• 1405 جمعه 3 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6317 -
  • 1405 شنبه 19 ارديبهشت

نگاهي عميق‌تر به جنايات ترامپ- نتانياهو

حميدرضا جلايي‌پور

طرح مساله-  در حالي كه هم قبل از جنگ 12 روزه و هم قبل از جنگ 40 ‌روزه (جنگ رمضان) ايران با امريكا در حال مذاكره بود، نتانياهو و ترامپ به ايران حمله كردند. رهبر كشور را به همراه خانواده‌اش، فرماندهان نظامي، كودكان مدرسه و مردم بي‌گناه (بيش از سه هزار نفر) را كشتند و زخمي كردند (بيش از 30 هزار نفر) . به بيش از صد هزار خانه مردم، صدها مدرسه و مركز درماني آسيب زدند. به تاسيسات زيربنايي كشور مثل نيرو‌گاه‌هاي برق، كارخانه‌هاي توليد فولاد و محصولات پتروشيمي و انبار‌هاي سوخت شهري حمله كردند.  در جريان انجام اين جنايت‌ها ترامپ، رييس‌جمهور امريكا، ايرانيان را كه مورد تجاوز قرار گرفتند، «حيوان» ناميد و ايران را تهديد كرد كه به عصر حجر برمي‌گرداند! روشن است در برابر چنين جنايتي حكومت، نظاميان و مردم ايران از خود دفاع كردند و مي‌كنند. اما كثيري از دولت‌ها و مردم امريكا، اروپا و بخشي از دولت‌هاي عربي در برابر اين جنايات سكوت‌ كردند و كاري درخور انسانيت انجام ندادند. اينك سوالاتي كه اين نوشته در پي پاسخ به آنهاست، اين است كه چرا پس از سه قرن روشنگري در غرب و رواج ارزش‌هاي آن به ساير نقاط جهان، چرا چنين جناياتي همچنان رخ مي‌دهد؟ و چرا اين جنايات به نحو درخوري محكوم نمي‌شود؟ متفكران بزرگ در اين باره چه مي‌گويند؟ و بالاخره راه نجات چيست؟ در واقع سوالات مذكور بنيان‌هاي دوران جديد (مدرنيته)  اخلاق و وضعيت بشري را مورد توجه قرار مي‌دهد (١) . 
بازگشت امر خفته - تصويري كه از جنايت بر ايرانيان ترسيم كرديم از مردم عادي، زنان و كودكاني كه در خانه‌ها و مدارس كشته مي‌شدند، در حالي بود كه بازي‌ قدرت‌هاي جغرافياي سياسي بر سر منابع ادامه داشت و دارد و متاسفانه يك ناهنجاري و ضدارزش تلقي نمي‌شود. در واقع اين بازگشت حقيقتي سركوب ‌شده است. بدين معنا اينكه روشنگري و مدرنيته نتوانسته آنچه يونانيان باستان ميل سيري‌ناپذير به بيشترخواهي (پلئونكزيا) مي‌ناميدند... 

 يا آنچه توماس هابز در قرن شانزدهم «جنگ همه عليه همه» خواند را كاملا رام كند. روشنگري وعده رهايي از طريق عقل، علم و حقوق جهاني را مي‌داد، اما همزمان اشكال جديدي از سلطه نيز به وجود آمد: استعمار، جنگ‌هاي با سلاح‌هاي صنعتي و كشنده و تقليل انسان‌ها به موانع يا ابزارهايي صرف در راه دستيابي به قدرت و ثروت. 
وقتي ترامپ، رييس‌جمهور امريكا آشكارا اعلام مي‌كند: «نفت تو را مي‌خواهم» و تهديد به نابودي مي‌كند: («آنها را به عصر حجر برمي‌گردانم»)، اينجا ما شاهد ناروايي ارزش‌هاي روشنگري مثل آزادي و برابري نيستيم، بلكه شاهد منطق رئال‌پليتيك (يا «سياست واقع‌گرا» به معناي رويكردي عملگرايانه كه منافع ملي و قدرت گروه‌هاي مسلط را در امريكا بر ملاحظات اخلاقي، ايدئولوژيك يا نظري اولويت مي‌دهد) هستيم كه همواره در زير پوست نظام بين‌المللي خفته است. در واقع بزرگ‌ترين تنش روشنگري در اينجا آشكار مي‌شود: ميان اخلاق جهان‌شمول آن (مثل ارزش ذاتي انسان‌ها) و منافع مادي دولت‌هاي قدرتمند.
متفكران برجسته چه مي‌گويند؟ - كانت و مساله پيشرفت اخلاقي: ايمانوئل كانت يا يكي از اركان فكر روشنگري به امكان «صلح و امنيت پايدار» از طريق حكومت جمهوري‌خواهانه، حقوق بين‌الملل و حق جهان‌وطني باور داشت. ولي كانت به خوبي واقف بود كه اخلاق و سياست واقعي در تنشي دايمي‌ قرار دارند. در واقع او صحنه و جنايت واقع شده در ايران (و قبلا در قتل‌عام فلسطينيان در غزه را از سوي دولت اسراييل) را خيانت به امر مطلق مي‌ديد  اينكه انسانيت بايد همواره به عنوان غايت في‌نفسه رفتار شود، نه صرفا به عنوان وسيله. براي كانت، رنج بي‌گناهان فقط يك جنايت بشردوستانه نيست، بلكه يك گسست اخلاقي بنيادين است. او مي‌پرسيد: آيا مي‌توان اين قاعده سركوب را تعميم داد؟ رفتار با يك ملت به مثابه انبار منابع، يعني رفتار با موجودات عاقل همچون اشيا،  نقض قانون اخلاقي است و با اين حال، كانت مي‌دانست كه «از چوب كج انسانيت، هيچ چيز راستي ساخته نشده است.» (كانت: ١٣٨٠) . او مي‌خواست بگويد پيشرفت اخلاقي همواره آهسته، غيرخطي و در معرض تضعيف توسط خودخواهي است.
آدورنو و هوركهايمر، ديالكتيك روشنگري: شايد هولناك‌ترين تشخيص را متفكران مكتب فرانكفورت يا انتقادي يا تئودور آدورنو و ماكس هوركهايمر در اثر ۱۹۴۴ خودشان، ديالكتيك روشنگري ارايه داده‌اند. اين كتاب كه در سايه هولوكاست در آلمان جنگ جهاني دوم نوشته شد، استدلال مي‌كنند كه عقلانيت روشنگري، وقتي از تامل و پرواي اخلاقي جدا شود، به اسطوره و بربريت باز مي‌گردد يا همان عقل ابزاري كه به ما علم، فناوري و كارايي مي‌دهد، بمب اتم، اتاق گاز و حمله با اف‌سي‌وپنج و پهپاد هرمس را نيز خلق مي‌كند. در واقع همان عقلي كه حقوق بشر را اعلام مي‌دارد، مي‌تواند بمباران يك مدرسه را به عنوان «خسارت جانبي» يا اينكه «جنگ هزينه دارد»، توجيه عقلاني كند. در جنايتي كه در جنگ با ايران رفت، ميل به نفت به شكلي عقلاني محاسبه مي‌شود؛ كشتن كودكان صرفا يك پيامد امر واقعي تلقي مي‌شود. اين همان چيزي است كه آدورنو و هوركهايمر از آن به عنوان تبديل شدن روشنگري به ضد خود ياد مي‌كردند: شكلي نوين از بربريت در لباس تمدن (هوركهايمر و آدورنو: ١٣٨۴) . 
هانا آرنت، ابتذال شر و شكست سياست: او بر بعد سياسي تمركز مي‌كرد. آرنت ميان «قدرت» (كه از كنش جمعي و رضايت شهروندان برمي‌خيزد) و «خشونت» (كه ابزاري است) تمايز قائل مي‌شد. وقتي ترامپ سياست را به تهديد و تصاحب ذخاير نفت تقليل مي‌دهد، او در واقع «سياست» - يا قلمرو گفتار، اقناع و بازشناسي متقابل - را رها كرده و به سلطه و زور عريان باز مي‌گردد. آرنت همچنين به پديده «جهان‌زدايي» اشاره مي‌كرد: وقتي جمعيتي در ايران زائد و حيوان تلقي شود، رنج و محو آن ديگر به عنوان يك رويداد سياسي ثبت نمي‌شود. جهان تماشا مي‌كند، اما آيا عمل هم مي‌كند؟ براي آرنت، جنايت واقعي تنها كشتن نيست، بلكه زدودن انسانيت قربانيان در آگاهي عمومي است، آنها به آمار، «خسارت جانبي» يا حتي «خسارت نامرئي» تبديل مي‌شوند (آرنت: ١٣٩٩ و ١۴٠٣) .
فرانتس فانون، خشونت استعماري و استخراج منابع: از منظر انسان‌هاي استعمارزده، فانون در اين صحنه چيز تازه‌اي نمي‌ديد. پروژه استعماري همواره بر استخراج منابع استوار بود و بيانيه‌هاي جهاني روشنگري شامل حال انسان‌هاي استعمارزده نشد. فانون مي‌نوشت: «اين اروپا [خاستگاه امريكاي فعلي] را ترك كنيد كه هرگز از سخن گفتن درباره انسان دست برنمي‌دارد، اما انسان‌ها را در هر جا كه بيابد به قتل مي‌رساند.» تهديد به بازگرداندن يك ملت «به عصر حجر»، عبارت جاودانه استعماري است. گويي استعمارزده هم‌عصر و هم‌دوره ما نيست؛ او بيرون از تاريخ، بيرون از تمدن وجود دارد و بنابراين زندگي‌اش مي‌تواند مستحق قرباني شدن و نابود شدن باشد. ماشين جنگي مدرن - با فناوري هوش مصنوعي، اف سي‌وپنج و پوشش قانوني - منطق استعماري را با نام‌هايي تازه (مبارزه با تروريسم و صنعت هسته‌اي) ادامه مي‌دهد (فانون: ١٣۴۶) . 
جوديت باتلر، روايت‌هاي جنگ و زندگي‌هاي آسيب‌پذير: باتلر پرسشي اساسي را مطرح مي‌كند، كدام زندگي‌ها واقعا به عنوان زندگي به حساب مي‌آيند؟ كدام مرگ‌ها درخور سوگواري‌ هستند؟ در واقع از طريق روايت‌هاي رسانه‌اي، زبان و سياستگذاري، جمعيت‌هايي خاص كمتر از انسان بازنمايي و معرفي مي‌شوند. وقتي غيرنظاميان كشته مي‌شوند، ماشين جنگ امريكا آنان را به عنوان سپر انساني، تروريست‌هاي بالقوه يا قربانيان ضروري قاب‌بندي و روايت مي‌كند. باتلر استدلال مي‌كند كه پاسخ‌هاي عاطفي و اخلاقي ما مشروط به اين روايت‌سازي‌ها هستند. نگاه جهان اغلب نگاهي منفعل و قاب‌بندي ‌شده است كه سلسله‌ مراتب هستي‌شناختي زندگي‌ها را بر هم نمي‌زند. كودك در مدرسه ديده مي‌شود، اما به عنوان انساني كامل به رسميت شناخته نمي‌شود، مرگ او همان خشمي را برنمي‌انگيزد كه مرگي در جهان «ما» امريكايي‌ها ايجاد مي‌كند (باتلر: ١۴٠٣) .
چرا تاكنون روشنگري به نتيجه نرسيده است؟در واقع شكست ارزش‌هاي روشنگري در عمل، شكست آرمان‌ها و ارزش‌هاي انساني آن نيست، بلكه اسارت آنها در ساختارهاي قدرت است. به نظر مي‌رسد چهار عامل زير تداوم چنين جناياتي را توضيح مي‌دهد. 
يكم) نظام دولت-ملت و حاكميت: نظم وستفاليايي به دولت‌ها انحصار خشونت مشروع در داخل را مي‌دهد، اما در عرصه بين‌المللي، وضعيت هرج‌ومرج و آنارشيكي ايجاد مي‌كند كه در آن زور عريان حرف اول را مي‌زند. حقوق بشر در تئوري جهانشمول است، اما در عمل به صورت گزينشي توسط دولت‌هايي با منافع ژئوپليتيك اجرا مي‌شود. در واقع «جامعه بين‌المللي» يك جامعه نيست، بلكه يك سلسله ‌مراتب از زور است.
دوم) سرمايه‌داري و استعمار منابع: در واقع موتور محركه مدرنيته، انباشت است. نفت خون حيات تمدن صنعتي است. وقتي منبعي حياتي تلقي شود، ممنوعيت‌هاي اخلاقي راحت به حالت تعليق درمي‌آيند. گويي خشونت يك ناهنجاري نيست؛ ساختاري است. كل اقتصاد جهاني بر استخراج ارزش از زمين و بدن‌ها، غالبا از طريق زور، بنا شده است.
سوم) فاصله‌گذاري فناورانه: پارادوكس بزرگ جنگ مدرن اين است كه هر چه سلاح‌ها دقيق‌تر مي‌شوند، كشتن انتزاعي‌تر مي‌شود. اپراتور پهپاد ممكن است هرگز چهره كودكاني كه موشكش او را به بخار تبديل و نابود مي‌كند، نبيند. اين گسست، خشونتي بروكراتيك و بهداشتي ‌شده را ممكن مي‌سازد كه وجدان را به اندازه چاقو يا چماق نمي‌آزارد. جنايت به صورت تحمل‌پذير انجام مي‌شود. 
چهارم) اسطوره تمدن و پيشرفت: در واقع روايت «تمدن» خود سلسله‌ مراتبي مي‌آفريند كه در آن برخي زندگي‌ها بدوي و قابل ‌قرباني شدن هستند. تهديد به «عصر حجر» فقط يك تهديد نيست، بلكه مفهوم استعماري وجود كساني را بازتوليد مي‌كند كه هنوز وارد تاريخ نشده‌اند و مي‌توان آنان را فداي آينده جهان «پيشرفته» امريكا و اسراييل كرد. 
آيا راه درمان و خروجي هم هست؟ - ديديم كه مشكل ريشه‌اي و ساختاري است، راه‌حل‌هاي جزيي و سريع در دسترس نيست. شايسته است راه درمان و نجات تدريجي و به همان اندازه عميق و تحول‌آفرين باشد. در اينجا به شش نكته اشاره مي‌كنم، اگرچه سهل‌الوصول نيست و به صبوري مداوم و مدني نياز دارد. 
يكم) نياز به تحولي در معرفت‌شناسي اخلاقي يا «ديدن ديگري»: نخستين گام، درهم شكستن روايت‌هايي است كه برخي زندگي‌ها را سوگواري‌ناپذير مي‌سازند و آنها را در واقع انسان نمي‌پندارند. اين نيازمند تحولي فرهنگي و آموزشي است. امانوئل لويناس، فيلسوف از اهميت «مواجهه رودررو» مي‌گويد. بدين معنا كه مطالبه اخلاقي تقليل‌ناپذيري كه چهره ديگري بر من تحميل مي‌كند. هنر، ادبيات، روزنامه‌نگاري و رسانه‌هاي ديجيتال شايسته است براي بي‌واسطه ساختن رنج غريبه‌هاي دوردست به كار گرفته شوند. ما بايد بياموزيم كه مرگ كودكي در غزه يا لبنان يا ايران را همچون مرگ همسايه خود احساس كنيم. اين صرفا احساسات‌گرايي نيست، بلكه پيش‌شرط هرگونه سياست رهايي‌بخش اصيل است.
