مهندسي آشوب
بيژن همدرسي
فكر بزرگ داشته باش، مثل احمقها رفتار كن
در تلاطمهاي سياسي و نظامي، بهويژه در روياروييهاي حساسي كه ميان ايران و ايالات متحده جريان دارد، نقش «واحد اطلاعات عمليات» تنها به ميدان نبرد فيزيكي محدود نميشود، بلكه اين مفهوم به عمق لايههاي ديپلماتيك نفوذ كرده است. همانطور كه در عرصه نظامي، شناسايي دقيق توانمنديها و نيتهاي دشمن زيربناي هر تصميمي است، در فضاي نبرد ديپلماتيك نيز «ادراكسازي» و مديريت تصوير ذهني رقيب، نيمي از توان رزم محسوب ميشود. پرسش بنيادين در تحليل رفتار بازيگري چون دونالد ترامپ اين است كه آيا رفتارهاي به ظاهر نامتوازن و غيرقابلپيشبيني او برخاسته از آشفتگي ذهني است يا بخشي از يك طراحي پيچيده براي پنهان كردن اهداف واقعي و برهم زدن محاسبات طرف مقابل. بررسيهاي راهبردي نشان ميدهد كه برخلاف تصور عمومي، بخش بزرگي از رفتارهاي او منطبق بر الگوي قديمي «نظريه مرد ديوانه» است الگويي كه براي اولينبار توسط ريچارد نيكسون مطرح شد. در اين شيوه، سياستمدار عمداً تصويري از خود ارايه ميدهد كه گويي فردي دمدميمزاج، غيرمنطقي و خطرپذير است كه ممكن است در هر لحظه دست به اقدامي انتحاري يا ويرانگر بزند. اين رويكرد در واقع يك ابزار فشار براي وادار كردن حريف به عقبنشيني است، چرا كه وقتي رقيب احساس كند با طرفي روبروست كه قواعد بازي عقلاني را نميپذيرد، براي جلوگيري از يك فاجعه بزرگ، ناچار به دادن امتيازات كوچك و بزرگ ميشود. در واقع، آنچه حماقت يا جنون به نظر ميرسد، پوششي است براي ايجاد «ابهام راهبردي» تا دستگاههاي اطلاعاتي حريف نتوانند برآورد دقيقي از نقطه پايان و هدف نهايي او داشته باشند. اين راهبرد در مذاكرات به شكل يك نوسان دايمي ميان تهديد به نابودي و پيشنهاد براي معامله بزرگ ظاهر ميشود. اين تضادهاي پياپي، فضايي از غبار اطلاعاتي ايجاد ميكند كه در آن، شناسايي «ميزان دستِ پُر يا خالي دشمن» عملاً ناممكن ميشود.
او با اين كار، تمركزِ اتاقهاي فكر حريف را بههم ميزند و آنها را مجبور ميكند به جاي تمركز بر يك مسير مشخص، انرژي و منابع خود را صرف آمادگي براي بيشمار سناريوي متناقض كنند. در حقيقت، او هوشمندانه نقش يك بازيگر غيرقابلپيشبيني را بازي ميكند تا هزينه مقاومت را براي طرف مقابل بهشدت بالا ببرد و آنها را در حصاري از ترديد و ابهام محصور كند.با اين حال، اين بازي با آتش در شرايط كنوني و با توجه به وقايع هولناك و تنشهاي نظامي بيسابقه در سال جاري، به نقطه بحراني خود رسيده است. وقتي ابهام از حد معيني فراتر برود، خطر «خطاي محاسباتي» از سوي طرفين بهشدت افزايش مييابد؛ وضعيتي كه ميتواند ابزار ديپلماتيك را به جرقهاي براي انفجار بزرگ تبديل كند. در اين شطرنج پيچيده، شناخت اين نكته حياتي است كه دشمن نه از سر ناداني، بلكه از سر راهبرد، به دنبال ساختن بحران است تا در اوج آشفتگي، امتياز نهايي را كسب كند. مقابله با چنين بازيگري، بيش از هر چيز نيازمند يك واحد اطلاعات عمليات ديپلماتيك است كه بتواند فراتر از هياهوهاي ظاهري، هسته سخت قدرت و اهداف واقعي نهفته در پسِ اين نمايشهاي آشوبناك را شناسايي كند. بر اين اساس، آنچه پيش روي ايران قرار دارد، نه يك ديوانه واقعي، بلكه يك مذاكرهكننده مهاجم است كه از «بينظمي» به عنوان سلاحي براي فلج كردن اراده حريف استفاده ميكند.