بنگاههایی که فقط زنده ماندهاند
ساسان باقرپناه
در گزارشهای اقتصادی، معمولا بنگاهها به دو دسته ساده تقسیم میشوند: فعال یا تعطیل. اگر شرکتی هنوز دفتر دارد، حقوق میدهد، فاکتور صادر میکند و در سامانهها حضور دارد، در آمار «فعال» محسوب میشود. اما میان فعالیت واقعی و صرفا زنده ماندن فاصله زیادی وجود دارد. بخشی از کسبوکارها نه ورشکستهاند و نه در حال رشد؛ فقط هر ماه تلاش میکنند ماه بعد را ببینند. این وضعیت شاید یکی از مهمترین واقعیتهای پنهان اقتصاد امروز باشد. بنگاه زنده است، اما توسعه نمیدهد. نیروی جدید نمیگیرد. دستگاه تازه نمیخرد. دفترش را بزرگتر نمیکند. بازار جدید را با احتیاط نگاه میکند. پروژهای را که میتوانست دو سال قبل شروع کند، عقب انداخته است. حتی وقتی فرصت مناسبی میبیند، نخستین سوالش این نیست که «چقدر سود دارد؟» بلکه این است که «اگر شرایط عوض شد، چقدر گیر میکنم؟» این تغییر رفتار اتفاق کوچکی نیست. اقتصاد فقط با تعداد شرکتهای ثبت شده یا تعداد جوازهای فعال سنجیده نمیشود. کیفیت فعالیت بنگاه مهمتر است. شرکتی که فقط برای پرداخت حقوق، اجاره، بیمه، مالیات، بدهی و خرید بعدی میجنگد، اگرچه هنوز تعطیل نشده، اما دیگر موتور رشد نیست. در ادبیات اقتصادی گاهی از بنگاههایی صحبت میشود که به شکل حداقلی به حیات خود ادامه میدهند، بدون آنکه سرمایهگذاری تازه، بهرهوری بالاتر یا توسعه واقعی داشته باشند. مساله در ایران لزوما همان تعریف کلاسیک «بنگاه زامبی» نیست، اما شباهت مهمی وجود دارد: منابع صرف حفظ وضع موجود میشود، نه ساخت آینده. برای یک بنگاه کوچک یا متوسط، این وضعیت معمولا از یک نقطه شروع نمیشود. مجموعهای از فشارها کنار هم قرار میگیرند. هزینه مواد اولیه بالا میرود، سرمایه در گردش بیشتری لازم میشود، وصول مطالبات طولانیتر میشود...
تامین مالی سختتر میشود، مقررات تغییر میکند، تکالیف مالیاتی و بیمهای ادامه دارد و بازار نیز قدرت خرید گذشته را ندارد. هیچ کدام شاید به تنهایی شرکت را تعطیل نکنند، اما کنار هم ظرفیت تصمیمگیری را میخورند. در چنین فضایی مدیر به تدریج از «رشد» به «دفاع» تغییر وضعیت میدهد.
در مرحله اول، توسعه متوقف میشود. خرید تجهیزات جدید عقب میافتد، استخدام تازه محدود میشود و پروژههای غیرضروری حذف میشوند. در مرحله دوم، شرکت نقدینگی را حفظ میکند و قراردادهای کوتاهتر میبندد. در مرحله سوم، هدف اصلی دیگر افزایش سهم بازار نیست؛ حفظ مشتری فعلی و عبور از تعهدات ماه جاری است.
این همان نقطهای است که باید نگران شد. اقتصادی که بنگاههایش فقط زنده ماندهاند، ممکن است برای مدتی ظاهرا آرام باشد. چراغ شرکت روشن است، کارمند سر کار میرود و فروش همچنان ثبت میشود. اما در زیر این ظاهر، سرمایهگذاری کاهش پیدا کرده، فناوری بهروز نمیشود، نیروی جوان کمتری وارد بازار کار میشود و بهرهوری به تدریج عقب میماند.
اثر این وضعیت با تاخیر ظاهر میشود. امروز استخدام جدید انجام نمیشود؛ چند ماه بعد بازار کار ضعیفتر میشود. امروز دستگاه جدید خریداری نمیشود؛ چند سال بعد هزینه تولید بالا میرود. امروز یک پروژه توسعهای متوقف میشود؛ بعدا ظرفیت تولیدی که میتوانست شکل بگیرد، اصلا وجود ندارد. به همین دلیل صرف جلوگیری از تعطیلی کافی نیست. گاهی سیاستگذار با دیدن اینکه بیشتر شرکتها هنوز فعالند، تصور میکند مساله قابل مدیریت است. اما سوال درست این نیست که چند بنگاه هنوز بسته نشدهاند. باید پرسید چند بنگاه هنوز توان توسعه دارند؟ چند شرکت برای سال آینده برنامه سرمایهگذاری دارند؟ چند مدیر حاضر است نیروی تازه استخدام کند؟ چند مجموعه میتواند از سود خود برای رشد استفاده کند، نه فقط برای جبران افزایش هزینهها؟ اگر پاسخ این پرسشها ضعیف باشد، اقتصاد ممکن است ظاهرا فعال، اما در عمل فرسوده باشد. مساله مهم دیگر، اثر روانی این وضعیت بر مدیران و کارآفرینان است. تصمیمگیری اقتصادی فقط تابع اعداد نیست؛ تجربه نیز رفتار آینده را میسازد. مدیری که چند بار با شوکهای غیرمنتظره روبهرو شده، در تصمیم بعدی محافظهکارتر میشود. حتی اگر فرصت خوبی ایجاد شود، ذهن او نخست به سناریوی شکست فکر میکند.
در این شرایط، هزینه «هیچ کاری نکردن» گاهی از هزینه تصمیم گرفتن کمتر به نظر میرسد.
این رفتار برای یک بنگاه شاید منطقی باشد. اما اگر هزاران مدیر همزمان به همین نتیجه برسند، مشکل فردی به رکود جمعی تبدیل میشود. کسی استخدام نمیکند، کسی توسعه نمیدهد، کسی قرارداد بلندمدت نمیبندد و همه منتظر روشنتر شدن آینده میمانند.
اقتصاد در چنین وضعیتی ممکن است نه سقوط آزاد کند و نه رشد کند؛ فقط در یک وضعیت فرسایشی باقی بماند.
راهحل هم صرفا تزریق پول یا اعطای تسهیلات نیست. بنگاه قبل از هر چیز به امکان تصمیمگیری نیاز دارد. مقررات قابل پیشبینیتر، فشار اداری کمتر، دسترسی منطقیتر به سرمایه در گردش، ثبات در قواعد مالیاتی و بیمهای و کاهش هزینه فعالیت رسمی، گاهی از یک وام تازه موثرترند.
بنگاه باید احساس کند اگر امروز برای توسعه تصمیم گرفت، فردا کل محاسباتش با یک تغییر ناگهانی بیمعنا نمیشود.
در دورههای سخت شاید انتظار رشد سریع از همه شرکتها واقعبینانه نباشد. اما باید مراقب باشیم «بقا» به وضعیت دايمی اقتصاد تبدیل نشود. بقا باید یک مرحله عبور باشد، نه مدل کسبوکار.
کشوری که بنگاههایش فقط زنده میمانند، به تدریج سرمایهگذاری، اشتغال و نوآوری آینده خود را از دست میدهد. ورشکستگی همیشه با قفل شدن در شرکت اعلام نمیشود. گاهی یک بنگاه سالها به فعالیت ادامه میدهد، اما آرامآرام آرزوی رشد، توان سرمایهگذاری و میل به ریسک کردن را از دست میدهد.
شاید مهمترین پرسش امروز این باشد:
چند بنگاه در اقتصاد ما واقعا در حال رشدند و چند بنگاه فقط تلاش میکنند هنوز فردا هم وجود داشته باشند؟
اگر بخش بزرگی از اقتصاد در حالت دوم قرار گرفته باشد، مساله فقط حال بنگاهها نیست، مساله آینده اقتصاد است.