دوم) بازپس‌گيري امر سياسي از چنگال امر ابزاري: به قول آرنت، شايسته است سپهر عمومي را بازسازي كنيم؛ جايي كه گفتار، شوق و بازشناسي متقابل جاي تهديد و زور را بگيرد. اين يعني مهار قدرت شركت‌ها و دولت‌ها براي اقدام يكجانبه و غيرقانوني. يعني توانمندسازي جامعه مدني كشورها و جنبش‌هاي مردمي‌اي كه همكاري‌هاي افقي و فراملي مي‌آفرينند  مانند جنبش‌هاي ضدجنگ، عدالت اقليمي و حقوق بشري كه به روشني پيوند ميان ميليتاريسم و استخراج منابع را در امريكا مي‌بينند.
سوم) بازسازي اقتصادي و شكستن نفرين منابع: جنگ براي نفت، در نهايت جنگي است بر سر ماده‌اي كه تمدن كربن‌محور را نيرو مي‌دهد. رستگاري در استخراج نيرويي «پاك‌تر»، بلكه در يك گذار بنيادين انرژي است كه هم پترو-ديكتاتورها و هم پترو-امپرياليست‌ها را خلع يد كند. جهاني كه با انرژي تجديدپذير و غيرمتمركز نيرو مي‌گيرد، جهاني است كه بمباران و تسليم كردن آن دشوارتر است. تاكيد بر رشد اقتصادي سبز، محلي‌گرايي و دموكراسي اقتصادي مي‌تواند تقاضاي سيري‌ناپذيري را كه به ماجراجويي‌هاي استعمار بي‌نقاب ترامپ دامن مي‌زند، كاهش دهد.
چهارم) تغييرات حقوقي و نهادي يا صلاحيت كيفري جهاني اصيل: نظم حقوقي بين‌المللي موجود، سلاح قدرتمندان است. اين نظم شايسته است اصلاح شود تا هيچ رييس دولتي مثل ترامپ نتواند بدون مجازات تهديد به نابودي كند. اين يعني تقويت ديوان كيفري بين‌المللي، ايجاد سازوكارهاي موثر براي تحريم متجاوزان و پايان دادن به حق وتوي قدرت‌هاي بزرگ در شوراي امنيت سازمان ملل وقتي خود طرف منازعه هستند. يعني برخورد با «جنايات عليه بشريت» نه به عنوان برچسبي گزينشي، بلكه به عنوان واقعيتي حقوقي عيني.
پنجم) تحول معنوي و وجودي يا نقد نيهيليسم: مي‌توان گفت در عميق‌ترين سطح، تمايل به قرباني كردن انسان‌ها براي منافع مادي بازتاب‌دهنده يك بحران معنوي است. نيهيليسم و پوچ‌گرايي كه جهان را ماده‌اي مرده براي بهره‌كشي مي‌بيند. متفكراني از مارتين بوبر (٢) تا پاپ فرانسيس خواستار گذار از رابطه «من-آن» با جهان (كه در آن همه‌ چيز شيء است) به رابطه «من-تو» (كه در آن امر قدسي را در ديگري رويارو مي‌شويم) شده‌اند. اين بحث فقط الهياتي نيست؛ اين بازشناسي اين حقيقت است كه حيات درهم‌تنيده و نابودي ديگري در نهايت خود-نابودي است. عارفان و فرزانگان بزرگ از هر سنت - از مولانا و گاندي تا تيك نات هان - مي‌آموزند كه تنها راه‌حل پايدار براي خشونت، تحولي روحي است كه توهم جدايي را از ميان بردارد.
ششم) شجاعت مقاومت و عدم همكاري: در نهايت، درمان اين وضع نيازمند عمل مستمر است نه فقط تفكر. آنجا كه ظلم هست بايد مقاومت باشد. اين مقاومت مي‌تواند اشكال گوناگوني داشته باشد: مخالفت مدني، تحريم اقتصادي، شهادت‌‌طلبي و خلق نهادهاي موازي. اما بايد با تعهدي استوار به عدم خشونت، در سنت افرادي همچون مارتين لوتر كينگ هدايت شود، با اين درك كه وسايل خشونت‌آميز حتي اهداف عادلانه را نيز مسموم مي‌كنند. 
جمع‌بندي، زندگي در زمانه گسسته و لغزنده- ما در آنچه والتر بنيامين «وضعيت اضطراري» مي‌ناميد، زندگي مي‌كنيم كه نه استثنا، بلكه قاعده است. پرسش اين است كه چگونه يك «وضعيت اضطراري واقعي» ايجاد كنيم كه پيوستار تاريخ را بشكند و امكان نجات و درمان را بگشايد. جناياتي كه ابتداي نوشته اشاره كردم، واقعي است و تصديق كامل آن - بدون رويگرداني - نخستين اقدام وفادارانه است.
ديديم در اين بحث متفكران بزرگ، اميدي رايگان ارايه نمي‌دهند. آنان تشخيص‌هايي دردناك و مطالباتي ريشه‌اي عرضه مي‌كنند. راه نجات نه از طريق اصلاح فردي منفرد، بلكه از طريق تحولي جمعي، كشوري و جهاني مي‌گذرد كه حساسيت‌هاي اخلاقي ما را با قدرت فناورانه‌مان همراستا كند. تا آن زمان، ما در تنش ميان اخلاق و وضع تراژيك بشري باقي مي‌مانيم: قادر به ابداع شگفتي‌هاي فناورانه هستيم، اما همچنان شاهد بمباران مدارس، مردمان انسان‌زدايي شده و نابودي آنها به خاطر سوخت هستيم. اين جناياتي كه به آن اشاره كرديم يعني ما شاهد افرادي هستيم كه از عادي‌سازي اين جنايات سر باز مي‌زنند، خود سرآغاز درمان است. به قول لويناس «بازشناسي ديگري، بازشناسي يك گرسنگي است. بازشناسي ديگري، بخشيدن است.» جهان شايسته است بياموزد كه بيش از آنچه مي‌گيرد، ببخشد. اين آموختن، وظيفه عصر ماست و با سرپيچي از پذيرش جهان آنچه امثال ترامپ انجام مي‌دهد، آغاز مي‌شود. 
پي‌نوشت‌ها
١-اين جنايات ترامپ و نتانياهو در جنگ رمضان از زواياي گوناگون شايسته بررسي است. در اين نوشته نويسنده تلاش دارد سكوت در برابر جنايات اين جنگ را از زاويه ارزش‌هاي روشنگري بررسي كند. روشن است كه اين جنگ را مي‌توان از زواياي ديگري مورد بررسي قرار داد. زواياي ديگر مانند: زاويه نظامي و استراتژيك (جنگ‌افزار، دفاع هوايي، موشك‌باران، محدوديت‌هاي حملات هوايي، درس‌هاي تاكتيكي)؛ زاويه سياسي و داخلي ايران (بقاي نظام، جانشيني رهبري، مقاومت داخلي، حمايت مردمي)؛ زاويه ژئوپليتيك و منطقه‌اي (تاثير بر خاورميانه، نقش محور مقاومت، تغييرات معادلات با كشورهاي عربي و تركيه و پاكستان)؛ زاويه اقتصادي و انرژي (بسته شدن تنگه هرمز، شوك قيمت نفت، اختلال در تجارت جهاني انرژي)؛ زاويه بين‌المللي و ديپلماتيك (واكنش قدرت‌هاي جهاني، آتش‌بس، مذاكرات پساجنگ، نقش سازمان ملل و ميانجي‌ها)؛ زاويه رسانه‌اي و پروپاگاندا (روايت‌هاي متفاوت طرفين، جنگ روايت‌ها، تاثير شبكه‌هاي اجتماعي)؛ زاويه تاريخي و بلندمدت (تغيير در دكترين دفاعي ايران، درس‌هاي استراتژيك براي آينده، مقايسه با جنگ‌هاي قبلي)؛ زاويه امنيتي و اطلاعاتي (ترور رهبران، نفوذ اطلاعاتي، آسيب به تاسيسات هسته‌اي و نظامي)؛ زاويه روانشناختي و اجتماعي (تاثير بر روحيه عمومي در ايران، اسراييل و امريكا، مهاجرت، انسجام اجتماعي) . در واقع اين نوشته بيشتر از زاويه ارزش‌هاي انساني و روشنگري موضوع جنايات ترامپ و نتانياهو را مورد ارزيابي قرار داده است. 
