهي در«پذيرش تخريب»است. وقتي نورا در كنار پدر، به جاي فرار از واقعيت به چشمهاي او خيره ميشود، به نوعي بلوغ دردناك دست مييابد.اين بازيافت معنا، نشانهاي است از اينكه زندگي حتي در عريانترين و تلخترين فرم خود، وقتي با«پذيرش»همراه شود، هنوز ارزش زيستن دارد. آنها از دل اين زوال، هويتي مستقل بيرون ميكشند كه ديگر به ديوارهاي خانه يا قصه پدر وابسته نيست؛ پيوندي كه از درك مشترك«فقدان»جوانه زده و تنها دارايي واقعي آنها در پايان اين مسير است.
بخش هفتم: نقاب اجرا؛ وقتي رنج به«نمايش»تبديل ميشود
اما يواكيم ترير در لايه زيرين اين درام خانوادگي، بازي پيچيدهتري را با مفهوم«بازنمايي»آغاز ميكند. حضور بازيگر مشهور سوئدي كه قرار است نقش نورا را در يك پروژه نمايشي بازي كند، تمام معادلات حسي فيلم را تغيير ميدهد. نورا در ابتدا در برابر اين«نقش»مقاومت ميكند؛ چرا كه نميتواند بپذيرد رنج شخصي و خصوصياش، به يك«متن نمايشي»براي اجرا تبديل شود. اين تقابل، پرسشي بنيادين را مطرح ميكند: آيا ميتوان «ارزش عاطفي» يك فاجعه را در قالب نقش به ديگري منتقل كرد؟ يا هر اجرايي از رنج، صرفا يك كاريكاتور بيروح از واقعيت است؟
موتيفهاي تئاتر و بازيگري در طول فيلم، به تدريج مرز ميان«واقعيت زندگي»و«تصنع نمايش»را باريك ميكنند.ميبينيم چگونه پدر، خود بزرگترين بازيگر اين خانه است؛ كسي كه مدام در حال اجراي نقش يك «پدر مقتدر»در قالب كارگردان صحنه در تئاتري است كه سالهاست تماشاگرانش را از دست داده. اما ضربه نهايي ترير در پايانبندي فيلم است؛ جايي كه با يك چرخش ساختاري، به ما يادآوري ميكند كه تمام آنچه ديدهايم، خود«سينما»بوده است. تأكيد بر اينكه ما شاهد يك«فيلم در فيلم»بودهايم، تمام آن خشمها، ديوارها و بخششها را در يك قاب بزرگتر قرار ميدهد.
اين استراتژي«فاصلهگذاري»، معناي بخشش نورا را عميقتر ميكند. اگر كل اين ماجرا يك فيلم بوده، پس نورا با پذيرفتن نقش خود و بخشيدن پدر، در واقع بر«جبر فيلمنامه»غلبه كرده است. ترير با اين پايانبندي، نشان ميدهد كه زندگي نوعي اجراي مداوم است؛ ما همواره در حال بازي كردن نقشهايي هستيم كه گذشته، خانواده و جغرافيا به ما تحميل كردهاند. خروج از اين«نقش»و رسيدن به خود واقعي، تنها زماني ممكن ميشود كه بفهميم در حال بازي كردن هستيم.«ارزش واقعي»در نهايت، نه در خود درام، بلكه در لحظهاي است كه بازيگر (نورا) از نقش قرباني خارج ميشود و به تماشاگر صادق ويرانههاي خويش تبديل ميگردد.