ديپلماسي در سايه
علي ودايع
صفآرايي ميدان و ديپلماسي امكان ازسرگيري جنگ را به شدت پررنگ ميكند. ادبيات «مرد ديوانه» مبتني بر ازسرگيري نبرد است. در اين طرف، آمادهباش سراسري اعلام شده است. نكته پارادوكسيكال اينجاست كه ردپاي تبادل سيگنالها نشان ميدهد كه همچنان طرفين مشغول چانهزني در تاريكخانه ديپلماسي هستند. واشنگتن صراحتا گفته كه مخالف ابتكار 7 روزه ايران مبتني بر تفاهم ژوئن است. مدل رفتاري ميانجيها نشان ميدهد كه همه طرفها دنبال ايجاد موقعيت «تنفس سيگنالي» به شكل فوري هستند. تنگه هرمز در عمل به ميز معامله يا جنگ تهران و واشنگتن تبديل شده است. فهم كلي از رد علني پيشنهادهاي روي ميز ازسوي «دونالد ترامپ» و تشديد تحركات عملياتي امريكا در محاصره مالي ايران، نشان ميدهد كه سايه يك انفجار نظامي هيچگاه تا اين حد به خيمه ديپلماسي نزديك نبوده است. اين وضعيت، مصداق بارز حالتي است كه از آن تحت عنوان «معضل امنيت شديد» ياد ميشود؛ وضعيتي كه در آن هرگونه اقدام بازدارنده ازسوي يك طرف، در محاسبات طرف مقابل به عنوان مقدمهاي براي حمله نهايي تفسير شده و «مارپيچ تنش» را به نقاط غيرقابل بازگشت سوق ميدهد. چالش ويژه تهران بازي سياست داخلي روي ميز سياست خارجي و تقليل يك نبرد پيچيده ژئوپليتيك به منازعات جناحي است. طيفهاي مختلف سياسي نه تنها درك درستي از پوياييهاي ساختاري واشنگتن و موازنه قدرت بينالمللي ندارند، بلكه رسما دچار خطاي محاسباتي مضاعف شدهاند. ناگفته نماند كه نقدهايي هم به مدل ارسال سيگنال تهران وارد است. تبديل امنيت ملي به ابزاري براي تسويهحسابهاي جناحي دقيقا همان نقطهضعفي است كه ميتواند سيگنال اشتباه به حريف مخابره كرده و كشور را در حساسترين بزنگاه تاريخي، با هزينههاي غيرقابل جبران مواجه سازد.
گره خوردگي تحليلي- براي فهم دقيق رفتار سيگنالي واشنگتن و پاسخهاي راهبردي تهران، بايد مدل تحليلي خود را بر پيوند ميان نظريه «موازنه تهديد» استفان والت و نظريه بازيها استوار كنيم. مبتني بر نگاه استفان والت، كشورها صرفا در برابر «قدرت مطلق» دست به موازنه نميزنند، بلكه تهديد ادراكشده تعيينكننده رفتارهاي تدافعي يا تهاجمي آنها است. در معادله فعلي، تهديد ادراكشده تنها ناشي از حجم تسليحات كلاسيك امريكا نيست. معادله تخاصم به شكل ويژه حاصل چهار متغير كليدي است كه يك خرده ماتريس با مولفههاي قدرت كلي، مجاورت جغرافيايي، توانايي تهاجمي و مهمتر از همه تحت عنوان نيات تهاجمي تفسير ميشود. در معادلهاي كه ترسيم شد؛ «تئوري مرد ديوانه» (Madman Theory) همچنان الگوريتم رفتاري ترامپ را تنظيم ميكند. او دوست دارد مقتدر و غيرقابل پيش بيني باشد.
مرد ديوانه در الگوي «بازي جوجه» (Chicken Game)، با ارسال سيگنالهاي متناقض همزمان تمايل به معامله و رد علني طرحهاي پيشنهادي ميكوشد اين ادراك را ايجاد كند كه واشنگتن حاضر به پذيرش عواقب عقلاني يك نبرد منطقهاي است. ترامپ در عين حال با ژست تهاجمي «ديپلماسي قايق توپدار» ميخواهد تهران را وادار به چرخش فرمان در لبه پرتگاه كند. شايد بتوان گفت كه محاسبه اشتباه واشنگتن در همين نقطه نهفته است. دكترين دفاعي ايران بر پايه «بازدارندگي ناهمتراز» و ساختار بلوكبندي شكل گرفته كه هر واحد ميتواند «آتش به اختيار» وارد عمل شود. وقتي ساختار ادراكي تهران براساس نظريه والت، رفتار امريكا را يك «تهديد موجوديتي» ارزيابي كند، پاسخ خودكار محاسباتي، شليك ناگهاني يا تسليم نيست، بلكه تحميل هزينههاي متقابل فرسايشي در منطقه و حتي فرامنطقه است.
چانهزني زير سايه فشار حداكثري- گزارشي كه ابتدا وال استريت ژورنال منتشر كرد و نوع ادبيات ترامپ در مخالفت رسمي ترامپ را نبايد به معناي «تصميم قطعي براي شروع جنگ تمامعيار» تحليل كرد. در اين ميان، نميتوان كتمان كرد كه سناريوهاي مدل جنگ قريبالوقوع روي ميز قرار دارد. انديشكدههاي «كوئينسي» و «صوفان» اذعان دارند كه واشنگتن در حال اجراي تاكتيك «چانهزني زيرفشار» است. امريكا با اجراي عملياتهاي ساختاري مانند «جنگ بزرگ اقتصادي» و اعمال فشار بر كشورهاي ثالث براي مسدودسازي شريانهاي ترانزيتي و پروازي ايران، ميكوشد بدون پرداخت هزينه مستقيم شليك اولين موشك، توان پايداري اقتصادي و ساختاري ايران را فرسوده كند. با اين حال، گزارشهاي ارزيابي ارتش امريكا و پنتاگون بهروشني از يك واقعيت تلخ پرده برميدارند كه ذخاير پدافندي واشنگتن نامحدود نيست.
عبرت جنگ 40 روزه - اگر در لايه ديپلماسي، استراتژيستهاي كاخ سفيد با ابزار «ديپلماسي قايق توپدار» و بازي «مرد ديوانه» به دنبال تحميل عقبنشيني محاسباتي به تهران هستند، در لايه ميداني با واقعيت سختتر و صلبتري مواجهند. ستون فقرات ارزيابي انديشكدههاي برجسته امريكايي نظير مركز مطالعات استراتژيك و بينالمللي CSIS، موسسه «رند»RAND Corporation و درنهايت «كنز» CNAS در شبيهسازيهاي فوري، بر يك گزاره كليدي استوار است: «آسيبپذيري ساختاري زيرساختهاي ثابت امريكا در برابر دكترين جنگ نامتقارن ايران با چرخش از رويكرد پدافندي به آفندي» قرار دارد. براساس گزارشهاي شبيهسازي نبرد در انديشكده رند (مبتني بر الگوريتم جنگ 40 روزه)، پايگاههاي اصلي هوايي و ستادي امريكا در منطقه (نظير العديد در قطر، الظفره در امارات و عليالسالم در كويت) به دليل دارا بودن مختصات جغرافيايي ثابت و آشكار، در لايه اول هرگونه درگيري موشكي، حكم «اهداف نشسته» را پيدا ميكنند. اجراي تاكتيك «اشباع پايگاهها» با تركيب موجي از پهپادهاي انتحاري ارزانقيمت و موشكهاي بالستيك سوختجامد ايران، نهتنها توان سوخترساني و باند پروازي را ظرف روزهاي نخست نبرد مختل ميسازد، بلكه نرخ سورتيهاي پروازي نيروهاي غربي را تا بيش از ۶۰درصد تنزل ميدهد. يكي از نگرانكنندهترين يافتههاي پژوهشگران مركز مطالعات استراتژيك و بينالمللي است كه مستقيما بر تصميمگيري پنتاگون سايه انداخته است. اين نگراني به شكل ويژه در بدنه كارشناسنان پنتاگون وجود دارد كه از سرگيري جنگ با ايران منجر به تخليه زودهنگام ذخاير پدافندي خواهد شد. مبتني بر هشدار مركز مطالعات استراتژيك و بينالمللي، عدم تقارن پدافند لاكچري پاتريوت و موشكهاي پدافندي امريكا براي رهگيري پهپادهاي ارزان ايراني عدم توازن در فرماندهي سنتكام را ايجاد ميكند. در عين حال، ارزيابيهاي دفاعي نشان ميدهد كه در صورت شكلگيري يك نبرد ۴۰ روزه، پنتاگون بخش اعظم ذخاير استراتژيك موشكهاي رهگير پيشرفته خود را در خاورميانه مصرف خواهد كرد؛ موضوعي كه زنگ خطر را در واشنگتن براي خالي شدن دست امريكا در صحنه رقابت اصلي با چين در حوزه ايندوپاسفيك به صدا درآورده است. نكته اينجاست كه تغيير شتابان دكترين نيروي هوايي امريكا به سمت الگوي «استقرار چابك» ACE شفافترين سند درباره نگرانيهاي عمقي پنتاگون است. امريكا در اين دكترين ميكوشد با فرار از متمركزسازي نيروها در پايگاههاي بزرگ، پهپادها و جنگندههاي خود را در باندهاي پروازي كوچك و پراكنده منطقهاي توزيع كند. در عين حال، استراتژيستهاي انديشكده كوئينسي تاكيد ميكنند كه اين تاكتيك نيز در جغرافيا و ساختار شبكه منطقهاي ايران با محدوديتهاي شديد لجستيكي مواجه است. دردسر سنتكام اينجاست كه متفرقسازي نيروها، زنجيره تامين سوخت، قطعات و مهمات را فوقالعاده آسيبپذير و پرهزينه ميسازد.
فهم متفاوت از ريشه پارادوكس ترامپ- تركيب اين حقايق ميداني با ماتريس موازنه تهديد، علت اصلي رفتارهاي پارادوكسيكال ترامپ را عريان ميكند: واشنگتن ميداند كه شليك اولين موشك، شروع يك پيروزي سريع و كمهزينه نيست، بلكه آغاز يك درگيري فرسايشي با چشمانداز مبهم است كه شريانهاي اقتصادي منطقه را فلج و ذخاير تسليحاتي امريكا را خالي ميسازد. همين گره خورده شدن بال نظامي امريكا در ميدان است كه دونالد ترامپ را مجبور ميكند بهرغم لفاظيهاي «مرد ديوانه» و رد رسمي پيشنهادها، كانالهاي پنهان چانهزني در نيويورك و مسقط را باز نگه دارد تا شايد بتواند «بدون شليك مستقيم»، حداكثر امتياز ممكن را از تهران بگيرد.
از خطاي محاسباتي تا توهم «گزينه اتمي»- در لبه نهايي سناريوهاي نبرد، اين پرسش بنيادين مطرح ميشود كه آيا تنش ميان تهران و واشنگتن ميتواند به يك درگيري تمامعيار يا حتي استفاده از ابزارهاي استثنايي و بازدارندگي نهايي ختم شود؟ در ادبيات تحليلي انديشكدههاي دفاعي نظير بنياد يهودي امور امنيت ملي JINSA و انديشكده اولويتهاي دفاعي DP، لفاظيهاي واشنگتن درباره ابزارهاي اتمي تاكتيكي يا بمبهاي زمينپيماي سنگرشكن، بيش از آنكه يك برنامه عملياتي واقعبينانه باشد، برآمده از ناتواني دكترينهاي متعارف در برابر ساختارهاي پدافندي و عميق ايران است. استراتژيستهاي پنتاگون فاش كردهاند كه حتي سنگينترين بمبهاي سنگرشكن غيراتمي در عمق دهها متري صخرههاي كوهستاني تضمين قطعي ايجاد نميكنند. عاديسازي استفاده امريكا از تسليحات تاكتيكي هستهاي يك فرآيند پيچيده است كه با ادعاي «صلح از موضع قدرت» ترومن توجيه ميشود. اما عبور از خط قرمز و دست بردن به گزينه اتمي تاكتيكي، فروپاشي آني «تابوي هستهاي» پس از ۱۹۴۵ را به همراه دارد؛ اقدامي كه نهتنها واشنگتن را در انزواي كامل بينالمللي قرار ميدهد، بلكه براساس مدل موازنه تهديد، تمام موازنه منطقهاي را به يك انفجار ناگهاني و غيرقابل كنترل تبديل خواهد كرد. از اين رو، مانورهاي كلامي دونالد ترامپ روي قدرت اتمي امريكا را «فعلا» بايد صرفا به عنوان لايه تكميلي در تئوري مرد ديوانه تحليل كرد؛ ابزاري براي ارعاب رواني و بالا بردن ساختگي هزينه مقاومت براي تهران، تا شايد دست ديپلماسي پنهان امريكا در چانهزنيهاي نيويورك پر شود.