علت اينكه علاقه‌مند شدم از زاويه ارزش‌هاي انساني موضوع جنايات ترامپ-نتانياهو را مطالعه كنم، اين بود كه من در چهل روز جنگ ساكن شمال شرق تهران بودم و هواپيماها و پهپادهاي دشمن هر شب روي سر خانه‌هاي مردم بمب مي‌ريخت و جان شهروندان ايراني را مي‌گرفت. آخرين آن خانه وزير فرهيخته و اسبق وزارت امور خارجه، دكتر كمال خرازي بود كه او را همراه همسر فرهيخته‌اش كشتند و من مثل بقيه همسايه‌ها به لحاظ روحي خيلي منقلب مي‌شدم. در همان زمان رسانه‌هايي مانند سي‌ان‌ان و بي‌بي‌سي جهاني را مي‌ديدم. در ميان ناباوري، در اين رسانه‌ها اين جنايات بشري عليه مردم بي‌گناه و كودكان ايران محكوم نمي‌شد. لذا من از خودم به عنوان كسي كه كمي با جامعه‌شناسي آشناست، سوال مي‌كردم، خب آن ارزش‌هاي روشنگري كه متفكران بزرگي در آغاز شكل‌گيري مدرنيته وعده آن‌ را مي‌دادند، چه شد و به كجا رسيد؟ اين نوشته تلاشي است در پاسخ به اين دغدغه‌هاي تراژيك در آن شب‌ها. (رسانه‌هاي ماهواره‌اي فارسي زبان كه متاسفانه از جنگ عليه ايران و ايرانيان دفاع هم مي‌كردند و شاد بودند كه در نوشته ديگري جداگانه مورد بررسي قرار مي‌دهم) . 
٢-مارتين بوبر (۱۸۷۸-۱۹۶۵) فيلسوف اتريشي بود. شهرت او عمدتا به خاطر كتاب مهم «من و تو» (Ich und Du) است كه در سال ۱۹۲۳ منتشر شد. ايده اصلي او اين است كه انسان دو نوع رابطه بنيادي دارد. «من-آن» (I-It)، رابطه‌اي يك‌طرفه در اين حالت، با ديگران مانند يك «شيء» برخورد مي‌كنيم، يعني آنها را ابزاري براي اهداف خود مي‌بينيم. «من-تو» (I-Thou)، رابطه‌اي دوطرفه، مستقيم و مبتني بر «ملاقات» با تمام وجود. در اين رابطه، طرف مقابل را نه به عنوان يك شيء، بلكه به عنوان يك «هستي» كامل و منحصر‌به‌فرد مي‌پذيريم. به باور بوبر، اين نوع رابطه است كه به زندگي معنا مي‌دهد و مسير ارتباط با «تو ابدي» يعني خداوند را هموار مي‌كند. 
منابع: 
٭  ايمانوئل كانت، ١٣٨٠، «صلح پاينده: جستاري فلسفي»، مترجم: باقر پرهام، سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، تهران.
٭  ماكس هوركهايمر، تئودور آدورنو، ١٣٨۴، «ديالكتيك روشنگري» (گزيده‌هايي از كتاب)، مترجمان: مراد فرهادپور، اميد مهرگان، نشر هرمس، تهران. 
٭  هانا آرنت، ١٣٩٩، «ابتذال شر: آيشمن در اورشليم»، مترجم: زهرا شمس، انتشارات برج، تهران. 
٭  هانا آرنت، ١۴٠٣، «شكست سياست»، مترجم: ليلا سازگار، نشر قصه، تهران. 
٭  فرانتس فانون، ١٣۴۶، «دوزخيان روي زمين»، مترجم، علي شريعتي، انتشارات اميركبير، تهران.
٭  جوديت باتلر، ١۴٠٣، «قاب‌بندي جنگ: زندگي آسيب‌پذير كيست؟»، مترجم: مهرداد پارسا، نشر شوند، تهران.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون