بده بهش بره
مهرداد احمدی شیخانی
این یادداشتی است که مدتهاست بین نوشتن یا ننوشتناش تردید داشتم چون بهواقع مخاطبم بخش بزرگی از دوستان و همفکرانم هستند که در صورت نوشتن، قلم نقدم به سوی آنها بازمیگشت و از آن جهت که طی این سه دهه، دوستان بسیاری را بابت نوع نگاهم به مسائل از دست دادهام و در مقابل، دوستان جدیدی را نیز برای خود نیافتهام، از نوشتن این سطور پرهیز کردهام، زیرا بسیار سخت است که از اینجا مانده و از آنجا رانده باشی. این که میگویم، توهم یک نگاه بیمار نیست که بگوید حاصل ابراز نظراتش رانده شدن از جمع دوستان و همفکران بوده. به دو نمونه اشاره میکنم و از ارائه نمونههای بیشتر میگذرم. یکی از این موارد به اصرار بسیارم به شرکت در انتخابات برمیگردد که در یادداشتهای متعددی در همین ستون ثابتم در روزنامه اعتماد، بارها در مورد آن نوشتهام و بهخصوص این اصرار، در موضوع انتخابات ۱۴۰۰ و ۱۴۰۲ باعث کدورت بسیاری از دوستان نزدیکم که از افراد صاحبنامی در حوزه اندیشه سیاسیاند شد و البته ورودم به جمع روزنهگشایان. هرچند وقتی به داستان انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۳ رسیدیم، تقریبا همه آنهایی که بابت اصرارم بر شرکت در انتخابات از من رنجیده بودند، در این انتخابات شرکت کردند و برخی بسیار هم فعال بودند. اما ماجرا به همینجا ختم نشد. پس از انتخابات، وقتی که بر بعضی کنشهای برخی دوستانی که طریق روزنهگشایی در پیشگرفته بودند، به صراحت نقد وارد کردم، از این جمع نیز کنار نهاده شدم که گذشت. این یک نمونه. نمونه دیگر موضوع طرح کردن «تئوری روح امپراتوری» که حدود دو دهه پیش آن را در جمعی از دوستان مطرح کردم و ۱۰سال پیش برای اولین بار و باز هم در همین ستون روزنامه اعتماد و با همین عنوان «روح امپراتوری» آن را منتشر کردم و خلاصهاش این بود «جدای از اینکه چه کسانی با چه نامی حکومت را در ایران در دست داشته باشند، جامعه ایرانی به دلیل سابقه تمدنی چندهزار ساله و اینکه قدیمیترین امپراتوری تاسیس شده در جهان است که بیشترین استمرار را هم داشته، هویتی در بین مردم این سرزمین شکل گرفته که من نام آن را روح امپراتوری میگذارم و هر حکومتی که قدرت را بهدست بگیرد، چه بخواهد یا نخواهد، وارث این روح است و دانسته یا ندانسته، از آبشخور این روح بهرهمند میشود و لذا بسیاری از رفتارهای جامعه ایرانی را، از جمله بازیابی این امپراتوری، پس از گذشت ۹۰۰ سال از سرنگونی دولت ساسانی و در قامت دولت صفوی، باید در استمرار حیات و مطالبه اجتماعی همان روح دید و حالا هم، بسیاری از رفتارهای جامعه و بالطبع حاکمیت کنونی، منبعث از همان روح است». این نظر هم مورد هجوم بسیاری، از جمله دوستانی قرار گرفت که میگفتند تو با طرح چنین تئوریای، در حال توجیه رفتار حاکمیت هستی و البته طرفدارانی از حاکمیت هم این را متعارض هویت دینی میدیدند و آنها نیز به این نظر حمله میکردند و باز از دو سو مورد هجوم بودم و بلکه از سه سو که طرفداران حکومت پیشین، خشمگین از اینکه جمهوری اسلامی را وارث گذشته این مملکت دانستهام، از توهین و تهمت و ردیه بر «تئوری روح امپراتوری» فروگذار نکردند و حتی وقتی چند هفته پیش در همین ستون در توضیح اینکه چرا ایران توانست در جنگ اخیر مقاومت کند، به وجود همین روح امپراتوری استناد کردم، دوباره سبب دریافت توهین و تهمتهای جدیدی شد. این، دو نمونه بود که نوشتن مطلب امروز را برایم با تردید همراه کرده بود تا اینکه دو روز پیش فیلمی از جناب یوسف اباذری دیدم که پای مرا در این تردید سست کرد و تصمیم گرفتم چیزکی در مورد آن بنویسم. جناب اباذری عزیز برای پایان یافتن جنگ متجاوزانه آمریکا-اسرايیل به ایران، در این فیلم میگوید «اینقدر با ترامپ کلکل نکنید، یک استخوانی جلویش بیندازید برود». این نگاه و راهحل جناب اباذری به پایان دادن جنگ، مختص او نیست، من تقریبا این نگاه را در بین بخش وسیعی از اندیشمندان علوم سیاسی کشورمان دیدهام که بارها به تکرار میگویند، اینکه «ترامپ اهل معامله است» اینکه «ایران از این خصلت ترامپ استفاده نکرد تا جلوی جنگ را بگیرد» یا این نظر که «چون ایران حاضر به گفتوگوی مستقیم با آمریکا نبود، آمریکا به ایران حمله کرد». در این سنخ نظرات، چند نکته بنیادی هست. اول) ما میتوانستیم جلوی جنگ را بگیریم و نگرفتیم. دوم) این جنگ به اراده فردی ترامپ وابسته است سوم) کل جنگ را میشود با منفعت شخصی ترامپ گره زد.
در این نگاه، یک) سابقه کشوری مانند آمریکا که در طی ۲۵۰ سال تشکیلاش، فقط ۱۶ سال را در جنگ نبوده، نادیده گرفته میشود دو) اینکه تصمیمات در نظام سرمایهداری و در راس آن آمریکا، به دلیل همان که یک نظام است، تصمیمی فردی نیست سه) در درون کشوری مثل آمریکا و نظامی مانند سرمایهداری، تفکرات مختلفی وجود دارد که ريیس جمهور، نماینده آن تفکر است و نه صاحب آن.
او خواستههای این تفکر را اجرا میکند، رهبری نمیکند. چهار) مهمترین نکته که نمیدانم چرا اندیشمندان ما اصرار دارند آن را نادیده بگیرند این است که نگاه غرب و در حال حاضر آمریکا به ایران، از همان زمان شروع جنگهای استعماری اروپا، نگاهی ژئوپلیتیک بوده و همچنان هم هست. این نگاه هیچوقت تغییر نکرده و در آن، ما طرف معامله نیستیم که حالا به قول جناب اباذری، تکهای استخوان به ترامپ بدهیم و مانند آن لطیفه عامیانه «بده بهش بره» و او هم برود. برای در اختیار گرفتن این منطقه بسیار مهم ژئواستراتژیک، ابتدا پرتغالیها، سپس روسیه، فرانسه ناپلئون و بریتانیا، بعد هم بریتانیا-روسیه با هم رقابت کردهاند. روسیه که فروپاشید، انگلستان قرارداد ۱۹۱۹ را طرح کرد و موفق که نشد، با کودتای ۱۲۹۹ احمدشاه را سرنگون و رضاشاه را به قدرت رساند. بعد هم رضاشاه را با دو خط نامه خلع کرد و پسرش را جانشین کرد. مصدق که خواست از منافع کشور دفاع کند را با کودتایی آمریکایی-انگلیسی برکنار و تا انقلاب به چپاول ادامه دادند. انقلاب هم که شد، ژئواستراتژیستی چون برژینسکی در کتاب «صفحه شطرنج بزرگ» نوشت «اگر بخواهیم چین و روسیه را کنترل کنیم، باید ایران را در اختیار بگیریم.» دقت کنید، او نمیگوید برای کنترل چین و روسیه با ایران معامله کنیم، بلکه میگوید ایران را در اختیار بگیریم. برای آنها، ایران طرف معامله نیست، طرف گفتوگو نیست، به قول ترامپ، ایران مال آنهاست یا بهقول انگلستان در ماجرای ملی شدن نفت، این نفت مال آنهاست. اگر ترامپ چنین میگوید، بهعنوان نماینده یک جریان فکری میگوید که وظیفهاش اجرای برنامه آن جریان فکری است. اگر اوباما به عنوان نماینده یک جریان فکری، برای کنترل ایران، برجام را پیش میبرد، جریان فکری دیگر، راهکار را در مال خود کردن ایران میبیند، برای همین هم ترامپ برجام را لغو میکند و اگر بایدن ريیسجمهور نشده بود (به عنوان نماینده جریان فکری دیگر)، این جنگ، چهار سال زودتر آغاز شده بود. همان که دیک چنی در سال ۲۰۰۳ گفته بود «هدف ما از حمله به عراق، در اختیار گرفتن ایران است» یا تونی بلر نخست وزیر اسبق انگلستان در سال ۲۰۰۵ در توضیح اینکه چرا انگلستان در جنگ عراق مشارکت کرد جواب داد «جنگ با عراق درختی است که میوههایش را در ایران میچینیم.»
آیا ایران میتوانست جلوی جنگ را بگیرد یا به قول جناب اباذری تکه استخوانی جلویشان بیندازد که بروند؟ گاهی بله و گاهی نه. چنانکه از وقتی در سال ۱۹۹۶ برژینسکی گفت ایران را در اختیار بگیریم، ایران به مدت ۳۰ سال و حتی وقتی جورج بوش پسر، ایران را در محور شرارت قرار داد، به هر طریق ممکن جلوی جنگ را گرفت. ولی ترامپ نماینده و مجری جریان فکری دیگری است. همان جریان فکری که لیندسی گراهام گفته بود «حالا وقت آن است که تکلیف جنگ ۲۰۰۰ ساله با ایران را یکسره کنیم.» اینکه یکی از معتبرترین اندیشهورزان کشور وقتی اینها را به او میگویم، جواب میدهد این گفتههای آمریکايیها «مزخرف» است و اگر ما مذاکره مستقیم میکردیم جنگ نمیشد، مسئله این است که ما مذاکره هم کردیم و جنگ شد. به قول وزیر خارجه عمان و همچنین مشاور امنیت ملی انگلستان، ایران حاضر بود امتیاز خیلی خوبی هم به آمریکا و ترامپ بدهد، اما باز جنگ شد. پس جناب اباذری عزیز، مشکل یک تکه استخوان نیست که بگويیم «بده بهش بره». خوشبختانه (حداقل در این بخش) جمهوری اسلامی طی این سه دهه درست عمل کرد و الا الان، در بهترین حالت وضعیتمان مانند عراق و ونزوئلا بود و یا در بدترین حالت، حتی ویرانتر از لیبی. متاسفانه بخش قابل توجهی از نخبگان ما، و حتی نامآورترین متفکران و استادان علوم سیاسی ما، به مناسبات جهانی و جایی که ما در آن قرار داریم، بسیار سادهدلانه نگاه میکنند. کاش واقعا ترامپ اهل معامله بود، ولی به قول مارک کارنی «نخست وزیر کانادا، ترامپ توافقنامهها را با مداد امضا میکند.» داستان این است که اگر واقعا طرف ما ترامپ بود، شاید میشد کار را با تکه استخوانی جمع کرد، ولی طرف ما هژمونی آسیب دیده آمریکاست و این هژمونی، به تکه استخوانی راضی نمیشود.