بنبست ادراكي در تقابل ايران و امريكا- بررسي زنجيره تحولات ميداني و سيگنالهاي ديپلماتيك با عينك نئورئاليسم ساختاري و تئوري «موازنه تهديد» استفان والت، ما را به يك نابرابري پيچيده اما متوازن ميرساند. روابط ايران و ايالاتمتحده در نقطه كنوني، نه در مسير يك «صلح ساختاري» قرار دارد و نه توان ورود به يك «پيروزي سريع نظامي» را براي هيچيك از طرفين فراهم ميسازد. آنچه جريان دارد، دقيقا مصداق «بنبست متقابل فرسايشي» است. ظرفيتهاي آفندي و پدافندي واشنگتن در يك نبرد با شدت بالا (الگوريتم جنگ ۴۰ روزه) با ريسكهاي هولناكي نظير تخليه ذخاير استراتژيك رهگيرها، آسيبپذيري پايگاههاي ثابت در برابر دكترين و فلج شدن شريانهاي انرژي در خليجفارس روبهرو است. در آن سوي معادله، ايران نيز با ادراك يك «تهديد موجوديتي» ازسوي الگوي مرد ديوانه و فشار جنگ بزرگ اقتصادي، تمام اهرمهاي ناهمتراز نظامي و ژئواكونوميك خود را روي نقطه ثقل امنيت دريانوردي و گلوگاههاي حياتي متمركز كرده است. احتمال عقلاني امكان دستيابي به يك «تفاهم موقت و ناديده» را محتمل ميكند. در اين سناريو، امريكا براي جلوگيري از فرسايش پدافندي و حفظ تمركز بر رقابت با چين، ناچار به پذيرش گشايشهاي محدود اقتصادي و كاهش فشار محاصره ميشود. در مقابل، ايران نيز بدون عقبنشيني از دكترين بازدارندگي خود، سطح ريسكفاكتور دريانوردي در هرمز را تعادل ميبخشد. اين سناريو حل مساله نيست، بلكه «مديريت كنترلشده بحران در لبه پرتگاه» است. داستان اينجاست كه دكترين مرد ديوانه در بازي جوجه يك جرقه اتمي است. اين تهديد وجود دارد كه ما شاهد حركت مارپيچ تنش با سرعت غيرقابل مهار به سمت يك نبرد منطقهاي باشيم. ترامپ تا انتخابات مياندورهاي نوامبر زمان ندارد. اين وضعيت براي «بنيامين نتانياهو» نخست وزير اسراييل تا انتخابات نوامبر كنست كشندهتر است. «ديپلماسي در سايه انفجار» به شكل فوري، واقعيت زيسته در معادلات امروز تهران و واشنگتن است. دونالد ترامپ ميكوشد با ابزار «ديپلماسي قايق توپدار» و «جنگ بزرگ اقتصادي»، بدون پرداخت هزينه جنگ، معامله مدنظر خود را تحميل كند. اما ساختار دفاعي ايران براساس آموزههاي رئاليسم، نشان داده است كه هرگونه فشار موجوديتي، با پاسخي ناهمتراز، فرسايشي و پرهزينه در گلوگاههاي استراتژيك مواجه خواهد شد. تا زماني كه واشنگتن اصل «توازن در تهديد و موازنه در امتياز» را نپذيرد، صفآرايي در ميدان و چانهزني در تاريكخانههاي ديپلماسي نيويورك و مسقط، شانه به شانه يكديگر ادامه خواهند داشت. جنگ ممكن است همين فردا شليك نشود، اما آتشبس واقعي نيز تنها زماني رخ خواهد داد كه واشنگتن از بازي خطرناك «مرد ديوانه» دست كشيده و واقعيتهاي سخت ميدان ناهمتراز خاورميانه را به رسميت بشناسد.
كارشناس ارشد مسائل بينالملل