به احترام اين مردم بايستيد و دست بزنيد
مرجان يشايايي
روزهايي را ميگذرانيم كه اگر حرف بزنيم متهم ميشويم و اگر چيزي نگوييم خفقان ميگيريم، اما بايد گفت، هرچند ارزشها وارونه شده باشد و برداشتها بيرحمانه. ميخواهم از «محسن نامجو» بگويم و بازگشت او به وطن و برداشتهاي عجيبي كه باعث ميشود بازگشت يك ايراني به ايران، بهمثابه خيانت او به ملت و پا گذاشتن روي خون هزاران انسان معترض تلقي شود.
شايد اگر روزگار تا اين حد وارونه نبود، به جاي سيل قضاوتها و درشتيها و تندخوييها با هنرمندي كه تصميمي دشوار براي بازگشت به وطن گرفته، بايد شاهد يك خوشحالي جمعي ميبوديم. اما افسوس و هزاران بار افسوس كه ايستادن به پاي وطن همانا و خائن شمرده شدن همانا. فكر ميكنم در تاريخ ايران، هيچگاه اذهان افراد تا اين حد دستكاري نشده بودند و توهين و افترا تا اين حد باعث مباهات افراد نبوده است.
آن كه در غربت از وطن ميگويد و از بارش بمبها بر فراز خانهها و شهرها مينالد و ميشورد، خائن شمرده ميشود و ماشينهاي بازتوليد تنفر عليهاش به صحنه آورده ميشود، اما آن مردك مو زردي كه هزاران فرسنگ با ايران و ايراني فاصله دارد و در دادگاههاي كشورش در پروندههاي سنگين جنسي متهم شمرده شده و غرامتهاي ميليون دلاري پرداخت كرده است «عمويي» ميشود كه بابت بمبهايي كه بر سر ايرانيان ريخته، قابل ستايش است. اگر اين روزگار وارونه نيست پس چيست؟ اگر به حال و روزمان اشك نريزيم پس چه كار كنيم؟ آنگاه كه برخیها براي يك هنرمند حكم صادر ميكنند كه يا كنسرت برگزار نكن يا اگر كردي تو ديگر از ما نيستي، چه ميشود كرد جز زار گريستن به حال هنر، فرهنگ و ايراني؟ در فضايي چنين مسموم، احترام به تصميم شخصي فردي كه تصميم به بازگشت به ميهن گرفته است و خوشامدگويي به او انتظاري زياده از حد به نظر ميرسد، اما اجازه بدهيد به احترام آن تكدرختي كه در پاي توفان نشسته، ايستاده دست بزنم و اشك بريزم براي روزهايي كه حقيقت به مسلخ قاضيان يكطرفه رفته است. بله، ما همين قدر بيرحم هستيم، اما شما كنسرت بگذاريد، شما بخوانيد، شما ساز بزنيد كه اين خواسته ما زندگان است .