افغانستان و چالش بدخشان
عليرضا رجايي
پنج سال پس از خروج امريكا و بازگشت طالبان به قدرت، افغانستان وارد مرحلهاي شده است كه در آن، مساله اصلي ديگر صرفا منازعه ميان طالبان و مخالفان آن نيست. اين كشور به نقطه تلاقي روندهاي امنيتي، قومي، اقتصادي و ژئوپليتيكي تبديل شده و تحولات آن ميتواند فراتر از مرزهاي افغانستان، بر پاكستان، آسياي مركزي، چين و ايران اثر بگذارد. در اين ميان، تحولات اخير بدخشان اهميت ويژهاي دارد. آنچه در اين منطقه در حال وقوع است، تنها يك درگيري محلي ميان نيروهاي طالبان و يك فرمانده ناراضي نيست، بلكه ميتواند بخشي از يك مساله عميقتر در ساختار قدرت طالبان باشد: چگونه ميتوان ميان تمركز قدرت در رهبري مركزي، تركيب قومي نيروها و فرماندهان محلي، كنترل منابع و ضرورت حفظ انسجام نظامي تعادل برقرار كرد؟ پاسخ به اين پرسش، براي فهم آينده طالبان و محيط امنيتي شرق ايران اهميت زيادي دارد.
جمعهخان فاتح؛ يك اختلاف محلي يا نشانهاي از شكاف ساختاري؟ در ماههاي اخير، نام «جمعهخان فاتح» فرمانده تاجيكتبار طالبان در بدخشان، به يكي از نشانههاي مهم اختلافات دروني اين گروه تبديل شده است. گزارشهاي منتشر شده حاكي از آن است كه اختلاف ميان فاتح و رهبري طالبان بر سر مسائلي ازجمله خلع سلاح نيروهاي وفادار به او، كاهش نفوذش در بدخشان، انتصابات اداري و كنترل منابع معدني تشديد شده است. حتي تلاشهايي براي انتقال او به خارج از بدخشان و پيشنهاد مسووليتهايي در ساختار مركزي طالبان نيز با مقاومت او روبهرو شده است. در ماه ژوئن نيز گزارشهايي از اعزام نيروهاي طالبان براي كنترل وضعيت و حتي تلاش براي بازداشت فاتح منتشر شد. پس از آن، هياتهاي بلندپايه طالبان براي مذاكره با وي به بدخشان رفتند و رييس ستاد ارتش طالبان نيز در اين روند نقش داشت. اين مجموعه تحولات نشان ميدهد كه مساله فاتح براي رهبري طالبان صرفا يك اختلاف اداري ساده نبوده است.
با اين حال، يك نكته مهم نبايد ناديده گرفته شود: نبايد اختلاف فاتح را به تنهايي معادل شكاف فراگير تاجيك و پشتون در طالبان دانست. آنچه تاكنون مشاهده ميشود، تركيبي از اختلاف قومي، رقابت بر سر قدرت محلي، مساله كنترل نيروهاي مسلح، منابع اقتصادي و رابطه مركز با فرماندهان محلي است.همين تركيب است كه موضوع را راهبردي ميكند.
مساله اصلي طالبان؛ تمركز قدرت يا حفظ شبكه فرماندهان محلي؟- طالبان براي تثبيت حكومت خود ناگزير از حركت به سوي تمركز قدرت است. اما بخش مهمي از قدرت اين گروه تاريخي بوده كه بر شبكهاي از فرماندهان محلي و نيروهاي مسلح منطقهاي استوار بوده است. اكنون زماني كه رهبري طالبان تلاش ميكند نيروهاي مسلح خارج از زنجيره رسمي فرماندهي را خلع سلاح كند، با يك تناقض مواجه ميشود: همان فرماندهاني كه در دوران جنگ به تثبيت قدرت طالبان كمك كردند، در دوران حكومت ممكن است به رقيب قدرت مركزي تبديل شوند. گزارشهاي مربوط به بدخشان دقيقا همين تناقض را نشان ميدهد. در اين منطقه، تلاش براي خلع سلاح نيروهاي وفادار به فاتح، افزايش حضور نيروهاي طالبان و ايجاد ايستهاي بازرسي در برخي ولسواليها، در كنار مذاكرات سياسي، نشاندهنده حساسيت بالاي رهبري طالبان نسبت به حفظ زنجيره فرماندهي است. از سوي ديگر، منابع معدني بدخشان نيز به اين معادله اقتصادي بُعد تازهاي دادهاند. گزارشهايي درباره اختلاف بر سر استخراج و كنترل معادن طلا نشان ميدهد كه رقابت بر سر منابع ميتواند با رقابت سياسي و نظامي درهم تنيده شود. بنابراين، مساله بدخشان را نميتوان صرفا در قالب «شكاف قومي» توضيح داد؛ بلكه بايد آن را تقاطع قدرت قومي، اقتدار مركزي، منابع اقتصادي و ساختار نظامي محلي دانست.
بدخشان؛ آزمايشگاه انسجام طالبان- از اين منظر، بدخشان به يك آزمايشگاه مهم براي سنجش ظرفيت حكمراني طالبان تبديل شده است. اگر رهبري طالبان بتواند اختلافات موجود را بدون جنگ گسترده، از طريق ادغام فرماندهان محلي، توزيع متوازنتر قدرت و ايجاد زنجيره فرماندهي منسجم مديريت كند، ميتواند نشانهاي از افزايش ظرفيت دولتسازي و تمركز قدرت طالبان باشد. اما اگر روند خلع سلاح و حذف فرماندهان غيرهمسو به درگيريهاي گستردهتر ميان نيروهاي محلي و مركز منجر شود، مساله از يك اختلاف شخصي فراتر خواهد رفت. در آن صورت، خطر اصلي نه «سقوط فوري طالبان»، بلكه فرسايش تدريجي انسجام دروني آن خواهد بود. اين تفاوت بسيار مهم است. طالبان ممكن است همچنان كنترل كابل و بخش عمده سرزمين افغانستان را حفظ كند، اما همزمان با افزايش هزينههاي حفظ نظم در مناطق پيراموني مواجه شود.
از كنترل سرزمين تا انحصار امنيتي- تحولات بدخشان بار ديگر يك تمايز مهم را آشكار ميكند: كنترل سرزميني با انحصار امنيتي يكسان نيست.طالبان توانسته است كنترل گستردهاي بر افغانستان اعمال كند؛ اما وجود داعش خراسان، جريانهاي مقاومت مسلحانه، فرماندهان محلي ناراضي و شكافهاي اجتماعي نشان ميدهد كه ايجاد يك زنجيره امنيتي كاملا يكپارچه همچنان با چالشهايي مواجه است. ازسوي ديگر، همزماني درگيريهاي طالبان با جريانهاي مخالف در مناطقي مانند زيباك و تحولات امنيتي در يفتل سفلي و نسي، محيط امنيتي بدخشان را پيچيدهتر كرده است. بنابراين، پرسش راهبردي اين نيست كه «آيا طالبان كنترل افغانستان را از دست خواهد داد؟»؛ بلكه بايد پرسيد: آيا طالبان قادر خواهد بود در كنار كنترل سرزميني، انحصار امنيتي و انسجام سياسي-نظامي خود را نيز در مناطق مختلف افغانستان تثبيت كند؟ بدخشان يكي از نخستين نقاطي است كه پاسخ اين پرسش را در معرض آزمون قرار ميدهد.
يك درس مهم از پاكستان- تحولات بدخشان را بايد در كنار تجربه پاكستان نيز ديد.اسلامآباد سالها اميدوار بود كه روابط نزديك با طالبان افغانستان بتواند بخشي از نگرانيهاي امنيتي آن كشور را مديريت كند؛ اما افزايش چالشهاي مرتبط با تحريك طالبان پاكستان نشان داد كه يك حكومت دوست در كابل لزوما به معناي امنيت پايدار در آن سوي مرز نيست. اين تجربه براي ايران نيز اهميت دارد. روابط با حكومت افغانستان ضروري است، اما امنيت مرزهاي ايران نبايد صرفا به ميزان همكاري كابل وابسته باشد. امنيت مرزي بايد بر پايه مجموعهاي از ساز و كارهاي مستقل، چندلايه و پيشدستانه طراحي شود.
بدخشان؛ حسگر راهبردي آينده افغانستان- بدخشان به همين دليل اهميت دارد. اين منطقه ممكن است نه آغازگر فروپاشي طالبان باشد و نه الزاما مهمترين جبهه جنگ آينده افغانستان؛ اما ميتواند يكي از نخستين نقاطي باشد كه تغيير در توازن ميان مركز و پيرامون، قدرت قومي، منابع اقتصادي و ساختار نظامي افغانستان را آشكار ميكند.اگر طالبان بتواند اختلافات بدخشان را از طريق مذاكره و ادغام سياسي مديريت كند، نشانهاي از ظرفيت بالاتر آن براي تثبيت حكومت خواهد بود.اگر اختلافات به درگيريهاي مستمر، واگرايي فرماندهان محلي و پيوند با جريانهاي مخالف منجر شود، بايد آن را نشانهاي از فرسايش انسجام دروني طالبان دانست. در هر دو حالت، بدخشان براي ايران يك اهميت مضاعف دارد: هم به عنوان نقطهاي حساس در معادلات آسياي مركزي و هم به عنوان شاخصي براي سنجش مسير آينده افغانستان.
كارشناس ارشد روابط بينالملل