• 1405 سه‌شنبه 7 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6430 -
  • 1405 سه‌شنبه 7 مهر

حضرت پاييز خوش آمديد

مهدي دهقان منشادي

من هيچگاه با تابستان ميانه خوبي نداشته‌ام، شايد براي آن باشد كه در زادگاه كويري من خورشيد بي‌رحمانه جهنمي مي‌سازد كه تابستان، پادشاه دست نشانده آن است. تابستان براي كويرنشينان پادشاهي ظالم است كه دمار از روزگار مردمش در مي‌آورد، با تيغ تيز آفتاب بالاي سرشان مي‌ايستد و نمِ وجودي آنها را به عنوان عوارض و ماليات زيستن مي‌ستاند و مغزها را در كاسه سر مي‌سوزاند. خورشيد كه بي‌رحمانه بر يك سرزمين و مردمانش بتابد ديگر مجالي را براي فكر كردن و انديشه جا نمي‌گذارد و مردم تهي از انديشه زير يوغ ديكتاتوري گرما و گداختگي، تواني براي حظ بردن از زيستن نخواهند داشت. 
تابستانِ داغ و كلافگي حاصل از كم‌برقي را تنها به اميد تماشاي پاييز پشت سر گذاشتيم و حالا در بحبوحه هياهوي زمانه و همهمه مبهم بلاتكليفي‌ها، صداي پاي آن از دور به گوش مي‌رسد.  فريدون مشيري زماني در بهاريه‌ معروفش مژده داده بود: «نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار، خوش به حال روزگار...» و حالا در سرخوشي رهايي از يوغ تابستان و زنجير تير و مردادش به تقليد از مشيري بايد سرود: خوش به حال روزگار چون كه اينك نرم نرمك مي‌رسد اين سو خزان... پاييز، بهاري است استحاله يافته از جور تابستان كه مي‌رود جامه از تن فرو كند و سرماي زمستاني را به آغوش بكشد تا در پسِ ماه‎ها خاموشي، به رويش و شكفتگي تازه برسد و در تكراري مكررگونه، نهيب زند ما فصل‎ها به چرخه تكرار بي‌پايان گرفتار آمده‌ايم شما آدميان از روزمرّگي دست بكشيد و قدر زندگي بي‌تكرار خود را بدانيد.
 نمي‌دانم پاييز را آقا خطاب كنم يا بانو يا ابرفصل، اما فارغ از جنسيت و ماهيت اين فصل بي‌همتا، پاييز فرهيخته‌اي است به كمال گراييده، دل از دست داده‌اي به جان دست يافته، عارفي صاحب سلوك، مفلوكي برگ از دست داده اما متكي به ريشه و دلخوش به رستاخيزي دوباره، حضرتي مقدس كه قدسيت كائنات و پديد آورنده آن را گوشزد مي‌كند و فيلسوفي است كه با تكرار انديشيدن در خلوت خود به وارستگي و رستگاري رسيده است. اين فرهيخته دل از دست داده، اين عارف بي‌برگِ اميدوار به يك رستاخيز ديگر، اين حضرت قدسي و اين فلسفه‌دان بسيار متفكر، از چنان قدرتي برخوردار است كه مي‌تواند در پس رنگارنگي و هزار رنگي خود نقاب‌ها را فرو اندازد و حجاب‌ها را پاره كند و با برملايي سوداي نهفته در دل عاشقان، عشق را فرياد بزند و انديشمندان را برخيزاند تا بر كلك آن نقاش‌، جان افشان كنند كه اين همه نقش عجب در گردش پرگار داشته است.پاييز با پديد آوردن جلوه‌هاي رنگارنگ در عرصه طبيعت، آدم‌ها را به گشت و گذار دعوت مي‌كند تا اگر فرصتي دست دهد در گوشه‌اي دنج به خلوتي دست يابند. پاييزِ چند رنگ با چند رنگي شعله‌هاي آتش، عهدِ خويشاوندي بسته است تا با فراهم كردن بساط چاي و قهوه، بستري از آسايش با طعم آرامش را مهيا سازد و در پسِ آسودني آرام، انديشه را سبب شود زيرا كه پاييز و شعله‌هاي آتش قابله‌هايي براي انديشه‌اند و در زاياندن فكر به استادي رسيده‌اند. پاييز ذهن را به سويي مي‌كشاند كه آدمي متقاعد شود كوچك‌ها زيبايند و لذت‌بخش؛ پاييز مي‌تواند زندگي و عناصر و جلوه‌هايش را عظيم‌ جلوه دهد البته اگر عظمت در چشمان ما باشد.
 پاييز باز مي‎رسد تا ما را مبتلا كند و عشق زيستن را در وجود ما نهادينه سازد. حضرت پاييز خوش مي‌رسد و ما را چنان مست از وجودش خواهد ساخت تا مستانه بهاريه فريدون مشيري را به خزانيه مبدل كنيم و سرمستانه بسراييم: ‌اي دل من، گرچه در اين روزگار/ جامه رنگين نمي‌پوشي به كام/ باده رنگين نمي‌نوشي ز جام/ نُقل و سبزه در ميانِ سفره نيست/ جامت از آن مي‌كه مي‌بايد تهي است/‌اي دريغ از تو اگر چون برگ نرقصي با نسيم/ ‌اي دريغ از من اگر مستم نسازد اين خزان/ ‌اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از خزان/‌گر نكوبي شيشه غم را به سنگ/ هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون